Home نقد و اندیشه آرشیو نقد و اندیشه تاملی در باره ی سید جواد طباطبایی- فخرالدین عظیمی

تاملی در باره ی سید جواد طباطبایی- فخرالدین عظیمی

سیر در سبک و سلوک یک ایران پژوه

به دکتر محمدعلی موحد

تنگ چشمان نظر به میوه کنند- ما تماشا کنان بستانیم . سعدی

اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم قاضیان

ذاتش درایت و انصاف

هیاتش زمان .-

و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.

شاملو

دکتر جواد طباطبایی زود ازمیان مارفت . او که در تبریز زاده شده بود در نهم اسفند 1401، در هفتاد وهفت سالگی ، در ارواین کالیفرنیا درگذشت . طباطبایی پژوهشگری توانا و دوستدار ایران بود؛ از چهره های فرهنگی سرشناس این سرزمین که مانندگان او را کم داشته ایم .

از کسانی چون او آموخته ایم که از بازشناخت ارج و جایگاه پژوهشگران با بازنگری و سنجش کارنامه ی آنان سازگارتر است تا با پیروزی با ستایش بی پرسش آنان .

خواهند گفت او خود به هنجارهای گفت وگوی دانشورانه پای بند نبود؛ قلمرو فضل را از آورزدگاه آفرین و نفرین بازنشناخت ؛ شماری را افسون زده کرد و بسیاری را رماند؛ از پرخاش بی پروا به دانش پژوهان و خوارداشت خرده گیران بازنماند. هرچه بود در این شکی نیست که جان او با پرسشگری و کنجکاوی و ستیز دانشورانه دمسازتر بود تا با ستایش و ناپرسایی یا تعارف و خطاپوشی . دستاوردهای فکری او مهم تر از آن است که او را با هوادارانش تنها گذاریم . این نوشته دیباچه یا طرحی مقدماتی است در ارزیابی او که هم به کارنامه ی او نظر دارد و هم به منش و خصال او .

او در شب بیست و سوم آذرماه سال 1324 به دنیا آمد، همان شبی که فرقه ی دموکرات با پشتیبانی ارتش شوروی «تبریز را اشغال کرد و قصد داشت آذربایجان را از ایران جدا کند» در خانواده ای از بازرگانان مرفه تبریز بالید.به گفته خود او پدر و عموی او«که اهل بازار بودند، مانند بسیاری از طبقه ی شهروندان متوسط تبریز کمابیش مصدقی به شمار می آمدند. یکی از آخرین خاطره هایی که از پدرم دارم به اوضاع و احوال شهر در روز کودتای 28مرداد سال 1332 مربوط می شود. به همراه پدرم درحالی که او دست مرا گرفته بود از بازار تبریز به سوی خانه حرکت کردیم . همه جا آشفته بود؛ به چهارراه مرکزی شهر که شهناز نام داشت رسیدیم ، دکه روزنامه فروشی سرچهارراه را که نشریات به اصطلاح ممنوعه می فروخت و گمان می کنم افلاطون نام داشت ، دیدیم که در آتش می سوخت. هم چنان از خیابان های اصلی گذشتیم و به خانه رسیدیم . همه جا به هم ریخته بود و ناامن به نظر می رسید . این آخرین خاطره است که از حدود هفت سال و نیم سالگی از پدرم دارم و اولین خاطره از اتفاقی مهم که معنای آن رابعدها فهمیدم . دیدن این نخستین کتاب و نشریه سوزانی هم اثری پایدار در ذهن گذاشت. ماه هایی پس از آن پدرم ، که از سال ها پیش مسئول بود، درگذشت. در ماه های پس از کودتا بار دیگر همان دکه ترمیم شد و عمویم مرا به همان دکه می فرستاد تا نشریه ای با نام اتحاد ملی را برایش بگیرم که نشریه ای هوادار مصدق بود و در بالای صفحه اول هر شماره ای عکسی از مصدق را پشت میله های زندان چاپ می کرد.» (1)

پس از درگذشت پدر ، عموی او سرپرست او شد . در تبریز دبیرستان را در رشته ی ادبی به پایان برد ولی به درس دبیرستانی بسنده نکرد .

در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران در رشته ی قضایی درس خواند و سپس در فرانسه در دانشگاه سوربن دانش اندوزی خود را در علم سیاست پی گرفت ولی با رخدادهای انقلاب ، و پیش از به پایان بردن دوره ی دکترا به ایران برگشت . پس از انقلاب به روایت یکی از دوستان و همشهریان و همکارانش در دانشگاه تبریز، در آن دانشگاه به آموزاندن علوم سیاسی پرداخت . «در انتظار رسمی شدن استخدام» خود بود که «انقلاب فرهنگی » موضوع را «منتفی» کرد و او را نیز «درمیان خیل دیگر نامزدان کار دانشگاهی بلاتکلیف و بدون حقوق » رها نمود. این فرصتی فراهم کرد که برای «تکمیل رساله اش » به سوربن برگردد. او رساله دکترا را در 1984(1363) به پایان برد و راهی ایران شد.پس از بازگشت دوباره روشن شد که کسی چون او نمی تواند در نهادهای دانشگاهی و پژوهشی موجود جایی استوار پیدا کند و ببالد. دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران که در سال تحصیلی 1364-1365 در آن به درس دادن آغازید او را پس از مدتی بیرون راند. او ، پس از این ، در نهادهایی مانند مرکزدایره المعارف بزرگ اسلامی ، که چند سالی پیش تر بر پا شده بود، کارکرد و چون ازتماس نداشتن با دانشجویان در رنج بود، در آموزشکده های خصوصی درس داد. شوق و کنجکاوی دانشجویان بر دامنه ی انگیزه های او می افزود. از وجوه ستودنی کارنامه ی او یکی این بود که ، به رغم تجربه های ناگوار، از تلاش خستگی ناپذیر بازنماند، دیگر آن که در ایران ماند؛ سختی های ماندن را برخود هموار کرد و پژوهش های خود را پی گرفت . شاید اگر بیرون آمده بود نمی توانست چنین دستاوردهایی داشته باشد.

او از جوانی دلبسته ی میراث فکری ایران و پی جویی کسانی از پیشگامان دانشور بود که از آن ها چیزی بیاموزد. انس با ادب و شعر و موسیقی ایران ، به ویژه برنامه ی « گل های» ی رادیو ایران ، نیز از جوانی آغاز شد. خود به اشاره از دلبستگی های دینی روزگار جوانی و سپس گسست از آن ها ، و سختی ها و خلجان های این گسست، یاد کرده است . تجربه ای که برای کسانی در بی اعتنایی ، و بی اندیشه و اندیشناکی ، رخ می دهد و دیگران را با دلهره های درونی دست به گریبان می سازد. او همانند دیگر جوانان جست و جوگر و اندیشه ورز از دلبستگی های چپ نیز برکنار نماند ولی به گفته ی خود توانست خود را «معالجه» کند، بعدها کوشید دیگران را نیز به تن در دادن به این «درمان» برانگیزاند. اما واقعیت رویارویی او با مارکسیسم پیچیده تر از آن بود که خود بروز داده است .

هم زمان با آغاز انقلاب 1357 ، او که در پاریس دانشجو بود همچنان از باورمندان مارکسیسم – لنینیسم بود. با رخداد انقلاب و بازگشت به ایران ، چهار مقاله از لویی آلتوسر ، متفکر مارکسیست فرانسوی(1918-1990)را ترجمه و منتشر کرد (1358).

 در دیباچه ای نه چندان پیراسته براین ترجمه ، که در اردیبهشت همان سال آن را نوشت، به انتقاد از فقر فکری و برداشت های سطحی چپ موجود دست یازید و یادآور شد که باید به منابع اصلی یعنی مارکس و لنین بازگشت و خلاقیت و تکامل پیوسته ی مارکسیسم – لنینیسم را در نظر گرفت و تفسیرهای ثانوی و سست را کنارنهاد. او هشدار داد که نه فلسفه ی غربی را می دانیم و نه سنت فلسفی خود «از فارابی تا ملاصدرا» را می شناسیم .

این هشدار در سال های بعد پر طنین تر شد. خوی او با هشدار انسی دیرین داشت. او ازمیان « فلاسفه ماتریالیست « احسان طبری« واطلاعات وسیعش از فلسفه سنتی ایران « قبل از اسلام و بعد از آن» را ستود و ابراز تاسف کرد که « نه تنها کوشش وی انعکاسی در جامعه فلسفی ایران نداشته بلکه مواجه با توطئه سکوتی ناجوانمردانه شده است » طباطبایی مارکسیسم ستیزان دیندار را نیز نا آگاه در باره ی آن چه به آن پرداخته اند دانست و روشن است ک درگیری او با مارکسیسم نظری در تقابل با برداشت های سطحی از آن ، ریشه دار بوده است .مانند بسیاری دیگر از هم روزگاران او کوبنده ترین تجربه ی زندگی و زیست فکری او انقلاب 1357 بود و گزاف نخواهد بود اگر بگوییم همه ی آنچه را نوشت یا گفت به شیوه های گوناگون بازتابی از دریافت او از  ریشه ها و واکنشی نسبت به پیامدهای آن رخداد بوده است .

……..

بخش کوچکی از مقاله مفصل«تاملی در باره ی سیدجواد طباطبایی » نوشته ی  فخرالدین عظیمی -برگرفته از  نگاه نو شماره 137 سال سی و دوم بهار 1402

(1) گفت و گو با مهرنامه ، «تاریخ نویسی جز با تکیه برآگاهی ملی امکان پذیر نیست »متن در مجموعه ای از گفت وگوهای دکتر جواد طباطبایی ، موجود در فضای مجازی .ص.111