
باید روز پایانی باشد- اتابک فتح الله زاده
روز پیش دختر خواهرم زنگ کوتاهی زد تا خبرسلامتی خانواده خود، خواهر و پدر و مادرش را که ساکن رشت هستند ، به من بدهد .
شاید اولین بار بود که صدای غمگین و ماتم زده او مرا تکان داد . کم و بیش می دانستم که در رشت اتفاقات هولناکی رخ داده است. از او پرسیدم : تو خوبی ؟ خواهرت ، مامان و بابا و بچه ها خوبند؟
اما زود فهمیدم که دسته گل به آب دادم . تو دلم گفتم : آخر، مرد حسابی، تو احساسات ظریف خواهر زاده ات را خوب می شناسی چرا باید خوب باشد .
یک لحظه سکوت بر قرار شد. احساس کردم بغض گلویش را گرفته است . برای این که خطای خود را جبران کنم ، به او گفتم : دایی جان ، تو را می فهمم، حق داری که غمگین باشی .
پس از لحظه ای سکوت، خواهر زاده به زبان آمد و گفت ، دایی جان، تو نمی دانی در رشت چه کردند . شهر رشت در ماتم است ، دیوار کوچه های رشت پر از آگهی مجلس ترحیم است ……. ناگهان تلفن قطع شد .
باز سکوت مرگباری به وجود آمد . درک این روز ها برای ما خارج نشین ها سخت است . یک لحظه آن پدر و مادری را تصور کنید که برای یافتن جنازه فرزند خود ، کیسه های جسد را باز می کند تا فرزند خود را شناسایی کند . انجام این کار برای پدر و مادر ها ده بار از خود مرگ هم بدتر است .
هنوز سکوت در دلم سنگینی می کرد . خشم و درماندگی و بی خبری از ابعاد کشتار هموطنانم برایم عذاب آوربود . کشتار دختر و پسر های جوان مرا منقلب می کرد . به یاد سال 57 افتاد م. پدرم را به یاد آورم که می گفت : به همین بختیار باید رضایت داد . به پدرم گفتم : مگر شعار مردم را نمی شنوی که می گویند « بختیار ، بختیار، نوکر بی اختیار» .
پدرم جواب داد . شما هم عقل تان را به آخوند ها و مردم عوام داده اید . او سعی می کرد به من بفهماند انتخاب من درست نیست .
پدرم مردی مودب، صبور و برد بار بود . اما وقتی دید حرف هایش کوچک ترین اثری بر من ندارد یک مرتبه از کوره دررفت و به من گفت : شما هیچ گهی نمی توانید بخورید .
اولین بار بود که چنین سخنی از پدرم می شنیدم ، انتظارش را نداشتم .
همین که انقلاب پیروز شد من همچون سردارفانح به پدرم گفتم :
آقاجان، ما آن گهی که شما به من گفتی ، آن را خوردیم .
پدرم به من جواب داد : آره خیلی شق القمر کرده اید که کلید زندان را از شاه گرفته و به آخوند های پدر سوخته تحویل داده اید .
به پدرم جواب دادم : آقا جان ، دیگه دبه در نیار، شما گفتید:
– ما هیج گهی نمی توانیم بخوریم . خوب دیدی که ما این گه را خوردیم .
پدر- آی بدبخت های ساده دل ، هنوزهم نفهمیدید چه گهی خوردید ، بعدا می فهمید که چه گهی خورده اید .
2/2
دو سه سال که از انقلاب گذشت . دو برادرم دستگیر و وحشتناک شکنجه شدند . یک برادرم کشته شد. من هم دربدر شدم . حالا بیچاره پدرم که مخالف انقلاب بود ، برای ملاقات و کسب خبر از فرزندان انقلابی خود از این زندان به آن زندان می رفت .
پس از گذشت بیش از دو دهه پدرم به دیدن من و همسر و دو دخترم آمد . بیچاره دلش خون بود .اما او هرگز مرا شماتت نکرد تنها کلمه ی معنا داری که به من گفت : اتابک خیلی خوشحالم که تو عوض شدی .
حال به جوان های جان به لب رسیده وطنم فکر می کنم که پس از گذشت نزدیک نیم به قرن باز هم فاجعه به شکل دیگر و بدتر از گذشته تکرار می شود.
آخر این ننگ و جنایت وحشیانه ، باید پایان روز پایانی باشد . اما کی؟ چگونه؟


