
چند کلمه درباب استراتژی-رامین کامران
کمتر کلمه ایست که به اندازۀ استراتژی مورد استفاده قرار بگیرد، بخصوص در این دوران که دوران جنگ است و بحث جنگ محور همۀ مباحث سیاسی شده است. تا آنجا که دیده ام بیشتر کسانی که این کلمه را به کار میبرند از عمق مفهومی آن غافلند و به معنایی کلی و غیر دقیق به کارش میگیرند ـ همینطوری، گویی هر کس هدفی دارد، استراتژی هم دارد. بسیاری از کاربران به چارچوبی که این مفهوم میسازد آگاه نیستند و از بهره ای که میتواند در تفکر و نگارش بدانان برساند، محروم میمانند. گفتم که محض یادآوری، چند نکته را در باب استراتژی بنویسم که سبک باشد و راحت خوانده شود، بلکه به کار کسی بیاید. به هر صورت آدمیزاد باید خود را مشغول کند.
اول از همه باید یادآوری کرد که زوج اصلی طراحی و ارزیابی تفکر و عمل جنگی زوج استراتژی / تاکتیک است که برای همه آشناست و از یونان قدیم به ما ارث رسیده. دو مفهوم اساسی دیگر هم داریم که مال دوران مدرن و قرون اخیر است: دکترین و بعد عملیاتی (opérationnel) کار. این دو، موضوع توجه عمومی نیست، بخصوص دومی، ولی اهمیت بسیار دارد. فقط خواستم اسمشان را بیاورم که در ذهن همه بماند، در اینجا با همان دوتای اولی سر و کار داریم.
ارتفاع و وحدت
ارتباط استراتژی و تاکتیک بسیار ساده است و از نوع ارتباط کل و جزء است. استراتژی معطوف است به اهداف غایی و به همین دلیل تمامی نبرد، تمامی روشها، تمامی اهداف مرحله ای، تمامی وسایل و خلاصه همۀ همه را در بر میگیرد. تاکتیک مربوط است به این و آن جزء، در هر زمینه با هر گستردگی، از ریز تا درشت.
اول خاصیت استرتژی ارتفاعیست که در آن قرار دارد. اینجا بالاترین نقطه است برای نظر کردن به میدان عمل. بالاتر از آن نداریم و کسی که استراتژی ندارد، فقط از داشتن نقشه محروم نیست، از دیدگاه برتر محروم است و هر قدر هم نقشه طرح کند، نخواهد توانست ضعف نداشتن استراتژی را جبران نماید. به عبارت دیگر، هیچ توانایی یا هنرنمایی تاکتیکی نمیتواند جای استراتژی را پر کند. اگر نداشتید، در برابر آنی که دارد، بازنده اید. داستان ممکن است در وهلۀ اول عجیب به نظر بیاید که چطور میشود مهارت و توانایی داشت و احیاناً بیشتر از حریف هم داشت ولی در صحنۀ عمل بازنده بود. دقیقاً به خاطر همان ارتفاع دید که گفتم. هیچ جزئی از هیچ کلی تمامی معنای خود را در دل خودش حمل نمیکند، بخش بزرگی از این معنا از پسزمینه ای برمیخیزد که این جزء در دلش قرار گرفته، از کلی که اینرا در خود جا داده است. ساده ترین مثال را میتوان از زبان استخراج کرد. معنای هر کلمه در جمله، از جمله در بند و از فصل در کتاب، به مقدار زیاد تابع متنی است که احاطه اش کرده است و در نهایت کل کتاب ـ اضافه کنم که این امر به کل میدان شناخت انسانی در تمامی زمینه ها قابل تعمیم است. کسی که از ارتفاعی بالاتر از شما به صحنه مینگرد، بسیاری چیزها را میبیند که شما قادر به دیدنشان نیستید و وقتی نمی بینید، نمی بینید، همین و ختم.
خاصیت دوم استراتژی وحدت است. این کافی نیست که شما از منظری بالاتر به صحنه نظر کنید. ارتفاع دید امتیاز است، ولی به خودی خود ثمر نمیدهد. باید پرسید که چگونه میبینید یا به عبارت دیگر، چه میبینید. مقصود این نیست که همۀ اجزای منظره را پیش چشم دارید و میتوانید آنها را یکایک بشمارید و احیاناً توصیف کنید. مهم این است که آیا از کل منظره تصویر درستی دارید و معنای کلی آنرا دریافته اید یا نه. به عبارت دیگر، آیا قادرید از اینهمه گونه گونی و شمار، وحدتی استخراج کنید یا نه. مثال معروف این است که آیا تعدادی درخت میبینید یا اینکه متوجهید آنچه در برابرتان قرار دارد، یک جنگل است. در حالت اول مقهور تکثر و تنوع میشوید ودر حالت دوم با تکیه به مفهوم یا مفاهیم مناسب، از دل آنها وحدت بیرون میکشید. استراتژی فقط دیدگاه وسیع نیست، دیدگاهی وحدت زاست.
واقعیتی که در برابر شما قرار دارد، حال از هر ارتفاعی، شلوغ است و رنگارنگ و متناقض و در هم بر هم. ارتفاع دید، از خودش وحدت نمیزاید، فقط حوزۀ آنرا وسعت میبخشد و معین میکند، این نگاه و ذهن شماست که وحدت را میسازد، نه به طور دلبخواه، منطبق با واقعیت بیرونی. اما این واقعیت خودش زبان ندارد که حرف بزند و بگوید که ساختارش چیست. شمایید که زبانش را باز میکنید و به آن حرف زدن یاد میدهید. طبعاً مشکل اینجاست که نباید حرف در دهانش بگذارید، باید زیر زبانش را بکشید.
نظر و عمل
وحدت استراتژی در وهلۀ اول نظریست، همینی است که گفتم، استخراج وحدت از واقعیتی که شلوغ است و همینطوری معنایش روشن نیست. ولی در استراتژی وحدت فقط به این وجه شناختی ختم نمیشود. استراتژی برنامۀ عمل است و وحدت شناختی پردۀ اول و نقطۀ شروع آن است که باید طرح وحدت عمل از دل آن بیرون بیاید. اینجا شما باید طرحی کلی بریزید که تمامی اجزای نبرد را در خود جا بدهد، از جمله و در درجۀ اول آنچه که در سطح تاکتیکی واقع میگردد. نه اینکه تمامی آنها را از قبل پیش بینی کند، چون چنین کاری ممکن نیست ـ هرچند باید تا حد امکان دراین راه کوشید. وقتی استراتژی دارید و به آن درست عمل میکنید، هر نبرد جزئی در هر کجای میدان که واقع گردد، باید تابع استراتژی باشد و در دل آن معنا پیدا کند. هیچ جزء تاکتیکی نمیتواند و در حقیقت نمیباید خود را از برتری استراژی مستثنی سازد. پیش آمده که جذابیت یک پیروزی آسان و ارزشمند تاکتیکی، اسباب انحراف از استراتژی شده و کل جنگ را از راه اصلیش منحرف کرده و حتی به شکست کشانده. تاکتیک همیشه دنبال پیروزی نزدیک و دم دستی و سهل و جذاب است و مثل آبی که در سرازیری میرود، به سوی گودال کشیده میشود و در نهایت همانجا هم میماند. داشتن تاکتیک بدون استراتژی مشکلی است رایج و در نهایت سرانجامی جز ناکامی ندارد، حتی اگر اینجا و آنجا موفقیتی کسب شود.
انضباط عمل از استراتژی برمیخیزد. در این زمینه از بالا شروع میکنند، نه ازپایین. از کل به جزء میروند، نه برعکس. تقدم همیشه با طبقۀ بالاتر است و در نهایت با اولویتهای استراتژیک، حال هر قدر این کار مشکل باشد یا نامطبوع بنماید. پیگیری استراتژی مخارجی دارد که باید پرداخت و پرداخت آنها لازمۀ بهره وری از مزایای داشتن استراتژی است. آسانگیری در اینجا جایی ندارد.
استراتژی علمی نیست
طرح استراتژی کاریست عقلانی، ولی از دیدگاهی خنثی، بیطرفانه و احیاناً «علمی» طرح نمیشود. علمی نبودنش روشن است چون در زمینۀ عمل قرار دارد نه شناخت و در سیاست و جنگ، عمل ثابت نتیجۀ ثابت بار نمیاورد. خنثی و بیطرفانه هم نیست. خنثی نیست چون قرار است در محیط اطرافش تغییر ایجاد کند. بیطرفانه نیست چون قرار است شما را به رغم خواست و کوشش حریف به هدفتان برساند. اینها چیزی از عقلانی بودن آن نمیکاهد ولی محدودیتهایش را روشن میکند و شما را آگاه میسازد که طرحش چه اندازه تابع دیدگاه و اهداف شماست و فارغ از توجه به اینها نمیتواند شکل بگیرد. استراتژی مال کشوری معین است، در شرایطی معین و در جنگی معین. وجه انتزاعیش مفهومی است و در دسترس همه هست، کلی است و موضوع نظریه پردازی و فراگیری است. ولی این مفاهیم انتزاعی باید به شرایط معین اطلاق گردد تا تبدیل به استراتژی بشود. برای همین هم هست که میتوان از استراتژی دیگران فراگرفت، ولی نمیتوان آنها را برداشت و به عینه به کار بست. موقعیت شما، نگاه شما و اهداف شماست که به استراتژی شکل میدهد، فرمولی موجود نیست که کار همه را راه بیاندازد.
استراتژی، در عین داشتن وجه شناختی، اساساً متوجه به عمل است و تمامی محدودیتهای عمل انسانی در موردش صدق میکند. مهمترین اینها نبود قطعیت است. انسان آزاد است و آزادی جعبۀ سیاهی است که ورودی آن به هیچوجه به خروجی یکسان و قابل پیش بینی منتهی نمیگردد. میتوان حدس زد، حساب منطقی کرد، به تجربه رجوع نمود، حساب احتمالات کرد ولی نمیتوان از نتیجۀ کار به طور قطع مطمئن شد. یعنی اینکه حتی بالاترین کاردانی و بیشترین زحمت هم ضمانت پیروزی نیست. عواملی که از ید قدرت استراتژ بیرون است، میتواند نقش تعیین کننده بازی کند.
ادارۀ استراتژی
استراتژی کوششی است، در بالاترین مرتبه، برای مهار نتایج عمل انسانی در سیاست و جنگ. ترکیب و محدودیتهایش را شمردم تا روشن کرده باشم که چیست، چه میتواند و در نهایت هم هیچگاه نمیتوان از نتیجه اش مطمئن بود، زیرا حریف در مقابل کنش شما واکنش نشان میدهد و این واکنش میتواند کاملاً غیر منتظره باشد، در این شرایط باید چاره بیاندیشید و رفتار خودتان را با حریف میزان کنید. یعنی اینکه هیچ استراتژی نمیتواند از ابتدا تا انتها منطبق با نقشه ای که ریخته شده، پیش برود و محتاج میزان کردن دائم است. دستور آشپزی نیست که بتوانید از آن یکسره پیروی کنید ـ تازه اگر آشپزی راهم بتوان به این ترتیب انجام داد. این مسئله توجه ما را به نکتۀ بسیار مهمی جلب مینماید که همیشه، چنانکه باید، مورد توجه قرار نمیگیرد: اجرای استراتژی و ادارۀ آن باید توسط همان کسی انجام بپذیرد که استراتژی را طرح کرده است. استراتژی بیان ساده ای دارد، موجز و روشن است و کلی. این امر میتواند به آسانی موجد اشتباه گردد و این تصور را ایجاد کند که دستور عمل روشن است و هر کسی، یا تقریباً هر کسی میتواند استراتژی را به اجرا بگذارد و از کار نتیجه بگیرد. نباید گول روشنی را خورد. کسی که فقط به این صورت پایانی و حاصل تفکر استراتژ نگاه کند، نمیبیند که سادگی پیش چشمش از میان چه انبوهی از گزینه های شلوغ و متعدد بیرون آمده است، نمیبیند که میدان تفکر چطور هرس شده تا این نتیجۀ روشن و پالوده به دست آمده است. دقیقاً به این دلیل که آنچه حذف شده و حتماً اهمیتش از آنچه باقی مانده و پیش روی شماست کمتر نیست، دیگر در معرض دیدتان نیست، گویی که وجود نداشته. این تصویر کلی آنچه که حذف شده و آنچه که باقی مانده است، فقط در ذهن طراح موجود است، نه هر کسی که از حاصل نهایی کار وی کسب اطلاع میکند. هدایت درست استراتژی محتاج آگاهی به هر دو وجه پیدا و پنهان کار است.
مفهوم اصلی
حوزۀ استراتژی مفاهیم بسیاری را بر میگیرد و میتوان پرسید که در این میان مفهوم اصلی کدام است؟
اگر بخواهیم به رواج موضعی و زمانی مفاهیم توجه کنیم و مهمترین مفهوم را به این ترتیب برگزینیم به راه خطا رفته ایم، رفته ایم دنبال مد روز. درست است که مد هم منطق خود را دارد و مفاهیم هم بی دلیل موضوع اقبال گسترده واقع نمیشود. ولی وقتی بخواهیم به اصل کار بپردازیم، نمیتوانیم در این حد توقف کنیم. اصلاً دلیل اینکه سؤال حاضر را مطرح کردم درست همین است: رواج نابجای این یا آن مفهوم، نظر به استراتژی را نامتعادل میسازد.
در حال حاضر و بخصوص در بین ایرانیان، مفهوم بازدارندگی حائز چنین مقامی شده است. بازدارندگی یعنی تهدیدی متوجه حریف کردن که از ورود به جنگ بازش دارد. بازدارندگی یکی از مفاهیم جنبی استراتژی است. جنبی به این دلیل که مرکزیت ندارد، همیشه عمل نمیکند و اعتبار ثابت ندارد. به طور کلی میتوان گفت که بازدارندگی یکی از ابعاد استراتژی است که هدفش احتراز از جنگ است. احتراز از جنگ را به سختی میتوان در استراتژی که موضوعش هدایت جنگ است، مرکزی محسوب نمود. اگر از استراتژی کلی سیاسی صحبت کنیم، بازدارندگی میتواند به طور جدی محل توجه قرار گیرد، ولی در جنگ خیر. بی جهت نیست که میگویند شروع جنگ مترادف شکست بازدارندگی است. بازدارندگی تا دم در جنگ با ما میاید، نه جلوتر. نه اینکه به کلی بی موضوع بشود، ممکن است در حوزۀ محدودی عمل بکند، ولی اگر تا قبل از شروع جنگ میتواند در عین حاشیه ای بودن، محل توجه باشد، بعد از شروع کاملاً به حاشیه میرود.
دلیل سنگین شدن وزن مفهوم بازدارندگی در تفکر استراتژیک پیدایش سلاح اتمی است و این امکان که شروع جنگ اتمی از سوی یک قدرت، فقط حریف را نابود نکند، بلکه به نابودی خودش هم بیانجامد. بازدارندگی اتمی از همین خطر نابودی دوجانبه برمیخیزد. میدانیم که این وضعیت تا به حال از بروز جنگ اتمی بین قدرتهای صاحب این سلاح جلوگیری کرده است. تا به حال، در این حوزه، بازدارندگی به طور کامل عمل کرده است.
از آنجا که چشم همه به قدرتهای بزرگ و نظریه پردازی آنها در زمینۀ استراتژی است، دیگران هم به بازدارندگی عنایتی بیش از حد پیدا کرده اند. مثلاً وقتی این روزها تحلیل های استراتژیک ایرانیان را میخوانید، میبینید که تقریباً همۀ آنها بر محور بازدارندگی میچرخد که وضعیتی است بسیار غیر منطقی.
مفهوم مرکزی و اصلی استراتژی در همه جا، همه زمان و همه حال، پیروزی است. این است که هدف ثابت و تغییر ناپذیر هر استراتژی است. باید همیشه بر این نقطه، تمرکز توجه داشت. اول برای تعریف و ترسیم حد و حدودش و سپس برای تحققش. پیروزی همه جا یک شکل و ترکیب ندارد، ولی مقامش همیشه ثابت و اساسی است و تعریف آن است که به استراتژی شکل میدهد.
از کدام سر کار؟
وقتی به طرح استراتژی فکر میکنیم، در معرض انتخاب نقطۀ شروع نادرست هستیم. تصور میکنیم کار را باید از نقطه ای که در آن قرار داریم شروع کنیم. ولی نقطۀ شروع منطقی طرح، موقعیت فعلی ما نیست، مبدأ منطقی کار، نقطۀ نهایی استراتژی است و هدفی که تعقیب میکنیم. به عبارت دیگر، کار استراتژی را از تهش شروع میکنند، نه سرش ـ از تصوصرص که از پیروزی داریم.
پرسپکتیو استراتژی را از نقطۀ پایانش ترسیم میکنند، نه از نقطۀ شروعش. نقطۀ شروع هر چه میتواند باشد و هر نقطۀ شروع میتواند به هزار مقصد ختم شود. آنچه برای ما مهم است و هدف است، یک مقصد معین است که همه چیز باید حول آن مرتب شود. تعیین این نقطه، تعریف پیروزی است و دستیابی بدان تحقق پیروزی است. تمامی استراتژی معطوف است به این یک نقطه.
اگر بخواهیم امروزمان و امکانات موجودمان را مبدأ قرار بدهیم، نه فقط میتوانیم به هر جایی برویم، احتمال اینکه با نظر به محدودیت امکاناتمان اصلاً از جا هم حرکت نکنیم، هست. نمیتوان استراتژی را صرفاً با نظر به امکانات موجود طرح کرد و به عبارتی، بر اساس داشته ها، فکری در سر پخت. اگر کار را به چارچوب وسائل موجود محدود کنید، افق دید خود را خواهید بست. استراتژی یک وجه عملی دارد، معطوف به آنچه که لازم دارید و یک وجه ارزشی، متوجه به تحقق اموری که صرفنظر از کارآیی و فایدۀ مادی، مطلوب است. اول، این دو احتیاج را در نظر میاورید، سپس دنبال اسباب رفع آنها میروید.
حرف آخر
در حرفهایی که زدم اساساً نظرم بر پیروزی بود. پیروزی مفهوم اصلی استراتژی است و هدف اصلی ما. ایرانیان در جنگ قبلی پیروز شدند و در این یکی هم پیروزند، مانده احراز قطعیتش که در راه است. ولی پیروزی اصلی آنیست که باید از استراتژی معطوف به دستیابی به برتری در خاورمیانه به دست بیاید و تثبیت این موقعیت.
تا اینجای راه را درست و موفق جلو آمده ایم، شک ندارم که باقی راه را هم با موفقیت طی خواهیم نمود. البته این راه بی زحمت نیست، ولی راهی هم جز راه بزرگی پیش پای ما نیست. باید با اطمینان و با گامهای محکم این راه را طی کنیم.
۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ۳۱ مارس ۲۰۲۵
این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است


