Home ستون آزاد آرشیو ستون آزاد بعد از آمریکا نوبت کیست؟- کاوه فرزند ملت

بعد از آمریکا نوبت کیست؟- کاوه فرزند ملت

در عنوان این مقاله فرضی نهفته است: تقابل ایالات متحده با استقلال سیاسی ایران، صرفاً محصول دشمنی آن کشور با جمهوری اسلامی یا نتیجه اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای، اسرائیل و سیاست‌های منطقه‌ای تهران نیست؛ بلکه ریشه در مناسبات نابرابری دارد که دست‌کم از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به بعد، میان یک قدرت جهانی و کشوری مانند ایران شکل گرفته است.

برخلاف ادعای بخشی از اپوزیسیون، تعارض منافع ایران و ایالات متحده فقط از سیاست‌های جمهوری اسلامی سرچشمه نمی‌گیرد. این تعارض در دوران جمهوری اسلامی صورت خاص و خشونت‌آمیزی یافته است، و محتملا می تواند  پس از پایان حیات این نظام نیز ادامه پیدا کند. ازاین‌رو، ایرانیان نمی‌توانند استقلال سیاسی خود را هدیه هیچ قدرت خارجی بدانند؛ آنان باید چنان توانایی ملی و سیاسی‌ای پدید آورند که آمریکا و سایر قدرت‌ها ناگزیر شوند حق حاکمیت و استقلال ایران را به رسمیت بشناسند.

با طرح این فرض، مخاطب حق دارد بپرسد: اگر آمریکا با استقلال ایران مخالف بوده است، چرا در فاصله سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ روابط نزدیکی با حکومت محمدرضاشاه داشت؟ چرا رؤسای‌جمهور دموکرات و جمهوری‌خواه آمریکا، با وجود اختلاف‌های گاه‌وبیگاه با شاه، ایران را متحد راهبردی خود می‌دانستند و پیشرفته‌ترین جنگ‌افزارهای موجود را در اختیار حکومت او قرار می‌دادند؟

پاسخ به این پرسش مستلزم تفکیک میان «ایران قدرتمند» و «ایران مستقل» است. آمریکا الزاماً با قدرتمندشدن ایران مخالف نبود، به‌ویژه هنگامی که قدرت ایران در خدمت نظم منطقه‌ای مورد نظر واشنگتن قرار می‌گرفت. ایران دوران شاه می‌توانست ارتشی بزرگ، درآمد نفتی فراوان و نفوذ منطقه‌ای چشمگیری داشته باشد، مشروط بر اینکه یکی از ستون‌های نظم امنیتی و نفتی آمریکا در خلیج فارس باقی بماند و سیاست خارجی خود را در تعارض بنیادی با منافع واشنگتن تنظیم نکند.

این سخن به معنای آن نیست که محمدرضاشاه در همه امور مطیع محض آمریکا بود. او در موضوعاتی مانند قیمت نفت، سیاست‌های اوپک، خرید تسلیحات، مناسبات با شوروی و ادعای رهبری منطقه‌ای، گاه استقلال رأی نشان می‌داد. بنابراین، توصیف او به‌عنوان عروسکی که کوچک‌ترین اختیاری نداشت، با واقعیت تاریخی سازگار نیست. اما استقلال رأی موردی با استقلال ساختاری یکسان نیست. نظام سلطنتی پس از کودتای ۱۳۳۲ برای بقا، امنیت و تجهیز ارتش خود به حمایت آمریکا وابستگی عمیقی پیدا کرده بود و همین وابستگی، حدود تصمیم‌گیری مستقل آن را تعیین می‌کرد.

مطابق بند دوم ماده نخست منشور ملل متحد و اصل حق تعیین سرنوشت ملت‌ها، و بر اساس قطعنامه ۲۶۲۵ مجمع عمومی سازمان ملل، ملت ایران حق دارد بدون مداخله خارجی، نظام سیاسی و دولت خود را آزادانه تعیین کند. بندهای اول، چهارم و هفتم ماده دوم منشور نیز به‌ترتیب بر برابری حاکمیتی دولت‌ها، منع توسل به زور علیه استقلال سیاسی کشورها و منع مداخله در امور داخلی آنان تأکید دارند.

کودتای ۲۸ مرداد و حمایت بعدی آمریکا از ساختار اقتدارگرای سلطنت، حق ملت ایران برای تعیین آزادانه نظام سیاسی خود را به‌شدت محدود کرد. بااین‌حال، نباید هر اختلاف، فشار دیپلماتیک یا رابطه نابرابری را به‌خودی‌خود نقض حقوق بین‌الملل دانست. مسئله اصلی آنجاست که یک قدرت خارجی با استفاده از کودتا، تهدید نظامی، تحریم و عملیات پنهانی، بخواهد اراده سیاسی خود را جایگزین حق انتخاب ملت ایران کند.

۲۸ مرداد؛ نقطه عطف مداخله آمریکا در ایران

کودتای ۲۸ مرداد فقط برکناری یک نخست‌وزیر نبود؛ مداخله‌ای مستقیم در فرایند دولت‌ـ‌ملت‌سازی ایران و تلاشی برای متوقف‌کردن اراده ملتی بود که می‌خواست درباره مهم‌ترین منبع طبیعی خود مستقلاً تصمیم بگیرد.

دکتر محمد مصدق نه کمونیست بود، نه دشمن تمدن غرب و نه خواهان برانداختن قانون اساسی مشروطه. او سیاستمداری ملی، قانون‌گرا و پایبند به نظام پارلمانی بود. مسئله اصلی این بود که نمی‌پذیرفت منابع نفتی ایران و سیاست‌های اساسی کشور زیر اراده قدرت‌های خارجی باقی بماند. آمریکا و بریتانیا، هنگامی که میان احترام به یک دولت قانونی و حفظ منافع راهبردی و اقتصادی خود ناچار به انتخاب شدند، منافع خود را بر حق حاکمیت ملت ایران مقدم دانستند.

ازاین‌رو، کودتای ۱۳۳۲ را نمی‌توان صرفاً درگیری آمریکا با یک شخص یا دولت دانست. آن واقعه حامل پیامی تاریخی بود: دولت ایران تا زمانی برای قدرت‌های مسلط تحمل می‌شود که استقلال آن از حدود مورد پذیرش آنان فراتر نرود.

پس از کودتا، رابطه تهران و واشنگتن به اتحادی راهبردی تبدیل شد. آمریکا به ایران کمک کرد تا ارتشی نیرومند و توانایی منطقه‌ای قابل‌توجهی ایجاد کند؛ اما این حمایت در چهارچوب نظمی صورت می‌گرفت که ایران را متحد ایالات متحده، یکی از ستون‌های سیاست‌های نفتی و امنیتی آن کشور و جزئی از سازوکار مهار شوروی می‌خواست.

فشار دولت کندی برای اجرای اصلاحات اجتماعی و اقتصادی، ازجمله اصلاحات ارضی، نیز تا اندازه‌ای از نگرانی نسبت به بی‌ثباتی داخلی و نفوذ شوروی سرچشمه می‌گرفت. اصلاحات ارضی را نمی‌توان صرفاً فرمانی دانست که واشنگتن نوشت و شاه بدون اراده اجرا کرد؛ زمینه‌های داخلی آن از پیش وجود داشت و دولت ایران نیز اهداف خود را دنبال می‌کرد. بااین‌حال، اولویت آمریکا نه دموکراتیک‌شدن ایران، بلکه جلوگیری از فروپاشی متحدی بود که در معماری امنیتی – نفتی  واشنگتن جایگاه مهمی داشت.

ممکن است پرسیده شود اگر اصلاحات به سود ایران بود، چرا باید به دلیل حمایت آمریکا با آن مخالفت کرد؟ مسئله، مخالفت با هر اقدام مفید به دلیل منشأ خارجی آن نیست. مسئله این است که منافع ملی ایران باید معیار تعیین شکل، زمان و چگونگی اصلاحات باشد، نه نیازهای راهبردی قدرتی خارجی.  اجرای یک سیاست می‌تواند بخشی از نتایج مثبت را در پی داشته باشد، اما اگر بدون  در اولویت قرار دادن منافع ملی  صورت گیرد  تضمینی بر تحقق منافع ملی در آن متصور نیست

در سال‌های پایانی سلطنت نیز آمریکا تنها عامل خروج شاه نبود. انقلاب، اعتصاب‌های گسترده، ناتوانی دولت، شکاف در ارتش و فروپاشی اقتدار سیاسی، عوامل اصلی سقوط نظام سلطنتی بودند. بااین‌حال، کاهش حمایت واشنگتن و همراهی آن با خروج شاه نشان داد که اتکای یک حکومت به پشتیبانی خارجی، در لحظه بحران نمی‌تواند جای مشروعیت داخلی را بگیرد.

درس آن دوره فقط این نیست که آمریکا در بازگرداندن شاه نقش داشت و در پایان از او فاصله گرفت. درس مهم‌تر این است که هیچ حکومت ایرانی نباید امنیت و بقای خود را به اراده قدرتی خارجی گره بزند.

مشروطیت و آغاز فرایند دولت‌ـ‌ملت‌سازی ایران

نهضت مشروطیت نخستین تلاش بزرگ ایرانیان برای گذار از رعیت به شهروند و از حکومت شخصی به دولت قانونی بود. مشروطه‌خواهان فقط خواهان محدودکردن قدرت شاه نبودند؛ آنان می‌خواستند کشوری دارای مجلس، قانون، دادگستری، نظام مالی، ارتش و دستگاه اداری ملی بسازند که بتواند در برابر نفوذ روسیه و بریتانیا از خود دفاع کند.

فرایند دولت‌ـ‌ملت‌سازی در دهه‌های بعد با ایجاد بوروکراسی سراسری، پول ملی، ارتش منظم، آموزش عمومی، دادگستری جدید، راه‌ها و نهادهای اقتصادی ادامه یافت. برخی از این اقدامات به شیوه‌ای آمرانه انجام شدند و تنوع زبانی و فرهنگی ایران نیز گاه قربانی تمرکزگرایی افراطی شد. بااین‌حال، هدف بنیادی، عبور از دولت ضعیفی بود که قدرت‌های خارجی می‌توانستند دربار، ایالات، قبایل و منابع اقتصادی آن را عرصه رقابت خود قرار دهند.

البته نمی‌توان تمام مبارزات ۱۲۰ سال اخیر ایرانیان را فقط به مطالبه استقلال فروکاست. مردم ایران برای آزادی، عدالت، قانون، برابری، حقوق اجتماعی و محدودکردن استبداد نیز مبارزه کرده‌اند. بااین‌حال، استقلال سیاسی یکی از رشته‌های پیوسته این تاریخ بوده است؛ زیرا بدون دولتی برخوردار از حاکمیت ملی، دستاوردهای دموکراتیک همواره در معرض تعرض و مداخله خارجی قرار می‌گیرند.

آمریکا و مناسبات نابرابر قدرت

ایالات متحده، مانند هر قدرت بزرگ دیگری، سیاست خارجی خود را بر اساس منافع ملی خویش تنظیم می‌کند، نه بر پایه خیرخواهی نسبت به ملت‌های دیگر. این واقعیت نباید به نظریه‌ای ساده‌انگارانه درباره دشمنی ذاتی مردم آمریکا با ایرانیان تبدیل شود. موضوع، دشمنی نژادی یا فرهنگی دو ملت نیست؛ موضوع رابطه نابرابر قدرتی است که در آن یک قدرت جهانی می‌کوشد قواعد امنیتی، اقتصادی و سیاسی را تعیین کند و کشورهای ضعیف‌تر را در محدوده همان قواعد نگه دارد.

از نگاه چنین قدرتی، یک کشور می‌تواند نیرومند باشد، اما نباید آن‌قدر مستقل شود که قواعد بازی را تغییر دهد. می‌تواند نفت بفروشد، اما نباید به‌تنهایی درباره جایگاه راهبردی آن تصمیم بگیرد. می‌تواند ارتش داشته باشد، اما نباید نظم امنیتی منطقه را برخلاف اراده قدرت مسلط بازتعریف کند. می‌تواند انتخابات برگزار کند، اما اگر نتیجه انتخابات به ظهور دولتی منجر شود که مناسبات نابرابر موجود را به چالش بکشد، حمایت آن قدرت از دموکراسی  پایان  می یابد.

کودتای ۱۳۳۲ نمونه تاریخی این تناقض بود. در دهه‌های پس از انقلاب اسلامی نیز تحریم، عملیات پنهانی، حمایت از برخی جریان‌های وابسته، تهدید نظامی و حمله مستقیم نشان داده است که اختلاف فقط با ماهیت دینی جمهوری اسلامی نیست. بخشی از تقابل به این واقعیت بازمی‌گردد که جمهوری اسلامی، با وجود خطاها و سیاست‌های ویرانگرش، در برخی حوزه‌ها حاضر نشده است نقش یک دولت فرمان‌بردار را بپذیرد.

این واقعیت به معنای درست‌بودن سیاست خارجی جمهوری اسلامی نیست. استقلال با ماجراجویی، شعارهای نابودگر، دشمن‌تراشی دائمی و تحمیل هزینه‌های بی‌پایان بر مردم یکسان نیست. حکومتی ممکن است در برابر آمریکا استقلال نسبی داشته باشد، اما هم‌زمان سیاست‌هایی غیرعقلانی، ایدئولوژیک و زیان‌بار دنبال کند. استقلال فقط هنگامی ارزش ملی پیدا می‌کند که در خدمت امنیت، رفاه و آزادی شهروندان قرار گیرد.

اقتصاد آمریکا امروز مستقیماً بر واردات نفت خاورمیانه استوار نیست و خود این کشور یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان انرژی جهان است. بااین‌حال، امنیت جریان انرژی، کنترل مسیرهای تجاری، قیمت‌گذاری جهانی نفت، امنیت اسرائیل، موازنه قدرت در خلیج فارس و جلوگیری از افزایش نفوذ روسیه و چین همچنان از منافع راهبردی واشنگتن محسوب می‌شوند. بنابراین، تلاش آمریکا برای اثرگذاری بر جهت‌گیری سیاسی ایران، حتی پس از پایان جمهوری اسلامی، نیز  ادامه پیدا خواهد کرد.

مسئله اپوزیسیون وابسته

هر نیروی سیاسی ایرانی باید روشن کند که در برابر مداخله خارجی  چه سیاسی و چه نظامی چه موضعی دارد. مخالفت با جمهوری اسلامی، به‌خودی‌خود، نشانه دموکرات‌بودن یا استقلال‌طلبی نیست. گروهی ممکن است با ولایت فقیه مخالف باشد، اما برای رسیدن به قدرت از تحریم مردم، بمباران کشور، تجزیه سرزمین یا دخالت دولت‌های خارجی استقبال کند.

اگر ایران پس از جمهوری اسلامی به حکومتی وابسته تبدیل شود، فرایند دولت‌ـ‌ملت‌سازی آغازشده از مشروطیت بار دیگر شکست خورده است. تغییر پرچم، نام حکومت یا شخص حاکم، بدون انتقال حاکمیت به ملت، تحول تاریخی محسوب نمی‌شود.

وحدت در دفاع از کشور؛ نه وحدت سیاسی با حکومت

در شرایط حمله خارجی، اهداف مردم ایران و جمهوری اسلامی در یک نقطه معین با یکدیگر هم‌پوشانی پیدا می‌کنند: حفظ موجودیت ایران و تمامیت ارضی آن. این هم‌پوشانی را نباید انکار کرد، اما نباید معنای آن را نیز گسترش داد.

مردم ایران ممکن است با نظام ولایت فقیه مخالف باشند، اما نمی‌توانند نسبت به بمباران سرزمین، نابودی زیرساخت‌ها، تجزیه کشور و تحمیل حکومتی وابسته بی‌تفاوت بمانند. بمبی که به ادعای مجازات حکومت بر ایران فرود می‌آید، فقط ساختمان‌های حکومتی را هدف قرار نمی‌دهد؛ خانه، کارخانه، نیروگاه، بیمارستان، مدرسه و آینده مردم را نیز نابود می‌کند. تحریم نیز پیش از آنکه سفره صاحبان قدرت را کوچک کند، طبقه متوسط، کارگران، تولیدکنندگان و بازنشستگان را زیر فشار می‌گذارد.

ازاین‌رو، دفاع از ایران در برابر حمله خارجی به معنای دفاع سیاسی از جمهوری اسلامی نیست. ایران متعلق به ولی فقیه، سپاه پاسداران، روحانیت یا هیچ نهاد حکومتی دیگری نیست. دفاع از کشور وظیفه‌ای ملی است، نه سند مالکیت حکومت بر ملت.

دو مبارزه هم‌زمان با دو اولویت متفاوت

مبارزه با مداخله خارجی و مبارزه با استبداد داخلی را نمی‌توان کاملاً از یکدیگر جدا کرد. ایرانیان نباید مبارزه برای آزادی را تا زمانی نامعلوم و تا هنگام دریافت تضمینی ابدی از آمریکا به تعویق بیندازند؛ زیرا هیچ قدرت بزرگی چنین تضمینی نمی‌دهد و مناسبات بین‌المللی همواره در حال تغییر است.

مبارزه برای حاکمیت ملت باید حتی در شرایط تهدید خارجی ادامه داشته باشد. بااین‌حال، در لحظه وقوع حمله نظامی یا پدیدآمدن خطر فوری تجزیه و فروپاشی، دفاع از موجودیت و تمامیت ارضی ایران تقدم اضطراری پیدا می‌کند. این تقدم، موقت و محدود است و نباید به تعطیلی مبارزه مدنی با جمهوری اسلامی بینجامد.

استقلال پایدار فقط با موشک و نیروی نظامی به دست نمی‌آید. چنین استقلالی به اقتصادی مولد، دولتی کارآمد، ارتشی ملی، جامعه‌ای متحد و مردمی نیاز دارد که حکومت را از آن خود بدانند. کشوری که اقتصادش گرفتار فساد، جامعه‌اش چندپاره، مردمش از حکومت بیگانه و نخبگانش در حال مهاجرت باشند، حتی با انبوه تسلیحات نیز استقلالی شکننده خواهد داشت.

وادارکردن آمریکا به پذیرش استقلال ایران الزاماً به معنای شکست نظامی آن کشور نیست. هدف باید تغییر محاسبه طرف مقابل باشد: آمریکا و سایر قدرت‌ها باید دریابند که هزینه حمله، تجزیه، تحمیل حکومت یا مهندسی سیاسی ایران بیش از هر منفعت احتمالی آن است. آنان باید بفهمند که استقلال، سیاست موقت جمهوری اسلامی نیست، بلکه خواست مشترک ملت ایران و جریان‌های سیاسی مستقل آن است.

بعد از آمریکا نوبت کیست؟

عبارت «بعد از آمریکا» در عنوان این مقاله به معنای پایان ابدی هرگونه تهدید خارجی نیست. منظور، مرحله پس از دفع خطر فوری حمله، تجزیه و تحمیل حکومت از خارج است. در آن مرحله، مبارزه‌ای که پیش‌تر نیز جریان داشته است، با تمرکز و نیرویی بیشتر متوجه جمهوری اسلامی خواهد شد.

بعد از آمریکا، نوبت جمهوری اسلامی است.

در آن هنگام، حکومت دیگر نمی‌تواند هر اعتراض داخلی را توطئه خارجی بنامد و هر منتقدی را عامل آمریکا یا اسرائیل معرفی کند. جمهوری اسلامی باید مستقیماً در برابر ملت پاسخ‌گو شود: چرا کشوری برخوردار از این همه منابع انسانی و طبیعی گرفتار فقر، فساد، مهاجرت و عقب‌ماندگی شده است؟ چرا حکومت قانون جای خود را به اراده ولی فقیه داده است؟ چرا نهادهای انتخابی در برابر مراکز انتصابی بی‌اختیارند؟ چرا آزادی بیان، تشکل، مذهب، پوشش و شیوه زندگی از مردم سلب شده است؟ چرا بخش بزرگی از ثروت عمومی در اختیار نهادهایی قرار دارد که در برابر جامعه پاسخ‌گو نیستند؟

جمهوری اسلامی بخش مهمی از بقای خود را با استناد به دشمن خارجی توجیه کرده است. هرچه فشار آمریکا افزایش یافته، حکومت فضای بیشتری برای امنیتی‌کردن جامعه و سرکوب مخالفان پیدا کرده است. از سوی دیگر، سیاست‌های ایدئولوژیک و پرهزینه جمهوری اسلامی نیز برای آمریکا بهانه مداخله، تحریم و تهدید فراهم آورده است.

به این معنا، مداخله خارجی و استبداد داخلی، با وجود دشمنی ظاهری، بارها به ادامه حیات یکدیگر کمک کرده‌اند. آمریکا با تهدید خود به جمهوری اسلامی امکان داده است نقش مدافع ایران را تصاحب کند و جمهوری اسلامی نیز با سیاست‌هایش به آمریکا امکان داده است فشار بر ایران را به نام مقابله با تهدید توجیه کند. مردم ایران قربانی این چرخه بوده‌اند.

شکستن این چرخه مستلزم اتخاذ موضعی مستقل در برابر هر دو طرف است:

نه تسلیم در برابر آمریکا و نه تسلیم در برابر ولایت فقیه.

مبارزه دوم؛ دشوارتر از مبارزه نخست

مبارزه با جمهوری اسلامی از مقابله با مداخله خارجی دشوارتر خواهد بود؛ زیرا این بار طرف مقابل فقط در بیرون مرزها قرار ندارد. نظام ولایت فقیه در ساختارهای امنیتی، اقتصادی، اداری، مذهبی و فرهنگی کشور ریشه دوانده است. پایان‌دادن به آن فقط با تغییر چند مقام یا برگزاری انتخاباتی کنترل‌شده ممکن نیست.

این مبارزه به سازمان‌یابی اجتماعی، نهادهای مستقل، اعتصاب، نافرمانی مدنی، رسانه‌های آزاد، تشکل‌های صنفی و توافقی ملی درباره آینده ایران نیاز دارد. هدف آن نباید انتقام‌گیری، جنگ داخلی یا جایگزین‌کردن یک استبداد با استبدادی دیگر باشد. خشونت گسترده و فروپاشی دولت مرکزی می‌تواند دستاوردهای دولت‌ـ‌ملت‌سازی ایران را نابود کند و راه را برای تجزیه و مداخله مجدد خارجی بگشاید.

ایران پس از جمهوری اسلامی به رهبر مادام‌العمر دیگری نیاز ندارد؛ نه ولی فقیهی تازه، نه سلطنت موروثی، نه حکومت نظامی و نه اپوزیسیونی که از پایتخت‌های خارجی منصوب شده باشد. هدف باید تأسیس جمهوری دومی باشد که مشروعیت خود را فقط از رأی آزاد ملت بگیرد؛ دین از حکومت جدا شود؛ حقوق شهروندان بدون توجه به جنسیت، قومیت، زبان، مذهب یا بی‌اعتقادی تضمین گردد؛ تمامیت ارضی کشور حفظ شود و هیچ فرد یا نهادی فراتر از قانون قرار نگیرد.

در چنین جمهوری‌ای، استقلال به معنای دشمنی با جهان نخواهد بود. ایران می‌تواند با آمریکا، اروپا، روسیه، چین، کشورهای عربی، اسرائیل و سایر همسایگان رابطه داشته باشد، بدون آنکه تابع هیچ‌یک شود. استقلال یعنی توانایی همکاری بدون فرمان‌برداری، مذاکره بدون تسلیم و مخالفت بدون گرفتارشدن در ستیزه‌جویی دائمی.

پایان دو مأموریت تاریخی

ملت ایران از مشروطیت تاکنون دو مأموریت به‌هم‌پیوسته داشته است: ساختن دولتی مستقل در برابر قدرت‌های خارجی و مقیدکردن همان دولت به قانون و اراده مردم. مأموریت نخست بدون مأموریت دوم به استبداد ملی می‌انجامد و مأموریت دوم بدون مأموریت نخست در معرض وابستگی خارجی قرار می‌گیرد.

فرایند دولت‌ـ‌ملت‌سازی ایران زمانی تکمیل می‌شود که نه دولتی خارجی بتواند برای ایران حکومت تعیین کند و نه حاکمی داخلی بتواند اراده خود را جایگزین اراده ملت سازد.

 اکنون در کجا ایستاده ایم ؟

می‌توان گفت جمهوری اسلامی، بی‌آنکه خود بخواهد، در حال فراهم‌کردن شرایطی است که سرانجام پایه‌های وجودی‌اش را سست خواهد کرد. اگر مقاومت ایران در برابر فشار و مداخله خارجی حتی با رهبری حکومت اسلامی  به نقطه‌ای برسد که قدرت‌های بزرگ، استقلال سیاسی، تمامیت ارضی و حق تعیین سرنوشت ملت ایران را واقعیتی تعرض‌ناپذیر بدانند، حکومت یکی از مهم‌ترین ابزارهای توجیه بقای خود را از دست خواهد داد.

در آن هنگام، مردم ایران دیگر با هراس فوری از اینکه تضعیف جمهوری اسلامی به حمله خارجی، تجزیه یا فروپاشی کشور بینجامد روبه‌رو نخواهند بود. آنان خواهند توانست مبارزه‌ای را که از پیش برای آزادی آغاز کرده‌اند، با قدرت و تمرکز بیشتری برای پایان‌دادن به ولایت فقیه و استقرار حاکمیت ملت ادامه دهند.

بدین‌سان، ممکن است از دل همین دوران تاریک، امکان تولدی تازه پدید آید؛ زیرا گاه زندگی از دل مرگ برمی‌خیزد و روشنایی از ژرفای تاریکی زاده می‌شود.

بعد از آمریکا، نوبت جمهوری اسلامی است.

نه آمریکا صاحب ایران است و نه جمهوری اسلامی.

ایران متعلق به ملت ایران است.