گزینه های بعداز جنگ،آتش بس و توافق(2) – جنبش انقلابی مردم ایران
در گفتگوی محفلی امروز رفیق مهسا نقش مبصر جلسه (به قول پسامدرنیست ها ، دبیر جلسه و تنظیم کننده وقت جلسه )را برعهده دارد.
مهسا – ما در تحلیل های قبلی خودمان به این جمع بندی رسیده بودیم که جنگ 12 روزه فارغ از ضرباتی که به بخش نظامی – امنیتی جمهوری اسلامی زده بود ، باعث شد عملا جنبش مدنی و اعتراضات و اعتصابات مردم به غقب رانده شود . طوری که اعتصاب بخش حمل و نقل و ناوگان زمینی کشوررا که می رفت رژیم را فلج کند در یک مخمصه قرارگرفت و به رکورد و سکوت کشانده شد. اما بودند مبارزان و جامعه شناسان مستقلی که براین عقیده بودند که جنگ آتش اعتراضات را خاموش نکرده و ما در بعداز شش ماهه دوم سال و در حوالی آذرماه شاهد برپائی اعتصاب و اعتراض مجدد جامعه کارگری و کارمندان خواهیم بود. کما اینکه اعمال سیاست های شوک درمانی دولت وفاق ضد ملی که با هدف تعرض به سفره نان ومعیشت مردم در قالب تک نرخی شدن نرخ ارز و با حمایت شخص خامنه ای صورت گرفت در نیمه دوم آذرماه باعث اعتراض جدی مردم شده بود که در هفتم دیماه دیماه 1404 منجر به شروع اعتراضات علنی خیابانی از بازارو نهایتا تداوم آن در شهرستانها و دانشگاه هاشده بود و آرام آرام در حال راه اندازی یک جنبش سراسری مدنی به شکل اعتراضی بر علیه حاکمیت بود که فراخوان بی جا ، بی پایه و به دور از هندسه قدرت و توازن قوای مردم که هدف آن موج سواری بر اعتراضات مردم بود ، اعتراضات را وارد یک فاز مقابله زودرس که رژیم و دستگاه سرکوب کاملا آنرا پیش بینی کرده بودند، افتاد و باعث کشته شدن جوانانی شد که با دست خالی به امید یاری گارد جاویدان کاغذی و کمک از آسمان بی درو پیکر ایران به مقابله با کلاشینکف وتیربار و .. رفته بودند. ازاین تاریخ که لکه سیاهی برتارک نامیمون جمهوری اسلامی ولائی ماندگارشد ، کشوروارد فاز نوینی شده که هنوز پایان نیافته است اما امروزه مشخص شده اگرچه ظاهرا تب رویا فروشی خارج نشینان مرفه بی درد ، فروکش کرده اما داغ مادران و پدرانی که جوانان خودرا از دست دادند، پایان نیافته است.
جریان محفلی ما به صورت فعال درچند محله تظاهراتی پایتخت تلاش نمود تا تظاهرکنندگان را از رویاروئی با اراذل واوباشی که به قصد کشتارروانه خیابانها شده بودند ، دور نماید که متاسفانه بدلیل نبود یک نیروی چپ مستقل وعدم توانائی محفلی ما ، جز یکی دومورد، قادر به ایفای این ماموریت نشدیم. در پیامد کشتار دیماه و در نهم اسفندماه کشور با حملات هوائی و موشکی اسرائیل – امریکا مواجه و اگرچه ادعا شده بود عمدتا اماکن نظامی – امنیتی بمباران یا منهدم شوند ولی تعداد بسیاری از هموطنان منجمله کودکان مدرسه میناب هم جان خودرا در این حملات از دست دادند تا جان عزیز آنان ملعبه سازش و توافق با امریکا شود . حاکمیت و شخص خامنه ای که از سال 1401 عملا بازمانده مشروعیت سیاسی و حتی مذهبی خودرا از دست داده بودند ، در کشتاردی ماه عملا بقایای مشروعیت ریخته شده را برباد دادند و اگر جنگ پیش نیامده بود دیگرفرصتی برای بازسازی مشروعیت خود بدست نمی آوردند ، اما جنگ همان نعمت الهی بود که سپاه یعنی عامل کشتار دی ماه بتواند با دستان خونین خود نه تنها قدرت را قبضه، بلکه جهره منحوس خودرا در پس لانچرهای وطن پرستی و ایستادگی دربرابر دشمن خارجی پنهان نماید. آنچه که در این میان برای بسیاری قابل تامل بود سرعت سپاه پاسداران در قبضه قدرت وشکل گیری دولت پنهان و حکومت نظامی در کشوری شد که بیش از نیم قرن است می گفتند امکان کودتا در ایران وجود ندارد؟! این تحلی حاصل چندین جلسه از دوران جنگ تا امروز بوده که اینک جمع بندی شده است .
با این توصیف اولیه ازرفیق فریبرز که قبلا هم در باره نقش سپاه نظرات خاصی داشت می خواهم چگونگی این قدرت یابی را برایمان بشکافند؟
فریبرز- شاید بهترین عنوان برای صحبت های من این باشد که بگویم :«چکونه جنگ؛ فرصتی برای استقرار دولت نظامی شد».؟!
همین چندسال پیش در بحبوبه انتخابات ریاست جمهوری سال 1403 سرلشکریحیی رحیم صفوی از فرماندهان سابق سپاه ومشاورعالی نظامی رهبرجمهوری اسلامی فرموده بودند درایران علاوه بر سه قوه مقننه ، قضائییه و مجریه، قوه چهارم دیگری هم بنام« قوای مسلح » داریم. اگرچه برخی ها این سخنان اورا مغایر قانون اساسی دانستند اما درعمل ثابت شد قوه اصلی درجمهوری اسلامی همان قوه چهارمی است که ایشان گفتند یعنی قوای مسلح . یعنی ایده ایشان در جنگ 40 روزه خودرا به عینه نشان داد.
خلأ ناشی از کشته شدن رهبر، تهدید حملات خارجی و ضرورت تصمیمگیریهای سریع، موجب شد فرماندهان سپاه عملاً کنترل مراکز حساس تصمیمگیری را در اختیار بگیرند؛ از شورای عالی امنیت ملی و نیروهای مسلح گرفته تا مدیریت اقتصاد جنگ، سیاست خارجی و حتی مذاکرات بینالمللی. به این ترتیب، ساختار قدرت به تدریج از الگوی «رهبری فردی» به نوعی «فرماندهی جمعی نظامیان- مجتمع شده دریک اتاق فکر » نزدیک شد و وزن سپاه در اداره کشور به شکلی بیسابقه افزایش یافت. این برداشت با برخی گزینه های مطرحشده در اسناد تحلیلی درباره افزایش نقش نهادهای نظامی در دوران پساجنگ همخوانی دارد. در چنین شرایطی، روحانیت به تدریج از جایگاه تصمیمگیرنده به نهادی تبدیل شد که بیش از آنکه قدرت اجرایی داشته باشد، نقش نمادین و مشروعیتبخش ایفا میکرد. اگرچه براساس اصل (111) قانون اساسی «در صورت فوت یا کناره گیری یا عزل رهبر، خبرگان موظفند، در اسرع وقت نسبت به تعیین و معرفی رهبر جدید اقدام نمایند. تا هنگام معرفی رهبر، شورایی مرکب از رئیس جمهور، رئیس قوه قضائیه و یکی از فقهای شورای نگهبان به انتخاب مجمع تشخیص مصلحت نظام، همه وظایف رهبری را به طور موقت به عهده می گیرد و چنانچه در این مدت یکی از آنان به هر دلیل نتواند انجام وظیفه نماید، فرد دیگری به انتخاب مجمع، با حفظ اکثریت فقها، در شورا به جای وی منصوب می گردد.» . براین منوال روزدهم اسفندماه آقایان پزشکییان (رئیس جمهور)- محسنی اژه ای( رئیس قوه قضائیه) و اعرافی (نماینده شورای نگهبان) به عنوان شورای رهبری تعیین واگرچه مدت ماموریت این شورا نیز محدودیت خاصی نداشت اما پس از 8 روز از اعلام شورای موقت رهبری ، باتوجه به مصاحبه پزشکیان و عذرخواهی از کشورهای منطقه و اظهارات ضد ونقیص اعضای شورا ، سپاه بلافاصله متوجه شد که باید هرچه زودتر عبای رهبری را بر تن زنده یا مرده آقا سید مجتبی کند تا هم از شر شورای موقت رهبری خلاص گردد و هم خود عملا عصاکش صاحب عبا شود .لذا در 18 اسفندماه در جلسه ای که اساسا تشکیل آن تا کنون زیر سئوال قراردارد به صورت انلاین برای اولین باردرتاریخ جهان رهبر یک کشور منصوب شد؟!.
روند انتقال قدرت به فرماندهان نظامی در جریان جنگ ۴۰ روزه، «مسئله جانشینی رهبری» به عنوان کاتالیزور اصلی عمل کرد و سپاه با استفاده از این خلاء قانونی و ساختاری، نهادهای مذهبی تصمیمگیر را به حاشیه راند. تاریخ نشان داده که قدرت، بیش از هر پدیده سیاسی دیگری، سودای ماندگاری دارد. هیچ حکومتی خود را موقتی نمیبیند و هیچ رهبر سیاسی داوطلبانه خود به کنار نخواهدرفت لذا قدرت مندان یا دولتها تنها به اداره امروز نمیاندیشند؛ آنها همواره در اندیشه تصرف فردا نیز هستند.
بر اساس تحلیلهای سیاسی و گزارشهای میدانی، نقش جانشینی در این جابهجایی قدرت در چند محور اساسی زیر خلاصه میشود:
۱-اتحاد استراتژیک با نامزد اصلی جانشینی (مجتبی خامنهای)پیش از آغاز بحران، لایههای ارشد فرماندهی سپاه و سازمان اطلاعات آن، پیوندهای عمیق ساختاری و امنیتی با بیت و بهویژه مجتبی خامنهای برقرار کرده بودند. با بروز جنگ و تشدید بیماری یا غیبت رهبری نظام، این اتحاد به یک ائتلاف عملی تبدیل شد. سپاه از نامزدی او حمایت کرد و در مقابل، مشروعیت و اختیارات لازم برای هدایت مطلق کشور را از سوی بیت دریافت کرد؛ امری که عملاً شورای خبرگان رهبری (نهاد متشکل از روحانیون) را دور زد.درواقع رهبرجدید مشروعیت نداشته خودرا نه از قانون اساسی یا مردم که از سپاه پاسداران دریافت کرد.
۲ – بیخاصیت کردن مجلس خبرگان رهبری – براساس ماده « 107» قانون اساسی جمهوری ولائی ، مجلس خبرگان (که تماماً از مجتهدان و روحانیون تشکیل شده) وظیفه تعیین جانشین را بر عهده دارد. اما در شرایط اضطراری جنگ ۴۰ روزه، سپاه با این استدلال که «تصمیمگیریهای طولانی حوزوی با سرعت هدایت جنگ ناهمخوان است»، جلسات تصمیمگیری خبرگان را تحت کنترل امنیتی درآورد. فرماندهان نظامی به طور دوفاکتو (عملی) فرآیند تعیین جانشین یا شورای موقت رهبری را هدایت کردند و به روحانیون سنتی اجازه نقشآفرینی مستقل ندادند.
3- مهندسی «کودتای سفید» تحت پوشش شرایط اضطراری سپاه پاسداران از تهدیدهای نظامی خارجی به عنوان یک فرصت طلایی برای انجام یک «کودتای سفید» یا درونساختاری استفاده کرد. آنها با اعلام وضعیت فوقالعاده، وظایف مراجع جانشینی و فقهی را به تشکیل «شورای عالی دفاع» یا نهادهای همسو با خود منتقل کردند. این اقدام مانع از آن شد که جریانهای سنتی یا میانهرو روحانیت بتوانند کاندیدایی خارج از چتر حمایتی سپاه برای آینده نظام مطرح کنند.اگرچه درآن جلسه ضوری و انلاین ظاهرا گفته شد اسامی دونفرهم مطرح شده که یک نفر دو رای و نفردوم _حسن روحانی – یک رای داشته است.
4- حذف فیزیکی و سیاسی گزینههای جایگزین رهبری در لباس روحانیت در سالهای منتهی به این دوره و بهویژه در روزهای حساس جنگ، هرگونه صدا یا چهره روحانی که پتانسیل جلب نظر بدنه حوزوی یا بخشهایی از جامعه را برای رهبری آینده داشت، توسط ارگانهای امنیتی سپاه منزوی، خانهنشین یا حذف سیاسی شد. مراجع تقلید سنتی و مستقل عملاً از هرگونه کانال ارتباطی با تودهها محروم شدند تا هیچ پلتفرم مذهبی مستقلی برای تاثیرگذاری روی آینده جانشینی وجود نداشته باشد.
5- تعریف «رهبر آینده» به عنوان فرمانده کل قوا، نه مرجع تقلیدسپاه ، با تغییر زمین بازی، بازتعریف جدیدی از جایگاه رهبری ارائه داد. در این گفتمان جدید، جانشین رهبری دیگر نیازی به داشتن درجه مرجعیت فقهی برجسته (که سنت روحانیت بود) نداشت، بلکه ویژگی اصلی او «فرماندهی قاطع نظامی»، «اشراف امنیتی» و «توانایی حفظ بقای سیستم در برابر غرب» تعریف شد. این تغییر معیار، عملاً طبقه روحانیون حوزوی را از دایره رقابت برای قدرت مطلق حذف کرد. پایداری سپاه در جنگ نه تنها در ایران موجب چرخش عده ای در اشکال دفاع از میهن ووطن پرستی موهوم شد که با توجه به اخباررسانه ها دربسیاری کشورهای اسلامی هم موجی از طرفداری ایران به زعامت سپاهیان شکل گرفته که نمونه مشخص آن در شعر حماسی بطروس شاعره لبنانی به نام« من را همراه خود به تهران ببرید تا بخوانم» منعکس شده است. یعنی رژیمی که در دیماه بعلت کشتار بی سابقه مورد نتفرعمومی قرارگرفته بود با پرچم جنگ دستان خون آلود خودرا شستشو داد و خودرا ناجی ایران و میهن جازد . سپاه که از دوران جنگ به قدری در توطئه های گوناگوگون از سقوط هواپیمای حامل فرماندهان ارتش در مهرماه 1360 تا سرنگونی هواپیمای فرماندهان منتقد ومخالف دردیماه سال 1384 و ترورهای فیزیکی اعضای خود و مخالفان کارآزموده شده بود که توانست در جریان جنگ ۴۰ روزه و فرآیند جانشینی، مواجهه سپاه پاسداران با نهادهای روحانی و مراجع تقلید از طریق یک استراتژی چندلایه شامل «قرنطینه اطلاعاتی»، «ارعاب امنیتی» و «ایجاد انشقاق در حوزه» پیش رود. تا هرگونه مقاومت در برابر نظم جدید خنثی شود. این مواجهه و تقابل در پنج سطح اصلی سازماندهی شده بود:
1- قرنطینه امنیتی و انزوای مراجع تقلیدسازمان اطلاعات سپاه (ساس) با آغاز جنگ، تحت پوشش «حفاظت از مراجع در برابر حملات خارجی»، بیوت و دفاتر مراجع برجسته در قم را به محاصره امنیتی درآورد. این اقدام عملاً یک قرنطینه اطلاعاتی بود؛ خطوط ارتباطی مراجع قطع شد، دیدارهای عمومی آنها لغو گردید و امکان صدور هرگونه فتوا یا بیانیه مستقل درباره نحوه اداره کشور یا فرآیند جانشینی از آنها سلب شد. سپاه عامدانه کاری کرد که حتی فرزندان خامنه ای در پرده استتارقرارگیرند و این شایعه دامن گیرد که این «شجاعان بی بخار » جرئت ورود به انظارعمومی و پای جنگیدن برای دین و ایران را هم ندارند .
۲. مرعوبسازی و تحمیل سکوت به مجلس خبرگان که اعضای آن را اکثراً روحانیون سالخورده بودند، در برابر عمل انجامشده قرار گرفتند. فرماندهان ارشد سپاه در جلسات توجیهی محرمانه به آنها ابلاغ کردند که هرگونه مخالفت با گزینههای نظامی-امنیتی برای جانشینی یا ساختار قدرت، نه تنها به معنای «خیانت در زمان جنگ» و «همسویی با دشمن» تلقی خواهد شد بلکه باعث خواهدشد اطلاعات سپاه پرونده های فساد مالی – اخلاقی آنان و بیت آنها را رسما افشا نماید. این تهدید مستقیم، مجلس خبرگان را به یک نهاد تشریفاتی محض و مطیع تبدیل کرد.فراموش نکنیم که در سال های اخیر احد اطلاعات سپاه عامدانه پرونده فساد مالی – اخلاقی برخی نمایندگان و روحانیون را در شبکه های اجتماعی وایرال کرده بود تا به همه همپیشه گان آنها بفهماند پرونده سایرین نیز درصورت لزوم در دست انتشاراست.
۳. برجستهسازی و حمایت مالی از «روحانیون اقماری»سپاه برای مشروعیتبخشی به اقدامات خود، به طور کامل طبقه مراجع سنتی را دور زد و شبکهای از روحانیون ردهپایینتر و وفادار (معروف به روحانیون اقماری یا حکومتی) را برجسته کرد. این افراد که مستقیماً از نهادهای مالی و رسانهای سپاه تغذیه میشدند، با حضور در رسانهها، فرآیند انتقال قدرت به نظامیان و مجتبی خامنهای را از نظر شرعی توجیه و ستایش کردند.
۴. قطع شریانهای مالی مستقل حوزه- بخش مهمی از قدرت مراجع تقلید ناشی از استقلال مالی آنها از طریق دریافت وجوهات شرعی (خمس و زکات) از بازار و مردم بود. در طول جنگ، سپاه با کنترل شدید بر سیستم بانکی و تراکنشهای مالی به بهانه «مبارزه با تأمین مالی تروریسم و نفوذ»، این شریانها را مسدود کرد. در نتیجه، حوزههای علمیه برای تأمین معاش طلاب به طور کامل به بودجههای دولتی و تزریق مالی سپاه وابسته شدند.
۵. سرکوب تشکلهای حوزوی مستقل مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم و دیگر تشکلهای روحانی که گرایشهای انتقادی یا اصلاحطلبی داشتند، به طور کامل تعطیل شدند. بیانیههای آنها توقیف و اعضای کلیدیشان بازداشت یا ممنوعالتصویر شدند. سپاه به صراحت اعلام کرد که در نظم جدید، هیچگونه تفسیری از اسلام که مشوق تکثرگرایی یا تضعیف اقتدار نظامی باشد، تحمل نخواهد شد.
مدیریت رسانه ای در جریان جنگ ۴۰ روزه، سپاه پاسداران با اجرای یک «انقلاب رسانهای»، انحصار کامل فضای اطلاعرسانی کشور را به دست گرفت تا فرآیند حاشیهنشین کردن روحانیت و انتقال قدرت را مشروع جلوه دهد.ماشین رسانهای سپاه در این دوره بر اساس چهار استراتژی اصلی عمل کرد:
الف- تبدیل صداوسیما به ستاد تبلیغات جنگی سپاه -سازمان صداوسیما عملاً از کنترل دولت خارج و مستقیماً تحت مدیریت معاونت فرهنگی-رسانهای سپاه و سازمان اطلاعات آن قرار گرفت. برنامههای مذهبی سنتی و سخنرانیهای طولانی روحانیون حوزوی به طور کامل از کنداکتور پخش حذف شدند. جای این برنامهها را مستندهای حماسی، یادواره های سرداران کشته شده سپاه ف تحلیلهای استراتژیک ژنرالهای نظامی و گزارشهای میدانی از توان موشکی و پهپادی سپاه گرفت.
ب- تعریف گفتمان «اسلام ملی» در برابر «اسلام فقهی»رسانههای وابسته به سپاه (مانند خبرگزاریهای تسنیم، فارس و شبکههای سایبری) خط خبری جدیدی را پیش بردند. در این گفتمان، اسلام از یک دین فقهی و شریعتمحور (که تخصص روحانیون است) به یک «ایدئولوژی مقاومت ملی و تمدنی» تغییر یافت. در این بازتعریف، قهرمان جامعه دیگر مجتهد یا مرجع تقلید نبود، بلکه «سرباز وطن» و «فرمانده نظامی» بود که در خط مقدم با تهدید خارجی میجنگید.
مهسا – رفیق ارژنگ ما طی دوسه هفته اول جنگ عملا همه در یک دوره بحران خبری بسر می بردیم و مرتبا اخبار ضدونقیص می شنیدیم ، شما در ان دوران چه فکر می کردید؟
ارژنگ – یادمان باشد که تا هفته اول جنگ ماهنوزکمابیش به شبکه های احتماعی دسترسی داشتیم اما سپاه توانست یک سانسور سیستماتیک و بایکوت خبری بیوت مراجع و کلیه رسانه هائی که احتمال سرکشی آنا وجودداشت در طول این ۴۰ روز، یک بایکوت خبری مطلق علیه مراجع تقلید مستقل و سنتی در رسانههای رسمی و نیمهرسمی اعمال کند. . هیچگونه پیام، فتوا یا حتی بیانیه تسلیت یا دعای مراجع برای مردم اجازه انتشار نیافت، مگر آنکه پیش از پخش به تأیید کامل سانسور نظامی سپاه رسیده باشد. هدف این بود که در ذهن تودهها اینگونه القا شود که روحانیت در زمان بحران ملی، کارایی و حضوری ندارد.ازطرف دیگر با راهاندازی کارزارهای سایبری برای تخریب چهره روحانیت سنتی، ارتش سایبری سپاه با استفاده از هزاران حساب کاربری در شبکههای اجتماعی (مانند تلگرام، ایکس و ایتا)، موجی از حملات نرم اما هدفمند را علیه حوزههای علمیه سازماندهی کرد. در این کارزارها، روحانیون سنتی به عنوان افرادی «عافیتطلب»، «بیثمر برای دفاع از کشور» و «مصرفکننده بودجه عمومی بدون داشتن کارایی در روزهای سخت» به جامعه معرفی شدند تا مشروعیت اجتماعی آنها پیش از تغییرات سیاسی کاملاً فرسایش یابد. نکته جالب واکنش طلاب جوان در جریان جنگ ۴۰ روزه و فرآیند انتقال قدرت به نظامیان بود زیرا بدنه طلاب جوان حوزههای علمیه دچار یک انشقاق و چنددستگی عمیق شد که بازتابدهنده شکاف نسلها و تضادهای عقیدتی در درون نهاد مذهب بود.واکنش طلاب جوان را میتوان در سه جریان و رویکرد اصلی دستهبندی کرد:
1- بدنه طلاب بسیجی: -در همسویی کامل با سپاه ،بخش بزرگی از طلاب جوان که در دو دهه گذشته از طریق پایگاههای بسیج طلاب، موسساتی مانند «موسسه امام خمینی» و سهمیههای خاص وارد حوزه شده بودند، به طور کامل از نظم جدید حمایت کردند. این گروه با حضور درمیادین وخیابانها به عنوان مبلغین رزمی-تبلیغی یا نیروهای عملیاتی به خطوط مقدم جنگ یا ستادهای پشتیبانی سپاه پیوستند ودر تقابل با مراجع سنتی در کانالهای تلگرامی و ایتا، مراجع سنتی و استادان قدیمی خود را به «سکوت»، «عافیتطلبی» و «عدم درک مقتضیات زمان» متهم کردند. آنها معتقد بودند بقای اسلام نه در گرو فقه سنتی که در حفظ اقتدار نظامی سپاه است.
۲- طلاب سنتی و مستقل: – طیف دیگری از طلاب جوان که به قصد تحصیل فقه سنتی و مستقل وارد حوزه شده بودند و به بیوت مراجع بزرگ گرایش داشتند، دچار سرخوردگی شدید شدند. آنها حاشیهنشین شدن مراجع تقلید و کنترل امنیتی بیوت توسط سپاه را توهین به اصالت حوزه میدانستند.اما به دلیل فضای شدیداً امنیتی و ترس از بازداشت توسط سازمان اطلاعات سپاه (ساس)، این طلاب دست به مقاومت علنی نزدند؛ بلکه با ترک کلاسهای درس حکومتی و پناه بردن به حلقههای درسی خصوصی، نوعی «مقاومت منفی» و انزوای اختیاری را پیش گرفتند.
3- طلاب منتقد و جریانهای اصلاحخواه: اعتراضات زیرزمینی اقلیتی از طلاب جوان متشکل از طیفهای دگراندیش و منتقد که اقدامات سپاه را یک «کودتای نظامی تمامعیار علیه مذهب و جمهوریت» قلمداد کردند. واکنش آنها شامل شبکهسازی مخفی با استفاده از بیانیههای بدون امضا و شبکههای اجتماعی رمزگذاریشده، به افشای جزییات قرنطینه خانگی مراجع و مهندسی جانشینی پرداختند. آنها در بیانیههای مخفیانه خود هشدار دادند که گره خوردن کامل حوزه به پوتینهای نظامیان، لاییسیته و دینگریزی را در جامعه ایران به اوج خواهد رساند. سپاه با ردیابی سیستماتیک این افراد، دهها تن از طلاب منتقد را بازداشت و به دادگاه ویژه روحانیت فرستاد.
مهسا – رفیق بیژن اگر یادت باشد من در طی دوران جنگ یکبار از شما پرسیدم پس این جاعش ها نظیر علم الهدی و احمدخاتمی و امامان جمعه کجا هستند که پیدایشان نیست . بنظرت چرا روحانیت از سپاه رودست خورد؟
بیژن – اولا راستش باید بگویم در رابطه با اشتباه محاسباتی روحانیت ، «خودکرده را تدبیرنیست ». جنگ به عنوان نقطه عطفی در ساختار قدرت جمهوری اسلامی بود. اگر تا پیش از آن، رابطه روحانیت و سپاه بر مبنای تقسیم کار شکل گرفته بود ــ روحانیت مشروعیت دینی را تأمین میکرد و سپاه قدرت سخت را در اختیار داشت ــ پس از کشته شدن آیتالله خامنهای، این معادله به سود نیروهای نظامی برهم خورد.در نخستین روزهای بحران، بسیاری از روحانیون تصور میکردند که انتقال قدرت به رهبری جدید، صرفاً با اتکا به حمایت سپاه امکانپذیر خواهد بود و پس از پایان جنگ، توازن سنتی میان دو نهاد دوباره برقرار میشود. اما جنگ، قواعد بازی را تغییر دادو به سخنان خمینی جامه عمل پوشاند که می گهت :« ایکاش منهم یک پاسدار بودم» ، زیرااگر قبل جنگ سپاه حافظ اسلام و روحانیت بود الان همه باید برای حفاظت سپاه دعا کنند و همه به لشکر دعای سپاه تبدیل شده اند.
این موصوع مسبوق به سابقه در تاریخ ایران هم هست. تریخنویسانی مانند لارنس لکهارت در کتاب «انقراض سلسله صفویه» نقل میکنند که نادرشاه پس از تاجگذاری، جیره و مقرری هزاران ملا را قطع کرد. وقتی بزرگان مذهبی معترض شدند و کار خود را تضمین پیروزی سپاه با «لشکر دعا» خواندند، نادرشاه پاسخ داد:«اگر دعای شما کارگر بود، زمانی که محمود افغان با سپاهی اندک از قندهار آمد و اصفهان را گرفت، صد هزار نفر از شما طلاب علوم کجا بودید و چرا نتوانستید جلوی آنها را بگیرید؟!»پس از این گفتگو، نادرشاه فرمان داد تا آنها را به زمینهای کشاورزی بفرستند تا مشغول کار و تولید شوند. بدون شک پس از تثبیت هندسه و مکعب قدرت سپاه ، روحانیت حداکثر مشابه عربستان دعاگو و ثناگوی قدرت خواهندشد. چرا که تا قبل از پیروزی انقلاب در سال 1357 و در طول تاریخ هم همین نقش را داشته و در بزنگاه های خاص سعی کرده اند خوددرقدرت سهیم شوند .
به نظر میرسد بخش مهمی از روحانیت سنتی تصور میکرد گسترش اختیارات سپاه صرفاً ناشی از شرایط اضطراری جنگ است و پس از پایان بحران، سپاه به نقش سنتی خود بازخواهد گشت. بر اساس این تصور، روحانیت همچنان مرجع اصلی تصمیمگیری باقی میماند و فرماندهان نظامی تنها مدیریت دوران بحران را بر عهده خواهند داشت. اما این برداشت با تجربه بسیاری از کشورهای جهان همخوانی ندارد. در علوم سیاسی، جنگ و بحرانهای امنیتی معمولاً موجب انتقال پایدار قدرت از نهادهای ایدئولوژیک یا غیرنظامی به نهادهای نظامی میشوند. هنگامی که ارتش یا نیروهای مسلح مسئول امنیت، اقتصاد، سیاست خارجی و اداره کشور میشوند، معمولاً پس از پایان بحران نیز حاضر نیستند به سادگی این اختیارات را واگذار کنند.
نمونه مصر از شناختهشدهترین این تجربههاست. پس از انقلاب افسران آزاد در سال ۱۹۵۲، بسیاری از نیروهای سیاسی انتظار داشتند ارتش پس از تثبیت اوضاع به پادگان بازگردد. اما برعکس، ارتش به مهمترین بازیگر سیاسی و اقتصادی مصر تبدیل شد و تا امروز نیز جایگاه تعیینکننده خود را حفظ کرده است. در همینجا باید تاکید کنم درجریان کودتای انقلابی ناصر درمصر ، هم اخوانالمسلمین و هم سید قطب از ارتباط نزدیکشان با جنبش افسران آزاد در زمان کودتای ۱۹۵۲ و پس از آن راضی بودند. بسیاری از اعضای اخوانالمسلمین انتظار داشتند که ناصر دولتی اسلامی تشکیل دهد، دست کم یک دموکراسی اسلامی. اما خیلی زود رابطه میان اخوانالمسلمین و افسران آزاد که موفقیتهایی در انقلاب کسب کرده بودند، تیره شد. افسران آزاد نه انتخابات برگزار میکردند و نه حاضر بودند مصرف الکل را ممنوع کنند. خیلی زود معلوم شد که اصول اسلامی اخوانالمسلمین و ایدئولوژی سکولار ناصریسم با هم سازگار نیستند. پس از تلاش برای ترور جمال عبدالناصر در سال ۱۹۵۴، دولت مصر به تأدیب اخوانالمسلمین پرداخت. سیدقطب و بسیاری دیگر از اعضای اخوانالمسلمین را به خاطر مخالفتهای شفاهی با سیاستهای دولت حبس کرد. سیدقطب در زندان دو اثر بسیار مهمش را نوشت: تفسیری بر قرآن (فی ظلال القرآن الکریم) و مانیفست اسلام سیاسیاش با عنوان «نشانههای راه». این آثار اندیشههای نهایی قطب را تشکیل میدهند، او در این کتابها بر مبنای تفسیرهایی از قرآن، تاریخ اسلام و مسائل اجتماعی و سیاسی مصر ادعاهایی افراطی و ساختارشکنانه مطرح کرده بود. قطب با وساطت نخستوزیر وقت عراق، عبدالسلام عارف، از زندان آزاد شد، اما هشت ماه بعد در اوت ۱۹۶۵ دوباره بازداشت شد. او متهم به طراحی برای سرنگونی دولت بود و به دادگاهی فرستاده شد که عدهای آن را دادگاهی نمایشی مینامند. اغلب اتهامات او مستقیماً برگرفته از کتاب معالم فی الطریق بود. او در دادگاه سرسختانه از عقایدش دفاع کرد. دادگاه نظامی سید قطب و شش عضو دیگر اخوانالمسلمین را به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم و به دستور جمال عبدالناصر در ۲۹ اوت ۱۹۶۶، به اتهام «توطئه برای براندازی رژیم»، اعدام شد. که اتفاقا ین یکی از اقدامات انقلابی جمال عبدالناصر بود که در برخورد با جناح ارتجاعی مدهبی مماشات نکرد. فراموش نکنیم که رابط جنبش افسران آزاد با اخوان المسلمین درآن زمان افسر جوانی به نام« انورسادات» بود که بعدها در قامت رئیس جمهوری توسط بقایای اخوان المسلمین در سال1360 ترورشد. ونوشته های سید قطب کمال راه مرید ایرانیش سیدعلی خامنه ای بوده است .
در الجزایر نیز اگرچه جبهه آزادیبخش ملی چهره رسمی حکومت بود، اما طی دهههای بعد قدرت واقعی در اختیار فرماندهان ارتش قرار گرفت و رؤسای جمهور بدون حمایت آنان قادر به اداره کشور نبودند.
پاکستان نمونه دیگری است که نشان میدهد سلطه نظامیان الزاماً از طریق کودتا اعمال نمیشود. دولتهای منتخب یکی پس از دیگری تغییر کردهاند، اما ارتش همواره نقش تعیینکننده در امنیت ملی، سیاست خارجی و بسیاری از تصمیمهای راهبردی داشته است.سپاه پاسداران نهادی شبیه ارتش آزادیبخش چین یا ویت نام و الجزایر نبوده که ارقبل انقلاب وجودداشته و پس از انقلاب خودرا تولی ووارث انقلاب بداند و در رویداد انقلاب نیز نقشی نداشته است بلکه در بعد انقلاب تشکیل شده است. شاید سپاه را بتوان مشابه ارتش سرخ شوروی دانست که در بعد انقلاب شکل گرفت اگرچه همه این ارتش ها عملا بعدانقلاب سیطره سیاسی خودرا برکشور با الگوهای خاص و عملا متفاوت حاکم کردند
حتی در اتحاد شوروی نیز هرچه بحرانهای داخلی و خارجی افزایش یافت، وزن نهادهای امنیتی و نظامی در تصمیمگیریهای کلان بیشتر شد و نقش ایدئولوگهای حزب کمونیست کاهش یافت. این تجربهها نشان میدهد که بحرانهای امنیتی معمولاً توازن قدرت را به سود نیروهای نظامی تغییر میدهند. در ادبیات علوم سیاسی، این وضعیت با مفهوم «وابستگی به مسیر» (Path Dependence) توضیح داده میشود؛ یعنی نهادی که در شرایط استثنایی اختیارات فوقالعاده کسب میکند، به مرور همان اختیارات را به وضعیت عادی تبدیل میکند و بازگرداندن آنها به نهادهای پیشین بسیار دشوار میشود..
اگر این چارچوب نظری را مبنا قرار دهیم، میتوان گفت شاید روحانیت انتظار داشت سپاه پس از پایان جنگ، همانند گذشته به جایگاه یک بازوی نظامی بازگردد؛ اما فرماندهان سپاه احتمالاً از زاویهای متفاوت به موضوع نگاه میکنند. از دید آنان، این سپاه بود که کشور را در سختترین شرایط اداره و امنیت مشور را حفظ و اقتصاد جنگ را مدیریت و هزینه اصلی بقای نظام رابا کشته شدن 85 نفراز فرماندهان رده اول و حدود 110 نفر از نیروهای سپاه ، ارتش و بسیج پرداخت. بنابراین، از نگاه آنان، قدرتی که در میدان جنگ به دست آمده، به سادگی قابل واگذاری نیست. در همین رابطه که اخیرا بیانیه اکثریت مطلق اعضای خفته گان مجلس خبرگان دررابطه با تغییر موازنه قدرت منتشر شده قابل تامل است . زیرا بیانیه چهارم تیرماه 1405که با امضای 66 نفر از 88 نفرخفته گان مجلس خبرگان که دقیقا 108 روز پس از انتخاب سید مجتبی خامنه ای صادرشده ، نه تنها دغدغه رهبری آقا مجتبی یا رهبر مقوائی نو یا صرفا یک موضعگیری مذهبی، بلکه نشانهای از آگاهی دیرهنگام بخشی از روحانیت نسبت به تغییر موازنه قدرت دانست. پیام این بیانیه را میتوان چنین تفسیر کرد که روحانیت احساس کرده است سهم تاریخی خود از قدرت در حال کاهش است و اگر اکنون اقدامی نکند، ممکن است به نهادی صرفاً نمادین تبدیل شود؛ نهادی که مشروعیت دینی تولید میکند اما در تصمیمهای اصلی کشور نقش تعیینکنندهای ندارد. حالا باید دید و پرسید چرا سپاه حاضر به تقسیم مجدد قدرت نیست؟
عموم فرماندهان بازمانده سپاه که خودرا وارث نتایج جنگ و مدافعان واقعی کشوردر آن برهه می دانند احتمالاً برداشت متفاوتی از آینده دارند. آنان ممکن است به درستی استدلال کنند که در دوران جنگ، این سپاه بود که مسئولیت حفظ کشور، مدیریت بحران، اداره اقتصاد جنگ، هدایت سیاست خارجی و سازماندهی ساختار امنیتی را بر عهده گرفت. بنابراین از منظر چنین دیدگاهی ، مشروعیت سیاسی دیگر تنها از جایگاه فقهی یا مذهبی ناشی نمیشود، بلکه از توانایی حفظ نظام و اداره کشور در شرایط بحرانی نیز سرچشمه میگیرد. بنابراین، فرماندهان سپاه ممکن است ضرورتی برای بازگرداندن ساختار سنتی تقسیم قدرت احساس نکنند. همین مسئله میتواند آغاز نوعی رقابت نه چندان آرام اما عمیق میان دو ستون اصلی جمهوری اسلامی باشد؛ رقابتی نه بر سر اصل نظام، بلکه بر سر این پرسش که حاکم واقعی ایران پس از جنگ چه نهادی خواهد بود؟
اگر این روند ادامه یابد، ممکن است جمهوری اسلامی به الگویی نزدیک شود که در آن روحانیت همچنان رأس ساختار رسمی و منبع مشروعیت دینی باقی بماند، اما تصمیمهای واقعی در حوزه امنیت، اقتصاد، سیاست خارجی و انتصابهای کلیدی توسط حلقهای از فرماندهان نظامی و امنیتی اتخاذ شود. چنین الگویی در برخی نظامهای سیاسی معاصر نیز مشاهده شده است؛ جایی که نهادهای رسمی و ایدئولوژیک همچنان حفظ شدهاند، اما قدرت عملی در اختیار شبکهای از فرماندهان نظامی یا امنیتی قرار گرفته است.
مهسا- رفیق سوکند شما که هم در جنگ 12 روزه و هم در اعتراضات دیماه و هم در دوره جنگ چهل روزه مرتبا درخیابان ها سرکشی می کدی وتا تعصیلی دانشگاه ها هم با دانشجویان طیف های مختلف سروکارداشتی و چندتا ازخبرنکاران سیاسی معروف راهم می شناسی ، نظرت راجع به این نظم نوین سیاسی -نظامی چیست و آنرا چگونه درک می کنی ؟
سوکند- این نظم جدید، به آیتالله یک شبه مجتبی خامنهای که در خفا به سر میبرد، در جایگاه رهبر عالی تنها نقشی تشریفاتی و نمادین ایفا میکند. سپاه عملا مقامهای غیرنظامی به مدیرانی قابل تعویض تبدیل کرد که دیگر اختیار واقعی در اداره کشور ندارند؛ مثلت (محمدباقر قالیباف – رئیس مجلس ، احمد وحیدی فرمانده سپاه پاسداران وسردارمحمدباقر ذوالقدردبیر شورای امنیت ملی) درقالب ترویکای اسلامی به قدرتمندترین نهاد عملی حکومت بدل شده است. ظهوراین ترویکا نه نشانه ظهور نظامی جدید، بلکه نقطه اوج روندی است که طی آن سپاه پاسداران کنترل کامل دولت را در دست گرفته است.بدون شک اگر علی خامنه ای به مرگ طبیعی ازبین می رفت ، سپاه پاسداران به این سادگی نمی توانست کل قدرت را قیضه و روحانیت را کنارگذارد .با این حال، این تحول بیش از آنکه گسستی ناگهانی باشد، نتیجه روندی طولانی است زیرا بذرهای فروپاشی تدریجی جمهوری اسلامی در همان سال ۱۳۵۷ کاشته شد؛ زمانی که نیروهای شبهنظامی انقلابی، با استفاده از سلاحهایی که از پادگانها و کلانتریها به دست آورده بودند، برای دفاع از آیتالله روحالله خمینی و متحدان روحانی او در برابر احتمال کودتای بقایای ارتش شاهنشاهی درکمیته های انقلاب اسلامی و بعدها در قالب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سازماندهی شدند. قانون اساسی نه تنها مأموریت دفاع از مرزهای ایران، بلکه وظیفه «حفظ انقلاب و دستاوردهای آن» را نیز بر عهده سپاه گذاشت؛ مأموریتی که بعدها به مبنایی برای دخالت مستقیم این نهاد در سیاست تبدیل شد.سپاه از همان آغاز نیز بر همین اساس عمل کرد. این نهاد ابتدا متحدان سابق خمینی را که اکنون به رقبای سیاسی او تبدیل شده بودند، از جمله سازمان مجاهدین خلق، سرکوب کرد و سپس در جریان درگیریهای داخلی اوایل دهه ۱۳۶۰، جنبشهای قومیتی در مناطق مرزی ایران و سایر گروه های مبارزو ازادیخواه را در هم شکست.
سپاه که در آتش جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷) با اعمال سیاست های بغایت نادرست آرمون- خطا با تحمیل هزاران کشته به جوانان مردم به سازمانی قدرتمند و کارآزموده تبدیل شده بود، به یک نیروی نظامی تأثیرگذار بدل شد. با این حال، در تهران هنوز قدرت واقعی در اختیار رهبران غیرنظامی بود. اکبر هاشمی رفسنجانی، که به دلیل کهولت سن و بیماری آیتالله خمینی عملاً فرمانده کل قوا محسوب میشد، به همراه معاونش حسن روحانی و رئیسجمهور وقت، علی خامنهای، که حامی اصلی ارتش کلاسیک بود، توانستند سپاه را تحت کنترل نهادهای غیرنظامی نگه دارند.
این موازنه قدرت تا سال 1368 دوام داشت .. در واپسین سالهای عمر آیتالله خمینی، هاشمی رفسنجانی و خامنهای تلاش داشتند با برچیدن برخی نهادهای انقلابی، ساختار حکومت پس از جنگ را عادیسازی کنند. از جمله این طرحها، ادغام کمیتههای انقلاب اسلامی در نیروی انتظامی و نیز ادغام سپاه پاسداران و بسیج در ارتش بود. اگرچه ادغام کمیتهها عملی شد، اما ادغام سپاه و بسیج هرگز تحقق نیافت. خامنه ای که تا قبل از رسیدن به کرسی ریاست جمهوری نماینده خمینی در وزارت دفاع و ارتش ودر دوران چنگ هم عملا در مناقشات سپاه و ارتش به نوعی جانب ارتش را داشت ، بعداز آن که با حمایت سیاسی هاشمی رفسنجانی و همراهی احمدخمینی به مقام رهبری رسید، محاسبات خود را تغییر داد. دراین سال علی خامنهای وارد معاملهای شد که میتوان آن را «معاملهای شیطانی » با سپاه پاسداران نامید. زیرا عمده فرماندهان سپاه در دوران جنگ درارتباط نزدیک با باند سیداحمدخمینی و امبرهاشمی رفسنجانی بودند و خامنه ای را به بازی نمی گرفتند – اما او که نگران وابستگی سپاه به رفسنجانی بود، با ادغام سپاه در ارتش مخالفت کرد و سپاه را به عنوان نیرویی مستقل حفظ نمود و با کنار نهادن تدریجی فرماندهان سپاه که در دوران جنگ با او سرناسازگاری داشتند و برکشیدن عناصری از سپاه که در دوران جنگ جزء فرماندهان ارشد نبودند نظیر قاسم سلیمانی ، سپاه عملاً به گارد ویژه و ضامن بقای رهبری او تبدیل شد. و هزینه این وفاداری سپاه را ، دردهه 1370 در دوران موسوم به « سازندگی » با واگذاری پروژههای عظیم بازسازی کشور پس از جنگ را به قرارگاه مهندسی سپاه ـ که بعدها به قرارگاه سازندگی خاتمالانبیا تغییر نام داد ـ تامین کرد. و سپاه با حمایت مستقیم علی خامنه ای به تدریج امپراتوری اقتصادی گستردهای ایجاد کرد و سرمایه و منابعی را در اختیار گرفت که از نظارت دولت و نهادهای غیرنظامی خارج بود. آنچه در ابتدا نوعی حمایت سیاسی به شمار میرفت، به مرور به استقلال اقتصادی و سیاسی سپاه انجامید. خامنهای با تقویت سپاه، هم پایههای قدرت خود را مستحکمتر کرد و هم به تدریج دولت غیرنظامی را تضعیف نمود. در سال ۱۳۷۶، با انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری و وعده اصلاحات سیاسی، خامنهای بیم آن داشت که خاتمی به «میخائیل گورباچف جمهوری اسلامی» تبدیل شود؛ اصلاحطلبی که ناخواسته زمینه فروپاشی نظام را فراهم کند. از این رو، رهبر جمهوری اسلامی سپاه، بسیج و نیروهای وابسته به آنان را تشویق کرد تا در برابر اصلاحات مقاومت کنند و مخالفان را سرکوب نمایند.
در همین دوره، گروههایی که بعدها به «گروههای فشار» مشهور شدند، با هماهنگی سپاه و بسیج، به فعالان سیاسی و دانشجویی حامی خاتمی حمله کردند و روند اصلاحات را مختل ساختند. این رویداد نقطه عطفی بود که دخالت مستقیم سپاه در سیاست ایران را به یک رویه دائمی تبدیل کرد. فشارهای خارجی نیز این روند را تقویت کرد. حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ و بیثباتی گستردهای که در منطقه پدید آمد، هم بهانه و هم فرصت مناسبی برای سپاه پاسداران فراهم کرد تا نقش خود را بهعنوان مدافع جمهوری اسلامی، نه فقط در داخل ایران بلکه در سراسر منطقه، گسترش دهد. در داخل کشور نیز موجهای پیاپی اعتراضات مردمی، از جمله جنبش سبز که از سال ۱۳۸۸ آغاز شد، جایگاه سپاه را به عنوان ضامن حفظ نظم داخلی بیش از پیش تثبیت کرد. هر بحران، وابستگی حکومت به سپاه را افزایش داد و هرچه این وابستگی بیشتر شد، قدرت سپاه نیز گستردهتر گردید. عملیات برون مرزی سپاه ازطریق «سپاه قدس» منابع مالی عظیمی را بابت تجارت اسلحه ، موادمخدروترافیک نصیب سپاه ومتحدان ممنطقه ای او گزارد.
تلاشها برای ایجاد تعادل دوباره، چندان دوام نیاورد. ریاست جمهوری حسن روحانی علیرغم ترکیب کابینه نطامی – امنینی او امیدهایی را برای کاهش تنش با جهان و ایجاد اعتدال در سیاست داخلی زنده کرد. این روند با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ (برجام) به اوج رسید؛ توافقی که حتی امپراتوری اقتصادی سپاه نیز میتوانست از مزایای آن بهرهمند شود و از همین رو، سپاه با محدود شدن موقت برنامه هستهای ایران مخالفت جدی نکرد. اما خروج ایالات متحده از برجام در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریمها، سیاست تعامل با غرب را بیاعتبار ساخت و نگاه بدبینانه سپاه نسبت به آمریکا را تقویت کرد. از آن پس، سپاه که پیشتر در اقتصاد، سیاست و ساختار امنیتی کشور ریشه دوانده بود، با محدودیتهای بسیار کمتری روبهرو شد و نفوذش بیش از گذشته افزایش یافت.در سالهای پایانی رهبری علی خامنهای، ساختار دوگانه جمهوری اسلامی عملاً از درون تهی شده بود. شخصیتهای مستقل سیاسی کنار زده شدند، انتخابات از طریق شورای نگهبان بهگونهای مهندسی میشد که نتیجه مطلوب حاکمیت تضمین شود و همه نهادهای رسمی به تدریج تابع اراده رهبر و شبکههای وابسته به سپاه شدند. رؤسای جمهور یکی پس از دیگری تغییر میکردند، اما قدرت واقعی دیگر از مسیر نهادهای رسمی حکومت اعمال نمیشد. اقتدار حقیقی در شبکههایی جریان داشت که با سپاه پاسداران پیوند داشتند؛ شبکههایی که بر پایه زور، منابع اقتصادی و ایدئولوژی استوار بودند.
تحولات سالهای 1403-1404 به ویژه پس از حملات 12 روزه خرداد 1404 ، این روند را با شتاب بیشتری پیش برد. تضعیف بازدارندگی منطقهای ایران، که زمینه حملات اسرائیل و ایالات متحده را فراهم کرد، همراه با بحران اقتصادی فزاینده و گسترش نارضایتیهای اجتماعی، شکنندگی نظام را آشکار ساخت. با افزایش سن علی خامنهای و کنارهگیری تدریجی او از مدیریت روزمره کشور، تصمیمگیریهای کلان در عمل در اختیار حلقهای محدود قرار گرفت؛ حلقهای متشکل از رئیسجمهور مسعود پزشکیان، رئیس مجلس محمدباقر قالیباف، رئیس قوه قضائیه غلامحسین محسنی اژهای، احمد وحیدی نماینده سپاه پاسداران و یک نماینده از ارتش جمهوری اسلامی که دراین میان ، شرایط جنگی باعث شد سپاه پاسداران نقشی تعیینکننده در تصمیمگیریهای راهبردی پیدا کند. برهمین اساس ، هنگامی که حملات مشترک اسرائیل و آمریکا به کشته شدن علی خامنهای انجامید، انتقال قدرت بسیار سریع صورت گرفت. جمهوری اسلامی اصلاح نشد، بلکه از یک حکومت دینی به نظامی تبدیل شد که ارتش ایدئولوژیک آن، یعنی سپاه پاسداران، نیروی مسلط آن بود. قدرت در دست فرماندهان سپاه و متحدان سیاسی آنان، به ویژه «محمدباقر قالیباف رئیس مجلس »متمرکز شد- محمدباقر قالیباف از معدود فرماندهان سپاه بوده که علاوه برحدمت در نیروی زمینی سپاه در مقام فرماندهی نیروی دریائی، هوائی و نیروی انتظامی و سپس شهرداری تهران سابقه فعالیت و دارای شبکه پیچیده ای از فرماندهان فاسد سپاه منجمله محسن رضائی که اتفاقا پیوندهای خانوادگی هم دارند می باشد -. سید مجتبی خامنهای تنها برای حفظ ظاهر تداوم نظام، در مقام رهبری قرار گرفت.. مقامی که از اقتدار واقعی تهی شده بود. در واقع خامنه ای با حذف همه پیشکسوتان جمهوری اسلامی منجمله هاشمی رفسنجانی خودرا در راص هرم قدرت قرارداد که می توانست در مقابل فرماندهان سپاه خودرا مصداق » والسابقون االسابقون » تعریف کند . امری که مجتبی خامنه ای نه تنها فاقد این ویژگی بلکه اساسا فاقد مهارت های سیاسی و سخنوری پدرش نیز می باشد.
دروافع ، وابستگی جمهوری اسلامی به سپاه، به تدریج از یک ضرورت به یک عادت و سپس به یک ساختار دائمی تبدیل شد. سپاه در یک کودتای ناگهانی قدرت را تصاحب نکرد، بلکه طی دههها، آرام و پیوسته، نفوذ خود را گسترش داد تا سرانجام هیچ نیروی متوازنکنندهای در برابر آن باقی نماند. نهادهای غیرنظامی فرسوده شدند، استقلال خود را از دست دادند و پس از کشته شدن علی خامنهای، کفه قدرت به طور کامل به سود سپاه پاسداران سنگین شد. مرگ خامنهای آغازگر این نظم جدید نبود؛ بلکه صرفاً واقعیتی را تثبیت کرد که سالها در حال شکلگیری بود. به همین علت سپاه قادرشد درخلأ قدرت ناشی از تغییرات راس حکومت، مدیریت کلیدی کشور را به دست گرفت و نهاد سنتی روحانیت را به حاشیه راند. بطوری که درمراسم سوگواری یادمان رهیر کشته شده ، طلاب جوان اگرچه عمامه به سر، اما ملبس به لباس سپاه بصورت نمادین محافظ تابوت شده بودند!
البته به دلیل پیچیدگی ساختاری قدرت در ایران ، بخش هائی از حاکمیت و پوزیسیون دل در گرو ظهور « بناپارتیسم قالیبافی » هستند که تئوریسین این جریان سعید لیلاز و به نوعی احمد زید آبادی و . هستند. اما این افراد یا جریانات دنباله رو آنان ، غافل هستند که بسترو شرایط ظهور بناپارتیسم در شرایطی که ساختارقدرت درایران شکل گرفته غیرممکن و در ثانی بناپارت به عنوان شخصی بیرون از حاکمیت که حداقل تا زمان به قدرت رسیدن پاک دست بود ، اما بناپارت ایرانی آنها غرق در منجلاب فساد است لذا نمی توان از بناپارت فاسد انتظار مبارزه با مفسدین را داشت. حتی در قیاس با مدل خیالی قالیباف که ظهوررضاشاه دیتی و سپاهی است ، بدون شک محمدباقر قالیباف حتی فاقد پاکدستی رضا خان در زمان قبضه قدرت می باشد . گزارشهای تحلیلی بینالمللی و ناظران سیاسی، این جابهجایی قدرت از عمامه بهسرها و عبا پوشان به ژنرالهای نظامی کلاه برسر را ناشی از چند مکانیسم کلیدی زیر میدانند
1-تسلط بر مکانیسمهای تصمیمگیری در شرایط جنگی با آغاز تهاجم نظامی آمریکا و اسرائیل درجنگ 12 روزه و شکلگیری جنگ ۴۰ روزه، مدیریت بحران کشور به طور کامل امنیتی و نظامی شد. سپاه با تکیه بر ساختار فرماندهی غیرمتمرکز خود، هدایت میدان، کنترل تنگه هرمز و مدیریت شبکههای اجتماعی-بسیج را مستقیماً در دست گرفت. در این فضا، نهادهای غیرنظامی و مذهبی که فاقد کارایی لجیستیکی در شرایط جنگی بودند، ناچار به سکوت و عقبنشینی شدند.
2-بهرهبرداری از خلأ قدرت و تغییر در راس نظام که این نبرد با دگرگونیهای ساختاری در رهبری جمهوری اسلامی همزمان شد. با کمرنگ شدن یا تغییر در نقش سنتی رهبری، فرماندهان ارشد سپاه توانستند نفوذ خود را بر فرآیندهای کلان سیاسی تحکیم کنند. روابط نزدیک چهرههای جدید قدرت (مانند مجتبی خامنهای) با لایههای نظامی سپاه، روند انتقال قدرت واقعی به ساختار نظامی را سرعت بخشید.
3- تغییر گفتمان از «مشروعیت مذهبی» به «ناسیونالیسم دفاعی» ، در طول این ۴۰ روز، سپاه به جای تکیه بر شعارهای سنتی مذهبی که توسط روحانیون ترویج میشد، گفتمان جدیدی را بر پایه «دفاع ملی»، «مقاومت تمدنی» و «حفظ تمامیت ارضی فلات قاره ایران» بازتعریف کرد. این تغییر رویکرد باعث شد جامعه و نیروهای میدانی، سپاه را به عنوان تنها «سپر محافظ کشور» در برابر تهدید خارجی بشناسند و نقش هدایتگری روحانیت در افکار عمومی تضعیف شود. سپاه با علم کردن تعداد شهدای فرماندهان عالیرتبه خود و عدم ترور هیچیک از روحانیون برجسته (به استثنای علی خامنه ای ) عملا جوی را ایجاد که گویا این روحانیون مفتخور حتی لایق گلوله هم نیستندو در مقطع جنگ و دفاع از میهن و آب و خاک گریخته اند؟!
تاسف آور این که همین سیاست رندانه و زیرکانه سپاه و حاکمیت باعث شکافی عمیق در اپوزیسیون داخل و خارج شد به طوری که بسیاری که باید در چتر« نه به جنگ ، نه به جمهوری اسلامی » قرار می گرفتند عملا سر به آستان سپاه به عنوان قدرت بازدارنده و نجات بخش کشور سائیدند.
4. انحصار شریانهای اقتصادی و بازسازی پس از جنگ مجموعه که قرارگاه خاتمالانبیاء سپاه که پیش از این نیز بخش بزرگی از اقتصاد را در دست داشت، پس از آسیبهای زیرساختی جنگ ۴۰ روزه، تولیت انحصاری پروژههای کلان بازسازی، انرژی و مدیریت منابع مالی کشور را به عهده گرفت. این تسلط اقتصادی، استقلال مالی سنتی حوزههای علمیه و بازار را به طور کامل از بین برد و آنها را به حاشیه راند.در مجموع، جنگ ۴۰ روزه نقطه عطفی شد که در آن ساختار حکومتی ایران از یک «حکومت تئوریک با محوریت روحانیون» به طور عملی به یک «حکومت امنیتی-نظامی با محوریت فرماندهان سپاه» تغییر فاز داد.
ادامه دارد


