هنر و ادبیات
هیچ – افسانه خاکپور
آیا آنهمه هیچ بود آن آمدن ورفتن ها گشتن درشهرها وپس کوچه های غریب بی وقفه جستن و بازجستن ها گفتن وشنفتن ها آنهمه اشتیاق وانتظار امید و آرزو روبیدن غباراز گلبرگ ها برچیدن دانه دانه برگ و بارها در شب تار طرح تازه ای برای فرداها افکندن آیا آنهمه…
Read More »صبح تلخ – افسانه خاکپور
صبح تلخی است و تسکینی نیست در سکوت درختان وخزان باغ پروانه ای بی صدا پرکشید ودراضطراب جاده ای بی نام قلب آهویی ازتپش افتاد ده اکتبردوهزاروبیست ویک
Read More »مردم باش -سروده منوچهر برومند( م ب سها)
به مردمی ۱ که فرو بسته دست در قفسستبه عفو کوش فضیحا که زجر و ظلم بسست هر آنکه خلق به جور و جفا بیازاردبه پیشگاه خدا نابکار بلهوسست نیرزد آنکه شود خاطری پریش از کسکسی که خاطر خلق خدا بخست خسست نگر به قافلهء عمر و سیر تند زمانروان…
Read More »مهشید امیرشاهی، از یک نگاه_ مهدی استعدادی شاد
در این چهل واندی سال گذشته به غربت، که ما از هول و هیبت کریه هیولای بنیادگرایی اسلامی در میهن خود هراسیده و در گوشه و کنار جهان پناه و ماواء جستهایم، بانوانی داشتهایم که نه فقط سنت رُمان نویسی زنانه را تداوم بخشیده، بلکه همچنین با کنشمندی و بیان…
Read More »ای عاشقان-م.سحر
به زندگان گُلزار خاوران و گلزاران دیگر میهن ای عاشقان ِ رفته که بُغض ِ فشُردهاید گـُلهای ناشکُفته، ولی باد بُردهاید کُشتند و سوختند و شکستندتان ولی خورشید شاهد است که هرگز نمُردهاید «ـ «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق زیرا نشان به دفتر ِ هستی سپردهاید شعرید…
Read More »شخم بر گور زندگان رانید-م. سحر
خاوران خار چشم ِ نام شماست دشمن خونی ِ قوام ِ شماست حُکم ویرانی شما بی شک حُکم بی شکّ ِ انهدام شماست بولدزر هایتان بر این گلزار راوی ننگ ِ بی لجام شماست یک جهان وحشتید و حق دارید زانکه مستید و خون به جام ِ شماست سروها را…
Read More »خدا کند انگورها برسند-الیاس علوی
خدا کند انگورها برسند جهان مست شود.. تلوتلو بخورند خیابانها به شانهی هم بزنند رئیسجمهورها و گداها مرزها مست شوند.. و محمدعلی بعد از 17 سال مادرش را ببیند وآمنه بعد از 17 سال کودکش را لمس کند خدا کند انگورها برسند آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد.. هندوکش دخترانش…
Read More »فتنهء طالبان-سروده ء منوچهر برومند(م ب سها)
دیشبم موجِ غم گریبان داشتداغِ دوشینه ام پریشان داشت یاد می آمدم فغانستانپیش از این بلبلان خوش خوان داشت گلستانی چو روضه رضوانلاله و سروناز و ریحان داشت در غیاب ِ خبیث طالب ِ جورمردمی شاد و شوخ و خندان داشت هر طرف، رنگ و بوی باغِ جِنانگلشن و قمری…
Read More »شعر من بوی نادیه میدهد -مجید نفیسی
در همیستگی با زنان افغان و به یاد نادیه انجمن نان من به شعر دری میماندکه سحر، آتش آن را میافروزم.مایهاش را از رویاهایم میگیرمو میان خواب و بیداری میورزم. گندمش از خاک توس استکه فردوسی تخم آن را افشاندو خشخاشش از درهیمگانکه ناصرخسرو بوتهآن را بنشاندو ریگش از کرانهی…
Read More »«مصدق در لاهه»-مجید نفیسی
اگر به هلند میرویاز دادگاه لاهه دیدن کندر یک شب بارانیپشت در بسته اش بایستو از لابلای میله ها نگاه کن:آنجا، در آن عمارت پر نورکنار درخت های باران خوردهبیش از نیم قرن پیشمردی کهنسال ایستادکه از سرزمین ما آمده بودتا از بیداد غارتگران نفتبا جهان سخن گوید.او هیچ کس…
Read More »









