شوربختی آشوری* – حميد فدوی
شماره نوروزی «بخارا»ی ۱۴۰۵ (علی دهباشی) و ویژهنامه «سپهر اندیشه» ( کاظم کردوانی) به بزرگداشت داریوش آشوری اختصاص داشتند. فرشین کاظمینیا، ایرج پارسینژاد، سعید پیوندی، دکتر ایرج سبحانی، محسن متقی و چند نفر دیگر با امضاء محفوظ، از جمله کسانی بودند که درین شماره مطلب داشتند. بنا بر تقاضای دوستان این دو نشریه، چند روزی را در خدمت استاد، اینسو و آنسوی پاریس، از جمله در کتابفروشی گالیمار، مشغول تهیه عکس بودم که یکباره غوغا و کوسِ سلفی گرفتن ایشان با رضا پهلوی، ضربه ناجوانمردانهای به اکثر دوستان و دوستداران حضرت استادی وارد کرد. ناجوانمردانه از این جهت که تمام نسخههای «بخارا»، به دلایل قابل فهم، در همان چاپخانه خمیر شدند و «بخارا» در آخرین لحظات، بخار و بیشماره نوروزی ماند (ضرر مالی و جانی، در شرایط اضطراری ایرانِ آن روزها و این روزها، بماند). شماره ویژهای که کلی وقت، انرژی و پول صرف آن شده بود. دیگر دوستان هم مقالاتشان را از «سپهر اندیشه» بازپس گرفتند.**
گفتم سلفی و نه عکس، چون هم عمل، و هم کلمه سخیف هستند (حتی در زبان فرانسه). هم خودنمایی و رعونت و هم میل به دیدهشدن شخص را میرساند. معادل این کلمه در زبان فارسی «خویشانداز» پیشنهاد شده.
در همین هنگامه، دوستی از ایران و از سوی نزدیکان به کانون نویسندگان، قبل از تجاوز آمریکا و اسرائیل به کشورمان، متنی در تقبیح جنگ و عملیات نظامی برایم فرستاد و گفت در پخش و امضای آن کوشا باشم. من هم متن را برای سایر دوستان ارسال کردم.
این متن، از طریق دو تن از دوستان، علیرغم عکس یادگاری، بدست مترجم «چنین گفت زرتشت» نیز رسید و ایشان نیز چنین گفت که امضای مرا هم پای آن اعلامیه اضافه کنید. باورش برایم سخت بود و از دو طریق پرسان شدم که هر دو این خبر را تایید کردند. بچههای ایران از این خبر بسیار شادمان شدند. با این وجود، از خودم خواستند که مستقیم با ایشان تماس بگیرم تا جلوی هرگونه روزه شکدار گرفته شود.
ایشان کمی از من دلخور بودند که چرا پای متنی را که برخی از شاگردان و علاقهمندان ایشان، دلیل عکس کذایی را پرسیده بودند، امضا کردهام. پس از توضیحات مبسوط، ایشان امضای خودشان را تایید کردند و به رسم مطایبت گفتم که من دو شاهد دیگر هم در این باب دارم. نامه همان شب به چاپ رسید و فردایش با هیاهوی بسیار، وامصیبتا، روبهرو شدیم که جناب داریوش خان فرمودهاند که استفاده از امضای ایشان دروغ است و ما از خودمان، با حیلهگری، نام نامی ایشان را اضافه کردهایم. ناگاه فریاد تمام گاوگندچالهدهانانِ اوباشی چون مصداقی و م. سحر، گوش فلک را کر کرد و پیراهن عثمان بر سر نیزهها شد که این هم نمونه آشکاری است از بیاخلاقی چپها و دوستان نویسنده نامه، به زیر تازیانه نایبان نشمۀ رضا پهلوی*** رفتند.
تبار شناسی بی اخلاقی و جذابیت و دونگیِ مترجم «تبارشناسی اخلاق» از کجاست؟ هرچند که بیشرافتی و تهمت و دروغ مایه نمیخواهد، ولی مگر اینجا ما با هر ناکسی روبهرو بودیم؟ طرف باید به حداقلِ اخلاقی معتقد بوده باشد که دنبال تبارشناسیاش رفته. شاید جواب این سؤال در مرکز علایق خود او نهفته باشد.
آشوری شیفته هایدگر است. مانند او، در جایی که باید با واقعیت چالشبرانگیز درافتد، خود را از جهان واقعی خارج و شهروند جهان کلمات میکند؛ کلماتی که باید به هرگونه، جوهر واقعیت جهان را انعکاس دهند، نه آنگونه که جهان واقعیات، خود را با کلمات همساز کند.
آیا عمل داریوش آشوری یک گسست دراماتیک بزرگ بین جهان واقعیات (جنگ، خونریزی، خشونت و قتلعام کودکان و جوانان) و کلمات («تبارشناسی اخلاق») نبود؟ آیا خود را از جهان واقعیت بیرون کشیدن و در کلام سکنی گزیدن، بدترین اشتباه فلسفه نیست؟ این شیوه، فلسفه را درست در جهت عکس نوردیدن است؛ شیوهای که به کلمات نیز فعالانه خیانت ورزیده میشود.
عمل وی بستر و جایگاه سوژه را نیز از بین برد. در آرای او، سوژه عینی تاریخی نادیده گرفته میشود. کافی است به کتاب «حافظ» او نگاهی انداخته شود که سوژه، بدون در نظر گرفتن واقعیات زمانی و مکانی، در یک بیوزنی مطلق بین عوالم ناسوت و لاهوت سرگردان میماند. به زعم او، سرنمون اکثر قریب به اتفاق اشعار حافظ ناشی از هبوط انسان است. او درین معضل کوچکترین توجهی به زمان و مکان و تغییرات ذهنی و اجتماعی آن عصر و لاجرم عروج حافظ ندارد. عصری که گویا کوچکترین تغییری بین زمانه شاه شیخ ابواسحاق اینجو و امیر مبارزالدین رخ نداده. او فقط به خوش نشستن در برج و باروی ایمن کلمات دلخوش میکند و در عالم ملکوت همنشین ملائک میشود. این برداشت تجریدیِ یکسره مهمل، بازدارنده چابکی ذهنی سالکی میشود که نتواند با تخیل آنالوژیک (مقایسهای)، بین زمانه شمسالدین محمد شیرازی و این روزگار سیاه، پل بزند. او یکسره از دنیای عینی میبرد و در دنیایی موازی سکنی میگزیند.
با این تفاصیل، عجیب نیست که در نظام فکری او، انسان غایب مطلق است و بیعت او با دستگاه جباریت (قدرت و خشونت عریان، چه در عمل و چه در زبان) مفهوم میگردد. او که ساکن زبان است، چگونه میتواند با دستگاه الکن، فحاش و خشن، در تمام ابعاد فیزیکی و روانی، بیعت کند؟
کشش آشوری و قرابت او به هایدگر و افکارش، برای من اصلاً حدیث غریبی نیست. خروجی یکی میشود عضویت در حزب راست افراطی نازی و لو دادن همکاران دانشگاهیاش به آدمخواران هیتلر، و در دیگری فالودهخواری و عکس یادگاری گرفتن و سلفی با دستگاه فاشیستی و رسوای تاریخ رضا پهلوی.
این فقط یک عکس معمولیِ جزئی، همانگونه که خودش میگوید، نیست. مباشرت و تأیید عملکرد خونهای بر زمین ریخته و همیشه تازه است. او به عنوان اهل قلم و تنها آدم خوشنام در آن جلسه عکاسی، مسئولیت دارد که دست در دست دشمنان مردم و آزادی ننهد.
چگونه متوجه نشد که این رنود کلاهش را ربودهاند و دارند از او بهرهبرداری میکنند و پس از سوءاستفاده از خوشنامیاش، دورش میافکنند؟
نویسنده « عرفان و رندی در شعر حافظ» فراموش کرده که؛ خامی و سادهدلی شیوه جانبازان نیست؟
تا پایان چون پاکدامن، پاکدامن زیستن، چون مؤمنی مؤمن به مرکزیت انسان و انسانیت در جمله کارهایش بودن و همواره در برابر قدرت سینه جلو دادن، قبایی نیست که شایسته هر قامتی باشد. او فراموش کرده که شاملو نهیبش زده؛ روشنفکر با قدرت نیست، بر قدرت است. او که در برابر جهل کرنش میکند، و دستش را برای نوالهای آنهم به نسیه فردایی موهوم میفشارد، نمیداند که این فرد حتی یک کتابش را نخوانده و اسم شب فرقه تبهکارش «کتاب نخوانی» است؟ یادش رفته که مردگان تمام این سالهای تباهی عاشقترین زندگان بودند؟
بقول دوستی، آشوری با این کار، بیش از بقیه به خودش بد کرد. من معتقدم که او به همه و از جمله خودش بد کرد؛ زیرا صلا داد که انسان نهتنها محکوم به آزادی نیست، بلکه شایسته بردگی (خودخواسته) است. نه، این یک سلفی ساده نیست؛ سند تأیید و همپیمانی با مشتی اوباش و چگن و تاریکمغزان جاهل است.
من در نوجوانی، با خواندن ترجمهٔ او از «چنین گفت زرتشت»،شیفتهٔ نورِ معرفتِ فلسفه شدم.
این بار نیز از طریقی دیگر مرا به نوری از معرفت رساند؛ معرفتی که تا آن زمان، دربارهٔ جایگاه و مقامش از آن بیبهره بودم. از این نظر، وامدار و سپاسگزار او هستم که پیش چشمانم، خود را عریان و خاک کرد.گویا فراموش کرده بودم که مشغولیتهای ذهنی هر اندیشهورزی، پیش از هر چیز، با تن، جان و دلمشغولیهای او عجین است. بیهوده نیست که آشوری شیفتهٔ هایدگر است.
هانس گادامر در جایی دربارهٔ هایدگر میگوید: «او یکی از بزرگترین فیلسوفان و حقیرترین انسانها بود.»
حمید فدوی
—–
برگرفته از اخبار روز
—–
*اشاره به مقاله اسماعیل خویی. او که در شکلگیری زبان شاعرانه ترجمه« چنین گفت زرتشت» نقش انکار ناپذیری داشت، کمکم و به قصد، در چاپهای بعدی این کتاب، نامش از
قلم انداخته شد.
**ایران آن ایام شرایط جنگی داشت و طبیعی است، نشریهای که برای شریک جرم تجاوز به میهن، بزرگداشت ترتیب دهد، با گرفتاری جدی روبرو شود و در محاق توقیف رود. در تمام نقاط جهان، حتی در همین فرانسه، این روش جاری و طبیعی است که با دشمن همدلی ابراز نشود.
*** اشاره به شعر «در جدال با خاموشی» که در آنجا فرح پهلوی نشمۀ نایب خوانده میشود و اینجا مراد، یاسمن پهلوی است.
«آنک نشمهی نایب که پیش میآید عُریان
با خالِ پُرکرشمهی اَنگِ وطن بر شرمگاهش»

