
بی تربیتی سیاسی – رامین کامران
روشن است که مقصود من از بی تربیتی سیاسی، زشتگویی و رکاکتی نیست که هر روزه در هر شعبۀ رسانه های اجتماعی شاهدیم ـ بخصوص از طرف پهلوی طلبان. مقصودم تربیت ناشدن است برای درک سیاست و فعالیت سیاسی، بلیه ای که ما سالهاست بآ آن درگیریم و بهای بسیار زیادی هم برای آن پرداخته و میپردازیم. انقلاب پنجاه و هفت شاید سنگین ترین جریمه ای باشد که برای این تربیت ناشدگی سیاسی به صندوق تاریخ واریز کرده ایم.
تصور ابتدایی ما از تربیت سیاسی، چنانکه در مورد بسیاری امور دیگر، متوجه آموزش مکتبی و کتابی است. فکر میکنیم که برای این کار باید کتاب بخوانیم، با مکاتب مختلف سیاسی آشنا شویم، اندیشمندان شاخص این رشته را بشناسیم و نظریات مختلف را مطالعه کنیم، بسنجیمشان و در بارۀ آنها بیاندیشیم. در اهمیت این بخش کار شکی نیست، ولی به تصور من تربیت سیاسی در درجۀ اول از این نوع کند و کاو ناشی نمیشود، از عمل سیاسی حاصل میگردد.
متأسفانه به این بخش که به نظر من بخش اصلی است، توجهی که باید نمیشود. پیشداوری رایج این است که اصل مطلب نزد اندیشمندان و در کتابهاست و باقی فرع است. پس اگر میخواهید پیشرفتی بکنید به اولی بچسبید.
گفتم گرانترین بهایی که برای جهل مان نسبت به سیاست پرداخته ایم در انقلاب پنجاه و هفت واریز شده. نگاهی بکنید به سالهای منتهی به این انقلاب، سالهایی بود از منظر فرهنگی درخشان. نه فقط از بابت تولید داخلی و بخصوص در زمینۀ هنر، از بابت آشنایی با فرهنگ جهان و بخصوص غرب و ترجمۀ آثار مهم. اینها خواننده هم کم نداشت. ولی حاصل این علم اندوزی در عمل چه بود؟ آشفته فکری مطلقی که به نتیجه ای فاجعه بار ختم گشت: قدرتگیری خمینی و به اجرا گذاشته شدن افکار منحطش که ایران را تا به اینجایی که هستیم آورده است.
مسئله این است که دانش نظری، حال هر قدر هم مفصل، ضمانت عمل درست در زمینۀ سیاست نیست، به حدی که گاه آدم تصور میکند که اینها دو رشتۀ جداست و با هم ارتباطی ندارد که البته تصور درستی نیست، ولی حتماً از حقیقتی هم خالی نیست.
آنچه ما، مثل همۀ استبداد زدگان، طی سالهای استبداد، از آن محروم بودیم، فرصت سیاست ورزی بود و نقطۀ ضعفمان اینجا بود و همین هم بود که به بیراهه بردمان. البته امروز هم از این فرصت محرومیم، هرچند به درجه ای پایینتر. چون حکومت اسلامی، بنا به خصلت توتالیتر خود، مردم را از نظر سیاسی فعال میخواهد تا دقیقاً به میل خودش رفتار کنند. دو عامل میزان موفقیتش را کاهش داد.
یکی ناتوانیش در تحمیل کامل نظرات خود و اینکه کار ترجمه و نگارش را به کلی مهار نکرده است و دوم واداشتن مردم به نوعی فعالیت پوک سیاسی که خواه ناخواه به در نظر آوردن جایگزین وامیداردشان. نمونه اش این انتخابات ادواری و قلابی که مردم را به ورزش رفتن پای صندوق عادت داده و نوعی بحث سیاسی را، هرچند کم و گاه بی محتوا بین آنها رواج داده. البته نبود حزب و سازمان مستقل، برد این شبه حیات سیاسی را محدود کرده است، ولی به هیچش نرسانده. بر خلاف دوران پهلوی که مثل هر حکومت اتوریتر مردم را غیر سیاسی میخواست و به انحای مختلف از این کار بر حذرشان میداشت، این حکومت، بنا بر خصلت خویش، سیاسیشان میخواهد ولی توان یکدست کردنشان را نداشته است.
حال ببینیم کار ملموس و روزمرۀ سیاسی چه به ما میدهد که تئوری سیاسی نمیدهد؟
اول از همه باید یادآوری کرد که اصل سیاست عمل است و برای همین هم هست که حکما، از دوران باستان، سیاست را در بخش حکمت عملی جای داده اند. اگر در این باب نظریه پردازی میشود به قصد بهتر کردن عمل است و نه صرفاً شناخت امور. سیاست را با کار سیاسی یاد میگیرند، نه با خواندن کتاب. این دومی البته به فراگیری و راهیابی بسیار کمک میکند ولی برتر از عمل نیست، یاور عمل است.
شما با کار عملی سیاسی، حرکت جهت دار و معنا دار در دل تاریخ را فرامیگیرید، تاریخی که در حال دگرگونی دائم است و مدام شما را به چالش میکشد. آشنایی با تاریخ که کار سیاسی به شما میدهد از قماش کسب اطلاع از احوال گذشتگان نیست، تاریخی است که امروزین بودنش از هر زمینۀ دیگری بارزتر است، نه فقط به خاطر اینکه شما نگاهی امروزی دارید و سؤالاتتان را از این منظر مطرح میسازید، چنانکه معرفت شناسان میگویند؛ از این بابت که با تاریخ زنده محشور میشوید، تاریخی که در حال ساخته شدن است و شما هم به نوعی و در سطحی در ساختنش شراکت میکنید ـ یکی از لذتهای اساسی کار سیاسی از این سرچشمه میگیرد.
تاریخ عمل سیاسی همیشه تاریخ معاصر است. گذشته های دور در آن نقشی ندارد و ایندۀ دور هم، یعنی نقشی که از آن در ذهن میپروریم، چندان تعیین کننده نیست. اینجا تاریخ معاصر است که مهم است و باقی حاشیه، حال هر قدر با شکوه یا تراژیک یا زیبا یا جذاب یا… نکتۀ اصلی این است که مقصود از «حوزۀ معاصر» به درستی روشن شود، تاریخی خمیری نیست که بتوان از هر جایش برید، بند هایی دارد که باید به آنها توجه داشت و روی خط آنها عمل کرد. نباید آنچه را که بیرون از حوزۀ معاصر قرار دارد، وارد هویت سازی و طرح اندازی کرد. در ایران، نقطۀ شروع تاریخ معاصر انقلاب مشروطیت است. هیچگاه نمیباید اینرا فراموش کرد، به ریشه که بخواهید برگردید باید به انقلاب مشروطیت نظر کنید. آنچه پیش از آن قرار دارد دورنمایی است مرده، پردۀ نقاشی که در پس دکور اصلی آویخته اند.
تربیتی که با کار سیاسی پیدا میکنید، رابطه ای خاص و به عبارتی شخصی با گذشته ایجاد میکند، با گذشته ای که در حقیقت هیچوقت نگذشته، چون در ذهن شما حاضر است و بر کنشهایتان تأثیر میگذارد. این گذشته بسیار گزینشی شکل گرفته. نه فقط به این خاطر که مربوط است به سیاست، برای اینکه حول علایق و بستگی های شما مرتب گشته.
در این تاریخ، به تمام معنا افرادند که نقش آفرینند و در معرض دید و موضعگیری. طبقات و ساختار ها و جریانهای عمیق تاریخی و کلاً این قبیل مفاهیم کلی، در این حوزه جایی ندارند چون کار سیاسی طرف شدن با آنهایی است که مثل شما نمیاندیشند و عمل نمیکنند. اینجا اساساً با انسانها. ساختار ها و… اراده ندارند تا با شما درگیر شوند، مانع میتوانند باشند، ولی حریف نیستند. سیاست کاری است به تمام معنا انسانی، مفاهیم و ساختار های انتزاعی در حاشیه اش قرار دارند، نه در مرکزش.
شناخت شما از تاریخی که در دل آن غوطه ورید، شناختی است که موضوعش حیات سیاسی خود شما و دیگرانی است که در همین فضا قرار دارند. یک بخش موضوعی است از تاریخ به معنای کلی و در عین حال قسمتی است که تغییر و تحولش بسیار سریعتر از بخشهای دیگر صورت میپذیرد و تب و تابی دارد که در جای دیگر نمی یابید.
به همین دلیل که افراد اسان در مرکزش قرار دارند، کار سیاسی یکی از بهترین مکانها و شاید بهترین مکان برای شناختن دیگران است. حکمت عامیانه میگوید مردم را باید در سفر، در قمار، در رابطه شان با پول، زن و… شناخت، ولی هیچ معیاری روشنگرتر از قدرت نیست، اینجاست محل امتحان اصلی، هم برای خود شما و هم کسانی که با آنها سر و کار دارید. بگویم که نتایج بسا اوقات ناامید کننده است. اینجا میبینید که شناخت افراد حتماً کم اهمیت تر از شناخت طرز فکر و ایدئولوژی آنها نیست و گاه در تعیین رابطۀ شما با آنها نقش بزرگتری ایفأ میکند. در سیاست، تشخیص راه درست همانقدر متکی به تمایزات نظری است که تمایزات عملی و شناخت اشخاص. راه را باید در این دنیایی که پیش روی شماست انتخاب کنید نه در میان اوراق کتاب. تصمیمتان را همینجا میگیرید و بازگشتی هم در کار نیست.
طی کار سیاسی است که شما میزان درستی و کارآیی ایدئولوژی هایی که به فعالیت سیاسی جلبتان کرده و راهنمای عمل شما شده، درمییابید. عیارسنجی افکار در عمل واقع میگردد، نه برعکس. این نوع تربیتی است که در احزاب و گروه های سیاسی میگیرید. فقط شناخت افراد نیست که بالاتر گفتم. مدرسهُ تربیت سیاسیو حزب و سندیکاست و انواع گروه هایی که فعالیت سیاسی میکنند.
بعد از ذکر تمام این نکات بازگردیم به نقطۀ شروع کار که در ابتدا آمد: بی تربیتی سیاسی. اصل حرف من این است که اگر به شما فرصت سیاست ورزی ندهند راه تربیت سیاسی شما را بسته اند ـ حال هر قدر هم کتاب و جزوه در اختیار داشته باشید. حکومتهای استبدادی که چنین میکنند، میخواهند حیات خود را به این ترتیب تضمین کنند و همیشه هم تا حدی موفقند، تا حد سقوطشان که به هر حال فرامیرسد. ولی ورای این امر، مهر خویش را بر تحولی که در پی تزلزل و پس از سقوطشان میاید، میزنند. محروم کردن مردم از تربیت سیاسی راه خروج را مسدود نمیکند، ولی آنرا ناهموار و پر خطر میکند. یک بار نتایجش را دیدم که به کجا کشید.
امروز تربیت سیاسی را در کجا میتوان یافت؟ در همین گروه های کوچک، ضعیف و به ظاهر ناتوانی که همه جا میبینید، در داخل و خارج. فعالیت هیچکدام اینها بی اثر و بدون پیامد نیست، هر قدر هم نحیف و کم شمار. اینها فضایی را میسازند که به شما فرصت تربیت سیاسی میدهد.بنا به انتخاب و سلیقۀ خود، تا میتوانید از آنها استفاده کنید. آموزشگاه اینجاست.
در جمع ترغیبتان میکنم به فراگیری. از نوعی که امتحان رسمی ندارد، مدرک ندارد، امتیاز اجتماعی بارزی نصیب شما نمیکند، اسباب بالیدن نیست و اضافه حقوق هم نمیاورد ولی البته زحمت و ممارست میطلبد و کار فوق برنامه نیست. بدانید که پاداش این زحمات، قابلیت رفتن به سوی بهروزی اجتماعی است، هم برای خودتان و هم برای هموطنانتان. با رفتن به این راه و تداوم در پیشروی، بزرگترین خدمتی را که میتوانید به میهن خود خواهید کرد.
۲۷ شهریور ۱۴۰۵، ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶
این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
