
آقا جغده-بیرگیته کلان/ دانمارک – فارسی: طاهر جامبرسنگ
درست پیش از این که خورشید در افق غیب شود، پنجرۀ بالای تپه به رنگ نارنجی و سرخ میدرخشید. آفتابگردانها در باغهای آراسته قد علم کردند، درختهای کهنسال سیب از پشت سولۀ ابزار قد کشیده بودند. آخرین رختهای شستۀ روز بر طنابهای زرد رنگ متقارن بال بال میزدند. اینجا در شهر مردم همدیگر را کمک میکردند، ماشین چمنزنی به هم قرض میدادند و از کودکان هم مراقبت میکردند و هر سال در ماه اوت مردم برای جشن بزرگ پائیزه در میدان گرد میآمدند.
در گرانهولت برای همه جا بود.
جز برای آقا جغده.
هیچ کس حاضر نبود ماشین چمنزنی به او امانت بدهد و او مطلقا مجاز نبود که به کودکان روستا نزدیک بشود. دههها بود که مردم شهر پشت سر او حرف میزدند.
پدرها به پچپچه به بچههاشان میگفتند: «این یارو خله بازم پیداش شد.»
مادرها در حالی که با سرعت عرض خیابان را طی میکردند، میگفتند: «اوه نه، آقا جغده داره میاد.»
بچههای بزرگتر در حیاط مدرسه فریاد میکشیدند: «آقا جغده بچهها رو شکار میکنه. اون بچهها رو شکار میکنه و میخوره اونا رو.»
دیگر کسی آقا جغده را به جشن پائیزه دعوت نمیکرد، در واقع از وقتی که دکۀ قهوه را با عصایش خراب کرده بود. دیگر هیچ کس آقا جغده را در شهر ندیده بود.
اِسترید هیچ وقت او را ندیده بود. فقط میدانست که خانهاش روی تپۀ پشت جنگل است، محصور در میان صنوبرهای بلند و تیره. شنیده بود دیوارهای خانه رنگ سیاه شده بودند و رنگ دیوارها داشت میپرید، شنیده بود که چوبهای قاب پنجرهاش میترکیدند. روی در ورودی یک جغد به رنگ سرخ خونی کشیده بود و پشت هر قاب پنجره یک جغد خشک شده نگهبانی میداد و با نگاهی سرد و عبوس به باغ خیره بود.
اِسترید زمانی که کوچکتر بود، بیدار در تختش دراز میکشید و دربارۀ چشمهای سیاه و غضبناک او، دربارۀ ناخنهای سیاه و کثیفش و دربارۀ موهای فرفری و ژولیدهاش، خیالبافی میکرد. دیگر این کار را نمیکند، در هر صورت دیگر آن قدر زیاد در این موارد خیالبافی نمیکند.
سایهها روی جاده خزیده بودند، اما وقتی اِسترید و گِری در امتداد خیابان اصلی به سوی جنگل میرفتند، همۀ خانهها با مهربانی آنها را مینگِریستند، گویی داشتند از آنها مراقبت میکردند. خرس صورتی رنگ در دست گِری به جلو و عقب تاب میخورد. اسمش وامسه بود. چه اسم زشتی. اِسترید در واقع خیال داشت امروز به خانۀ فِرِیا برود. نه این که از بچه مراقبت بکند.
مامان گفته بود، آهای بس کن و سر جات وایسا، البته که میتونی این کارو بکنی و آسترید چشم به آسمان دوخته بود و البته مامان حرف خود را به کرسی نشانده بود.
بابا از داخل آشپزخانه به شوخی گفته بود، مواظب آقا جغده و آن عصای خطرناکش باشین و اِسترید همانطور که در را پشت سرشان به هم کوبیده بود دوباره به آسمان چشم دوخته بود.
برگهای پژمرده در باد میچرخیدند و گردبادهای کوچکی میساختند که با صدایی نرم روی جاده میلغزیدند و به درون باغچههای کوچک پشت نردهها میرفتند. در انتهای خیابان، جنگل چون دیواری سبز قد برافراشته بود. گِری جلوتر در مسیر باریک بین درختها میدوید، گاه گاه میایستاد و برگ و شاخههای کوچک بر میداشت و جیبهایش را از سنگِریزه پر میکرد.
اِسترید فریاد زد: «گِری، خیلی دور نشو»، و خواهر کوچکش به طرف او برگشت. «و به قارچای سمی هم دست نزن گِری!»
گِری گفت: «نه، نه.»
فضای بین صنوبرهای تیره، ساکت و آرام بود.
اِسترید چشمان خود را بست و رو به نور خورشید کرد. گذاشت اشعۀ خورشید بر پلکهای بستهاش بتابد و دنیا برای لحظهای در نظرش صورتی و زرد شد. مثل یک صبح تابستانی. چشمهایش را که باز کرد، تمام آن سیاهی و سبزی با شتاب به سویش هجوم آوردند. او را احاطه کردند. در تاریکی گِری را نمیدید. میان درختهای تیره را نگاه کرد.
گفت: «گِری؟»
خواهر کوچک نیامد.
«گِری! کجائی؟»
نه گِری بود. نه وامسه. باید همان نزدیکیها باشد.
اِسترید دوباره او را صدا کرد و گوش داد تا صدای پای گِری را روی زمین بشنود. حتما قایم شده بود و بدون این که چیزی گفته باشد، داشت قایم موشک بازی میکرد. بچۀ کوچولوی ننر.
دوباره در حالی که دور و اطراف را میگشت، او را صدا زد «گِری!» از جایی صدای کشدار و تیز شکسته شدن شاخهای به گوش رسید.
آیا گِری داشت به طرف دریاچه میرفت؟ گِری عاشق دریاچه بود. عاشق قورباغه و مرغابی، در بهار گذشته دلش نمیخواست دریاچه را ترک بکند. هر بار که میخواستند به خانه برگردند جیغ و فریاد راه انداخته بود.
نعره کشیده بود: «میخوام قورباغهها رو بیارم خونه.»
اِسترید گامهای خود را تندتر کرد. این بچه فسقلی کجا رفته بود!
آب در برابرش ظاهر شد. باد نیهای خشکیده را میلرزاند. موجی ریز با شتاب بر سطح آب میرفت. لب آب یک فنجان کاغذی در تلاطم بود. از گِری خبری نبود. اما یک ردیف ردِ گِرد در گِل دیده میشد.
بابا گفته بود «مواظب آقا جغده و عصای وحشتناکش باشین.» آیا ردّ عصا بود بر گِل؟ یک پرنده از پشت سرش پرید و او از روی شانه نگاهی سریع به عقب انداخت.
اگر داشت قایم موشک بازی میکرد پس چرا پیدایش نشد؟ اِسترید دوباره به دریاچه نگاه کرد. گِری هنوز بلد نبود شنا بکند.
اِسترید فریاد کشید: «گِری!» عرق کرده بود، بلوز بافتنی ضخیم به تنش چسبیده بود و گونههایش گر گرفته بودند. به زودی جنگل کاملا تاریک میشد -و با تاریکی افکار تیره و تاری که اِسترید هرگز از شرشان خلاص نشده بود، افکاری که به جانش چنگ میانداختند، به سراغش میآمدند.
فکر آقا جغده که در کوچکی او را بیدار نگه میداشت. تمام سایههای اطراف کوره راه ناگهان به شکل او در آمدند، همۀ شاخهها دستهای او بودند که برای گرفتنش دراز شده بودند، در حال دویدن صاف به زمین خیره شده بود. تاریکی غروب تمرکز نگاهش را دشوار کرده بود، سایههای خاکستری در هم میلغزیدند و از هم خارج میشدند. داشت زمین میخورد.
فریاد زد: «کسی اونجاست؟» ایستاد و گوش داد. هیچ. احساس کرد بدنش به دوران افتاد، احساس میکرد قلبش در سکوت محکم میتپد.
اِسترید بین درختها میدوید، به زور نگاهش را بالا آورده بود و هر طرف را نگاه میکرد، بالا، خزهها، گلسنگها و سنگها، لایههای ضخیم و قهوهای برگهای سوزنی خشک شده، از بالا سر صدای هوهوی جغدی شنید. او معمولا به این قسمت از جنگل نمیآمد. گفته میشد آقا جغده به همین جا رفت و آمد میکند.
حالا دیگر در میان درختها فضایی باز در برابرش ظاهر شده بود.
اِسترید ناگهان بر جا ایستاد. قلبش چنان محکم میزد که احساس کرد دارد از هوش میرود.
وسط فضای باز تودهای عظیم سنگ دید.
چند بار پلک بر هم زد و یادش رفت نفس بکشد. تودۀ سنگ میدرخشید. آهسته جلو رفت.
واقعا میدرخشید، لرزان و برقزنان در تاریک-روشن غروب میدرخشید.
جلوی انبوه سنگها با شمعهای روشن، فانوس و شمعهای پارافینی تزئین شده بود. دور و اطراف پر بود از جغدهای کوچک، روی یک سنگ یک جغد شیشهای بود، روی سنگ دیگری یک گردن بند ظریف نقرهای بود با آویز جغد، روی یکی دیگر از سنگها یک عروسک پشمالو بود به شکل جغد با چشمان سیاه براق. تمام تودۀ سنگ از جغد پوشیده شده بود، برق شمعها باعث میشد که جغدها به نظر زنده بیایند.
شبیه یک محراب بود.
و آنجا، درست جلوی اِسترید، وامسه، خرس صورتی گِری نشسته بود، وسط همۀ جغدها. اِسترید احساس کرد دارد بالا میآورد و وقتی دستش را برای گرفتن خرس دراز کرد در گوش خود صدای ضربات پتک احساس میکرد. خرس از گِل پوشیده شده بود.
حتما آقا جغده خرس را از گِری گرفته بود.
همان طور که وامسه را در میان انگشتان خود فشار میداد، اشک در چشمانش حلقه زد.
اگر آقا جغده خرس را گرفته، پس با خود گِری چه کار کرده بود؟ پیش از این که بتواند مانع بشود تصاویر در سرش شکل گرفتند. گِری، تنها در زیر زمین آقا جغده، گِری که گریه میکرد و مامان و بابا را صدا میزد، گِری که دیگر هرگز به خانه بر نمیگشت.
هقهق گریههایش اوج گرفتند در حالی که جنگل در سکوت دور و برش را گرفته بود و گوش میداد. تقصیر او بود. همه چیز تقصیر او بود.
گِری کوچولو، گِری کوچولوی بیچاره.
اِسترید چنان بلند گریه میکرد که صدای گامهایی که نزدیک میشدند را نشنید. وقتی دستی به شانهاش خورد تازه با جیغی برگشت و داشت بیهوش میشد.
مردی کوچک با ریشی مجعد خاکستری و یک پالتوی سبز کثیف پشت سرش ایستاده بود، و در یکی از دستهایش… را گرفته بود.
اِسترید تقریبا خود را روی خواهرش پرت کرد و فریاد کشید: «گِری! نمیتونی این طوری بدوی و بری، من از ترس داشتم میمردم دخترک گُه!»
گِری همان طور که اِسترید محکم او را گرفته بود گفت: «نباید بگی گُه.»
دخترک کوچولو توی بغل اِسترید گفت: «داشتیم دنبال برگ میگشتیم.» بعد سعی کرد یک برگ را به طرف خواهرش بگیرد.
اِسترید به مرد که چند قدم عقب رفته بود، نگاه کرد و حالا دیگر ایستاده بود و وزن خود را روی پاها انداخته بود و نگاهش را مستقیم به میان درختها دوخته بود، انگار میخواست در تاریکی میان درختها چیزی را ببیند. هنوز هم خواهر کوچولویش را گرفته بود و او در آغوشش پیچ و تاب میخورد.
گِری غُر زد: «وای، چقد محکم گرفتی منو.»
اِسترید دستش را کمی شل کرد و در حالی که نگاهش بین تودۀ سنگ و مرد در نوسان بود، با پشت دست آب بینی خود را پاک کرد.
مرد گفت: «الان هوا تاریک میشه.» صدایش آرام و خشدار بود، صورتش پر چین و چروک و فرسوده. «وقتی هوا تاریک میشه بجهها نباید در جنگل باشن.»
نگاه اِسترید به پائین روی عصایی که در دستش بود، لغزید و نفسش بند آمد، لرزهای یخ بر پشتش افتاد.
بالای عصا یک جغد طلائی بود.
ضربان نبض خود را تا گلو احساس میکرد، سخت و سنگین. «مواظب آقا جغده و عصای خطرناکش باشین.» در حالی که دوباره به آرامی گِری را به خود میفشرد با چشمان گشاد به او زل زده بود.
ناتمام