Home هنر و ادبیات آرشیو هنر و ادبیات قصیده‌ی رضاشاهیه – یاور استوار

قصیده‌ی رضاشاهیه – یاور استوار

بخش اول


شاه ابن رضا شاه، رضا شاه و رضا شاه
جدِ تو رضا، باب رضا و تو رضا شاه

درباری و ساواکی و سالار و سپهدار
شعبان و شعیبت همه‌گان بنده‌ی درگاه

طاغوتِ فراری و امیرانِ شکاری
جمعی‌ت هوادار و گروهی‌ت هواخواه

در شیردلی؛ تالیِ سلطان حسینی
در عرصه‌ی تدبیر، بدیلِ فتحعلی شاه

جمعیتِ چاپنده‌ی ماضیت موافق
جمعیتِ چاپنده‌ی فردات بهمراه

جد، از مکِشِ خون جماعت شده قارون
باب، از برشِ کیسه‌ی ملت شده جمجاه

آن بنده‌ی منچستر و این برده‌ی یانکی
ما ملتِ بیچاره خزیده به تهِ چاه

نفت و برکاتش همگی قسمتِ ارباب
گندم؛ به مثل، سهمِ شما، بهره‌ی ما کاه

گر « دستِ ابوالفضل» نگهدارِ پدر بود
شـانِ تو فزون! هست نگهبانِ تو الله

***

اما چه کنم «ابنِ رضا» در سرم آید
هردم که نه هر ساعت و بی‌ناگه ونا گاه

این پرسشِ بی‌پاسخ، عجب تند نشیند
در ذهنِ منِ پرده درِ شاعرِ گمراه

از چه پدرت کشت بسی بیژن و بهروز
در چاهِ غم افکند بسی مردمِ آگاه

!(در بند ستم کرد مصدق ( شرفِ شرق
در کوره‌ی بیداد بیفکند در این راه

اما چو خمینی‌ش درآویخت به تنبان
!تنهاش به تبعید فرستاد و نکشت! آه

تا اژدر زخمی به ستم دست برآرد
بر شعله سپارد وطن و طاقه و تنخواه

آن دیوِ سیه‌کاره که «هیچ» ش نبُد احساس
بر خانه و بر خاله و بر خیمه و خرگاه

مظلوم نما، سیب‌نشین، بی‌رگ و ریشه
داییِ ابوجهل و پسر عمه‌ی روباه

***

بخش 2

بی‌غم تو رضا شاه! مریدیت مبارک
بر « خاتمِ» اینان که ولی‌اند و ولی‌خواه

شاهی تو و بی‌تاج، به تاجت چه نیاز است؟
میلیارد به میلیارد ترا هست در افواه

کز رنجِ تن و بیل‌زنی کسب نمودی
از کوره و قناسی و از زحمت جانکاه

انگار نه انگار کزین قوم تو شاهی
زین فوج ، رضا شاهکِ بی‌تختی و بی‌گاه

سی قرنِ سیاه است که این خلق به رنج است
تا حال کجا بوده‌ای، ای نصفه شهنشاه

اصلاح طلب ماله کشِ دین مبین است
مشروعه طلب لشگری و بنده‌ی درگاه

آن به که به این  سهمِ خداداد بسازی
باشی تو همانگونه به چشمانِ فرح شاه

نه زاهدی از راه رسد، نیز نه اشرف
آن حیله دگر رو شد و دستانِ تو کوتاه

پیمانه فرو ریخت، سبو نیز تهی گشت
نه نوبتِ پنجت رسد از راه و نه پنجاه

این جنگولکِ سلطنت و بازیِ شاهی
در ذهن و دل مردم این ملک شد اشباه

در حافظه‌ی مردم ما نقش گزیدست
خونخواریِ آخوند و ستمبارگیِ شاه

سبزینه چراغیت فراز آمده انگار
کاینگونه ز جا در شده‌ای ای جم بی‌جاه

حقا که به نزدِ عقلا پشم ندارد
سرپوشِ نمد مالِ تو، ای ناله‌ی بی‌آه

بهار 1381 ناکجا آباد