
آقا جغده-بیرگیته کلان/ دانمارک – فارسی: طاهر جامبرسنگ (2)
آیا میتوانستند بدوند؟ آیا میتوانستند به اندازۀ کافی تند بدوند؟
اما پیش از این که برسد افکارش را جمع و جور بکند، گِری از میان دستانش خود را بیرون کشید، و پیش از این که اِسترید بتواند کاری بکند، او دویده بود و رفته بود پیش آقا جغده. پالتوی او را کشید.
«میخوای اینو با خودت ببری خونه؟»
یک برگ خشک را در دست تکان میداد.
آقا جغده به طرف او خم شد. چشمهای سبز خود را طوری گشاد کرد که ابروهای خاکستریاش کاملا در میان موهایش محو شدند. انگار چشمانش تازه تمرکز پیدا کرده بودند، انگار تازه واقعا آنها را میدید. دستش را دراز کرد. وقتی دولا شد، اِسترید بویش را شنید، بوی نا میداد. بوی هوای حبس شده، کهنه و کپکزده، مانند بوی یک انباری بسته که سالها کسی بازش نکرده بود.
پرسید: «واقعا میخوای اونو بدی به من؟»
گِری سری تکان داد.
گفت: «ممنون». برگ را دقیق وارسی کرد، یکی از انگشتهای اشارۀ کثیف خود را روی سطح زرد و مومی آن کشید.
گفت: «خیلی ممنونم». نگاه سبزش جان گرفت، یک قطرۀ اشک از یکی از چشمانش فرو ریخت. «میتونم اینو بذارم همین جا تا آگنس هم بتونه ببیندش؟»
گِری دوباره سر خود را تکان داد و مرد با احتیاط برگ را بین جغدهای روی سنگ گذاشت.
گفت: «آهان، خوشگل شد.»
جور در نمیآمد. اِسترید نمیتوانست چیزهایی را با هم جور در بیاورد. چرا آقا جغده آنجا ایستاده بود و داشت گریه میکرد؟
آقا جغده گفت: «آدمها خیلی زود فراموش میکنن. دست آخر تو میمونی و تنهایی و دلتنگیهات. آگنس من عاشق جغدا بود. ولی حالا دیگه مرده. خیلی وقته که مرده.»
اِسترید احساس کرد مخش چون یک رادیوی کهنه که درست تنظیم نشده، خالی و سفید است. ناگهان احساس کرد دوباره اشک در چشمهایش حلقه زد. آقا جغده در جایی که ایستاده بود حسابی خسته به نظر میآمد. به اندازۀ پدر بزرگ خسته بود. پدر بزرگ هم پس از مرگ مادر بزرگ در خانهاش کاملا تنها بود. همیشه وقتی میخواستند او را ترک کنند گِریه میکرد و مامان هم بعد در ماشین که بودیم، گِریه میکرد.
آقا جغده بدون این که به کسی نگاه بکند، انگار داشت برای درختها حرف میزد، گفت: «من جغدا رو برای آگنس جمع میکنم، اما هیچ کسی نیست که درست درک بکنه.»
دوباره صدای هوهوی جغد آمد. بالای سرشان ستارهها ظاهر شده بودند، نورهای کوچک درخشان بر فراز سایههای تیرۀ صنوبرها. اِسترید نمیدانست به آن پیرمرد باید چه بگوید. حتی نمیدانست به چه چیزی فکر بکند.
گِری گفت: «منم یه عروسک پشمی جغد دارم خونه، اسمش هست اوگلی!»
آقا جغده به او لبخند زد، یک لبخند عجیب و زودگذر. به همین سرعتی که پدیدار شده بود، محو شد. بعد به وامسه که در دست اِسترید بود اشاره کرد. گفت:
«یادت نره که خرستو ببری خونه تا اوگلی تنها نمونه.»
بعد برگشت و بنا کرد به رفتن.
اِسترید او را صدا کرد: «یه کم صبر کن. اسمت چیه؟»
شاید صدا را نشنید، یا شاید هم حرفهای خود را زده بود. جواب نداد. اِسترید به او زل زد تا زمانی که پالتوی سبز او با تاریکی یکی و ناپدید شد. هنوز ضربان سنگین قلب خود را زیر بلوز حس میکرد، اما دیگر مطمئن نبود که چرا قلبش آن قد سنگین میتپید. دیگر نمیترسید. با این حال در دل احساس سردی و سنگینی میکرد.
به تودۀ سنگ و همۀ جغدها نگاه کرد.
همۀ آن داستانها که دربارۀ آقا جغده گفته میشد، واقعا از کجا میآمدند؟
یک قطره اشک از گونهاش پائین لغزید، با دستش آن را پاک کرد.
گِری دست او را کشید و گفت: «سردمه.»
اِسترید خواهر کوچکش را به طرف راه باریکه، بین درختها، به سمت جادۀ اصلی نورانی هدایت کرد و گفت: «باید عجله کنیم و برگردیم خونه.»
پنجرههای خانههای اطرافشان روشن بودند. درِ یک سطل آشغال باز شد، سگی در خلنگزارها پارس میکرد. بعد آرامش و خواب بود که به آنها خوشآمد میگفت.
اِسترید پرسید: «از اون مرد ترسیدی؟»
گِری گفت: «نترسیدم، مهربون بود.»
اِسترید آرام تکرار کرد: «بله، مهربون بود.»
گِری پرسید: «به نظرت دفه بعدی میاد جشن پائیزه که اوگلی رو بهش نشون بدم؟»
اِسترید گفت: «نمیدونم.»
لحظهای به سکوت گذشت.
اِسترید گفت: «ببخش که بهت گفتم گُه.»
صدای هوهوی جغد دوباره از وسط جنگل آمد.
پایان

