Home سخن روز آرشیو سخن روز کدام ایران؟.رامین کامران

کدام ایران؟.رامین کامران

ما مدام از ایران صحبت میکنیم، به دلایل و در مناسبتهای مختلف این کار را میکنیم و به هزار وجه این موجود اشاره میکنیم. با دعوای سیاسی که همیشه به راه است، بیشتر به ایران سیاسی و حقوقی میپردازیم، از طرف دیگر از ایران فرهنگی صحبت میکنیم، ایران جغرافیایی هم که اصلاً محیط حیات ماست و علاوه بر این داستان حفاظت محیط زیست هم به آن علاوه شده و… ایرانهای بسیار داریم که همیشه در معرض دید و موضوع بحث ما هستند.

جنگ اخیر توجه همه را بر کشورشان چند برابر کرد و جنبۀ سیاسی و نظامی کار در مرکز قرار داد. ولی در عین حال، خطراتی که متوجه کشور شد، بعد دیگری از ایران را که همیشه بوده و هست، بیش از معمول در نظر ما برجسته کرد ـ وجه عاطفی آنرا.

ایران، گذشته از تمامی ابعادی که شمردم، پدیده ای عاطفی است. این وجهش همیشه و به یکسان مورد توجه نیست. مهر به وطن را همه داریم، ولی همیشه جوشش و بروز پیدا نمیکند. روشن است که راه نمیافتیم از علاقۀ خود به وطن بگوییم و احیاناً در این زمینه نطق و خطابه کنیم و اگر کسی چنین کند، در نظرمان کمکی مضحک جلوه خواهد کرد ـ بخصوص اگر خودمان اهل ابراز احساسات نباشیم.

ولی این وجه همیشه موجود است، بیانگر اصل علاقۀ ما به ایران است و در حقیقت پایۀ تمامی توجهاتی است که نثار این کشور میکنیم. بگویم که اگر علاقه ای در کار نباشد، باقی ابعاد این پدیده مورد توجه قرار نمیگیرد. به این حساب شاید بتوان گفت که ایران، قبل از هر چیز، پدیده ای عاطفی است. رابطه با آن، در بنیاد رابطه ایست که با یک جاندار برقرار میکنیم.

احتمالاً تأکید بر بعد عاطفی ایران به نظر برخی عجیب خواهد نمود، بخصوص که ما نه تنها ایران را اساساً پدیده ای مادی میشماریم و مترادف خاک و مردم و… محسوبش میکنیم، اصولاً این گرایش رایج در بین ابنای بشر را داریم که پدیده های مادی را محکمتر، قابل اتکا تر و در نهایت بادوام تر از پدیده های معنوی به حساب بیاوریم. من چندان به این حرف اعتقادی ندارم و در کتابچه ای که راجع به معنای ایران و ایرانی بودن منتشر ساخته ام، مفصل به این موضوع پرداخته ام. یادآوری بکنم که در آنجا صحبت از ایدۀ ایران و هویت ایرانی است ـ وجه مفهومی کار. فقط بگویم که احساس را هم نباید سبک وزن تر از عقل شمرد.

در اینجا وجه عاطفی ایران محور گفتارم است. همانطور که گفتم، یکی از موانع توجه به آن خویشتنداری عاطفی است که در همۀ ما هست. قرار نیست که مردم، در زندگی عادی، وقتشان را به ابراز احساسات بگذرانند و اصلاً این کار، در مراودات اجتماعی خیلی هم پسندیده نیست. ساکت ماندن بعد احساسی این تصور را ایجاد میکند که بستگی ما به ایران به ساختار حقوقیش باز میگردد یا به حیات فرهنگیش یا مجموعۀ انسانیش یا اصلاً به آب و خاکش محدود میشود. ولی ایرانی که به آن بسته ایم در اصل همین ایران عاطفی است. این است که در نهایت ما را به ابعاد متنوعش پیوند میدهد ـ قوۀ جاذبه اینجاست. امر احساسی ممکن است غریزی فرض شود و گرایش عموم هم به قبول این امر است، ولی اگر خودش هم غریزی باشد، موضوع و محتوایش اکتسابی است. همه ایراندوست به دنیا نمیایند، برخی میشوند و میمانند

این عاطفه چیست؟ پیوندیست بنیادی که هیچ بعد مفهومی ندارد و محتاج آن هم نیست. نوعی علقه است که احساسی است و یگانه انگاری خویش است با وطن. ایران خود جمعی ماست، آن بخشی از خودمان که بیرون از وجود فردی و شخصیمان قرار دارد. درد آنرا درد خود میانگاریم و از آن رنج میکشیم و راحتش را راحت خویش. اگر ضربه ای به ایران بخورد، گویی که به ما خورده است. اضافه کنم که همبستگی ما با هموطنانمان نیز از همین قماش است و در نهایت متکی به یگانه شمردن خودمان با ایران. برای اینکه مفهوم وطن بر هموطن مقدم است و گروه اخیر را با ارجاع به اولی معین میکنیم. اگر میبینیم که هر کس به ایران ابراز علاقه میکند، برای ما عزیز میشود، به همین دلیل است. کسری از علاقه ای را که به ایران داریم به او نیز تعمیم میدهیم.

جنگی که واقع شد و همۀ ما را نگران ایران کرد، این ایران عاطفی را در نظرمان برجسته نمود. ناگهان در صدر قرارش داد و باقی را به پشت صحنه راند. جایی که کشور در خطر افتاد، این بعد برتری خود را به نمایش گذاشت.

این برتری بارز به نوعی باعث شد تا خجالت همه نیز بریزد. حجبی که معمولاً مانع ابراز احساسات بود، در هیجان نبرد کنار رفت و میدان به عرضۀ آنها داد، در پیش چشم همگان نشاندشان. در عین حال، به نوعی باعث بسط این علاقه هم شد، بسطش به جزئیات، جزئیاتی که همیشه مورد پسند خاص ما نیست. چیزهایی که همیشه بدانها ابراز علاقه نمیکنیم و شاید اصلاً دوستشان هم نداریم. گویی متوجه شدیم که علاقه به ایران علاقه به همۀ آن است، همۀ بد و خوبش. ناگهان همه چیزش در نظرمان جذاب و حتی عزیز شد. فقط به خاطر اینکه جزئیست از ایران. میخواهیم ایران بماند، در تمامیتش و با تمام همینها.

اینها روشن است، ولی باید توجه داشت که این عاطفه که نیروی دفاع از ایران را فراهم میاورد به نوعی کور است یا شاید بهتر باشد که بگویم نزدیک بین است. باید تربیت و راهنمایی بشود. سرمایۀ اصلی نگاهداری و پرستاری ایران اینجاست و باید در حقش بیشترین دقت و مواظبت را انجام داد. میخواهم روی دو نکته انگشت بگذارم.

یکی محفوظ نگاه داشتن آن از اختلاط با مذهب است. وطنخواهی امریست تماماً زمینی و تاریخی. ایران پدیده ایست تاریخی و علاقه به آنهم امریست تاریخی. مذهب، در هر شکلش به چیزی ورای تاریخ و زندگانی روزمرۀ ما ارجاع میدهد. همیشه تمایلی به مقدس شمردن ایران بوده و هست. مقدس به معنای ارجمندی بی حد و دور بودنش از هر تعرض. برای همین است که گاه از مذهب برای تأمین و تحکیم این تقدس یاری گرفته میشود. تقدیس ایران از قدیم و از زمان زایش این کشور برقرار بوده. البته مذهبی که این کار را میکرده در طول زمان عوض شده است، ولی تمایل ثابت بوده. باید آگاه بود که هیچ لزومی به همراهی این دو نیست و علاقۀ به ایران اساساً هیچ بعد مذهبی ندارد. علاقه به وطن و علقۀ مذهبی دو ماهیت کاملاً متفاوت دارد و باید به این آگاه بود. بخصوص وقتی ایران را ورجاوند میخواهیم و در عین اینکه در دل تاریخ قرار دارد، مایلیم از نابودی مصونش بشماریم. به این خاطر است که به بیرون از تاریخ پیوندش میدهیم تا از دستبرد زمان به دورش بداریم.

تذکر بدهم که مقصودم مطلقاً این نیست که وطنخواهی و اعتقاد مذهبی با هم متضاد است و باید یکی را انتخاب کرد. هیچ تنافری بین اینها نیست. میتوان به راحتی در کنار یا امتداد هم قرارشان داد. ولی حتی اگر بخواهیم به هم پیوندشان بدهیم و مذهب را پشتیبان ایران بکنیم، باید توجه داشته باشیم که ماهیت اینها متفاوت است.

نکتۀ دوم آموختن راه درست ابراز عاطفۀ ملی است به کسانی که در دلش دارند. احساس کور است و فورانش به هر راهی میرود و باید راهنمایی بشود. راهنمایی اصلی آن در میدان سیاست انجام میپذیرد. اینجاست که ابراز بی محابای عاطفه میتواند مشکل آفرین گردد و باید مهار شود. اصل مطلب اینجاست که تشخیص و انتخاب فردی ما الزاماً بهترین راه پاسداری از ایران نیست. همۀ ایرانیان، به یکسان، بر ایران حق دارند و نظر همگان اعتبار یکسان دارد، نه از بابت درک و شناخت، از بابت حق که نادیده گرفتنی نیست و پایه است.

در حساب آوردن نظر همگان، در درجۀ اول نگاه داشتن حرمت آنهاست. همه مثل خود من ایرانی هستند و کسی از این بابت معین بر دیگری برتری ندارد. در درجۀ دوم روشن کردن تکلیف این امر است که در نهایت چه راهی برای پرستاری از ایران بهترین است، چه باید کرد؟ برای رسیدن به این هدف، تنها راه معقول و شناخته شده همانیست که میدانید: عرضۀ نظرات که محتاج آزادی بیان است؛ بحث و گفتگو در بارۀ آنها؛ آخر از همه هم رأی گرفتن برای تصمیمگیری. راهی بهتر از این وجود ندارد. امروزه به آن میگویند دمکراسی، چون به عموم شهروندان ارجاع میدهد، ولی نفس مشاوره و تصمیمگیری قدمتی به اندازۀ تاریخ دارد و در همه جا به کار گرفته شده. چاره قدیمی است و اشکال مختلف داشته، امروزه شکلش همینی است که دمکراسی خوانده میشود و همین برای ما لازم است. این طور است که عاطفۀ مهر به ایران مهار و تربیت و هدایت میشود.

از وجه عاطفی و غیر عقلانی کار شروع کردیم و رسیدیم به لزوم مهار و تربیت عقلانیش و در نهایت شیوهُ درست سنجش نظرات مختلف. سیری که طی کردیم منطقی بود ولی در جهان معنا طی شد. باید همین سیر را در دل تاریخ به اجرا گذاشت.