
پراکندههائی درباره مصيبتها و موهبتهای تبعيد.محسن یلفانی
نزد نهرهای بابل نشستيم و به ياد صهيون گريستيم. زيرا آنها که ما را به اسيری برده بودند، از ما سرود میخواستند…*
اين مزامير سوزناک که بيش از دو هزار و پانصد سال پيش سروده شدهاند هنوز هم ما را متاًثر می کنند و همۀ اندوه و حسرت و غبنی را که با تبعيد، از دست دادن اجباری يار و ديار، همراه است، به يادمان می آورد. هرچند به اقتضای پرواز بیمحابای خیال و آنچه امروز شاهد روزمرۀ آنیم، نمیتوانیم به یاد نیاوریم که هم امروز بازماندگان آن شاعران دلسوخته چگونه برادران خود را به اسارت گرفتهاند و از هیچ گونه ستم و تجاوز که از تخیل هم فراتر میرود، نسبت به آنها خودداری نمیکنند.
تاريخ تبعيد و تبعيديان امّا از اين هم طولانی تر است و، اگر باز به اخبار و احاديث قوم يهود برگرديم، که در مسيحيت و اسلام نيز تکرار شده، به تبعيد آدم و حوّا برمی گردد که به علت تمرّد نسبت به اوامر الهی از بهشت رانده شدند. برخی اين افسانه را آنقدر جدی می گيرند که معتقدند زندگی انسان، يا گذار کم دوامش بر اين کرة خاکی، تبعيدی بيش نيست و تنها مقصود و غايت آن پايان دادن به همين تبعيد و بازگشت به بهشت از دست رفته است.
واژة تبعيد (معادل فرانسوی exile ، از ريشة لاتينی exsul به معنای خارج از خاک يا خارج از سرزمين، که اولّين معنای آن هم در فرانسوی و هم در انگليسی اخراج اجباری از سرزمين مادری- يا به قول انگليسی ها، سرزمين پدری- ويا نفی بلد است) بجز سابقة تاريخی طولانی، معناها و کاربردهای فراوان و کشداری دارد. کسان بسيار و در موقعيت های بسيار متفاوت خود را تبعيدی دانستهاند. حال آنکه به واقع شباهتی ميان وضع و حال آنان وجود ندارد، مگر همين دوری از وطن. حتّی اين معيار هم در همه حال صادق نيست. چرا که در مورد برخی اين جدائی و دوری اجباری و ابدی است و در مورد برخی ديگر اختياری و موقتی.
اشاره به چند نمونه از زندگی تبعيديان گوناگون، که نه در دو هزار و پانصد سال پيش، بلکه بسی نزديک تر به دوران ما زيستهاند، اين نکته را روشن می کند : چنانکه از خاطرات نادژدا کروپسکايا، همسر لنين، برمی آيد، عده ای از انقلابيان روس به هنگام تبعيد در اروپا با چنان فقر و مسکنتی دست به گريبان بودند که برخی از آنها از شدت گرسنگی ديوانه شدند. و اين اندک زمانی پس از آن بود که ايوان تورگنيف، نويسندة نامدار روس، اغلب اوقات خود را در اروپا می گذراند و به يمن شهرت و موقعيت خود همواره با استقبال محافل برجستة ادبی و هنری فرانسه و انگلستان روبرو بود و به برکت درآمد وافری که از املاک وسيع خود در روسيه به دست ميآورد، زندگی کم و بيش شاهانهای میگذراند و پس از مرگش نيز يکی از بزرگترين تشييع جنازههای ملّی را در روسيه به احترامش برگزار کردند و اين همه مانع آن نمیشد که گاهگاه از درد تبعيد ننالد و از آواره و سرگشته بودن خود شکوه و شکايت نکند. کارل مارکس، که شرح فقر و ادبار دوران طولانی تبعيدش سر به افسانه می زند، هر گاه فرصت يا بهانهای پيش میآمد، از تلاش و تشبث برای بازگشت به کشورش، مثلاً برای چاپ کتابش و يا به دست آوردن اندکی امکانات مالی از جانب مادر تنگ نظر و خسيسش، خودداری نمیکرد و برای رسيدن به اين مقصود حاضر بود سر ماًموران مرزی مملکتش هم کلاه بگذارد. ماکسيم گورکی که اوّل بار در دوران حکومت تزاری مجبور به ترک ميهن شد، با آنکه در رفاه و آسايش کامل و با عزّت و احترام هر چه بيشتر در جزيرة خوش آب و هوای کاپری اقامت داشت، گفته بود « اگر دندانی که با ضربهای از آرواره کنده شده، میتوانست چيزی حس کند، بی شک خود را مثل من تنها احساس میکرد.» با اين حال پس از انقلاب نيز، پس از قهر و آشتی های مکرر با رهبران بلشويک، دوباره راه تبعيد در پيش گرفت و باز در کاپری مستقر شد. با آنکه در سالهای اخير مطالب بسيار در مورد وضعيت گورکی و رابطهاش با حکومت شوروی و استالين علنی شده، هنوز به درستی دانسته نيست که تبعيد دوّم او چقدر از سر ميل و داوطلبانه و برای خدمت به دولت شوروی، وچقدر از سر بيزاری و سرخوردگی از انقلاب بلشويکی بوده است. نمونۀ تبعيد داوطلبانه و از سر ميل و اختيار مربوط به جيمز جويس است، که اتفاقاً کنگرة نويسندگان سراسر جهان که به رياست گورکی در 1934 در مسکو برگزار شد، آثارش را محکوم کرد. به هر حال جويس و هموطنش ساموئل بکت در ميهنشان آيرلند از عزت و احترام کافی برخوردار بودند و کسی هم در پی اذيت و آزارشان نبود. با اين حال، چنان شيفتۀ شادابی و پرجنب و جوشی محافل ادبی و هنری پاريس بودند که دشواری ها و تنگناهای تبعيد را می پذيرفتند تا از محيط خفه کنندۀ کشورشان بگريزند.
در هر حال، آه و نالۀ برخی از دورافتادگان از سرزمين مادری، با آنکه به اختيار و با استفاده از راههای آزاد و قانونی ترک وطن کردهاند، چنان بلند و دلخراش بوده که معمولاً آنها را نيز در زمرة تبعيديان به شمار می آورند، تا آنجا که برخی از فرهنگهای انگليسی اين معنی تبعيد (يعنی دوریِ همراه با حسرت و اندوه از وطن) را نيز در کنار نفی بلد پذيرفته و ذکر کرده اند. از اين وسعت دادن به معنا، البته تبعيديان سياسی چندان راضی نيستند. اينان معتقدند که عنوان تبعيدی را فقط در مورد کسانی بايد بکار برد که به علت عقايدشان و در پی فعاليتهائی که بخاطر همين عقايد داشته اند، از جانب دستگاه سرکوب حکومت هايشان مورد تعقيب قرار گرفته و برای جَستن از خطر و نجات جان خود راهی جز ترک ميهن نداشتهاند و هر آن نيز که کوچک ترين امکان و تضمينی فراهم آيد به وطن باز خواهند گشت و به هيچ روی در صدد استقرار دائمی و جذب شدن در کشور «ميزبان» نيستند. تبعيديان «واقعی» بر آنند که تبعيديان «اختياری» با گل و گشاد کردن معنا و کاربرد تبعيد، حرمت آن را رعايت نکردهاند و در ضمن از حقّ و حقوق خاصّی که در اين زمينه در قوانين بين المللی تعيين وتصويب شده، سؤاستفاده میکنند. به عبارت ديگر، تبعيديان راستين معتقدند که عنوان «پناهنده» و «بی وطن»، که در قرارداد ۱۹۵۲ ژنو به رسميت شناخته شده، امتيازی است که فقط و فقط به آنها تعلّق میگيرد و ديگران حقّ برخورداری از آن را ندارند.
در اينجا نيز در صحبت از تبعيد و تبعيدی همين معنای سياسی آن را در نظر داريم. هر چند به تسامح يا از سر ارفاق و سعۀ صدر (!)، و يا برای آنکه بار رژيم را از طريق افزودن بر شمار رانده شدگان از وطن سنگينتر کنيم، انواع و اشکال و درجات ديگر تبعيد را هم در تعبير و تفسيرهای خود وارد میکنيم.
******
تصور عمومی بر اين است که تبعيد از لحظهای آغاز می شود که در آستانۀ عبور از مرز، در کوهستانی دوردست و صعب العبور يا در بيابانی هولناک و بی پايان، (يا از پشت پنجرة تنگ يک بوئينگ 707 زوار دررفته) آخرين نگاه را به منظرة ميهن می اندازيم و اگر مهار احساسات را نيز کمی رها کنيم مشتی از خاک وطن را هم در جيب می ريزيم. (زياد هم در فکر اين نيستيم که بعداً با اين مشت خاک چه خواهيم کرد.) در هر حال، واقعيت اين است که در اين لحظه از هر وقت ديگر به ميهن خود وابستهتر و نزديکتر و از هر ميهنپرستی ميهنپرستتريم. برای روشن کردن اين معنی کافی است يادآوری کنيم که تبعيدی سياسی همانا به خاطر ميهنش است که به ترک آن ناگزير شده است – نيازی به گفتن ندارد که در مفهومی که در اينجا از ميهن مراد میکنيم، مردمی که در آن میزيند نيز مورد نظراند. منظورِ تبعيدی سياسی از ترک ميهن بيش از آنکه نجات جانش باشد، يافتن سرپناهی است برای پی گرفتن مبارزه از جائی ديگر. شور و شوق تبعيديان و توسلّشان به کمترين و کوچک ترين وسيله و بهانه برای زنده نگهداشتن شعلة مبارزه و مقاومت عليه رژيم به خوبی اين نکته را نشان می دهد. در واقع، در سال های اوّل، تبعيدی چنان سرگرم فعاليت ومبارزه است که به زحمت فرصت پيدا می کند به آنچه از دست داده بينديشد. بخصوص که تازگیِ محيط، و گرفتاری های روزمره و معمولِ برآوردن نيازهای اوليه و سر و کله زدن با ماًموران و دستگاههای مسئول و مربوط به امور تبعيديان و آشنائی با اوضاع و احوال کشور ميزبان و يادگرفتن زبان و …. چنان او را سرگرم میکند که بکلی از انديشيدن به خود و به آنچه بر سرش آمده غافل می ماند.
تبعيد، در معنا و سيمای واقعی اش زمانی آغاز می شود که رشتة پيوند و تعلّق به وطن، در برابر آزمايش زمان و سير بی وقفۀ رويدادهائی قرار می گيرد که ما را از وطن، و وطن را از ما، دور و دورتر می کند. منظور از سير بی وقفۀ رويدادها چيزی نيست مگر تحکيم و تقويت رژيمی که تبعيدی از دست آن و يا برای مبارزه با آن از ميهن گريخته است.
هنگامی که پس از گذشت زمانی طولانی، مثلا در حدود زندگی يک نسل، ملاحظه میکنيم که نه تنها اميدها و تلاش های ما برای تغيير رژيم بجائی نرسيده و بر عکس، رژيمی که عدم حقانيت و نابهنگام و نامناسب بودنش اظهر من الشمس بوده است، از بوتة انواع و اقسام آزمايش ها بيرون آمده و گليم خود را از آب کشيده و در يک کلام، هم مردم مملکت و هم جهانيان را وادار به پذيرفتن واقعيت وجود خود کرده و آنان نيز به ناچار با آن کنار آمدهاند، خواه ناخواه اين پرسش در برابرمان قرار می گيرد که آيا در اين مدّت آب در هاون نکوبيده و شاخ بر ديوار محال نکوبيدهايم. مسئله تنها اين نيست که رژيمی که بيش از يک نسل دوام آورده، بر اساس قرائن و شواهد موجود تا آيندة قابل پيش بينی دوام خواهد آورد. آنچه در اين ميان پرسش برانگيز است، تا آنجا که ما را در معنا و ماًموريت تبعيد دچار ترديد و تزلزل میکند، اين واقعيت است که مردم در عمل و در کشاکش و بده بستانهائی که اقتضای ادامۀ زندگی است، رژيم را پذيرفته، به رسميت شناخته و با ناديده گرفتن عدم حقّانيت آن عملاً بدان حقانيّت بخشيدهاند. از سوی ديگر، رژيم اسلامی تازه تازه دارد واقعاً به يک نيروی جهانی تبديل می شود. شعار صدور انقلاب اسلامی و جهانی کردن آن که در آغاز مخالفان را به تمسخر وامی داشت و خود سردمداران انقلاب نيز بيشتر در تنگنای استدلال و تعقّل بدان متوّسل می شدند تا از سر اعتقاد و تجربه، اينک به واقعيتی غيرقابل انکار تبديل شده و به صورت يکی از بزرگترين معضلات جامعة جهانی درآمده است. و جهان پيشرفته نيز در برخورد با اين مشکل بصيرت و درايت چندانی از خود نشان نداده و با اشتباهات عظيمی که در روياروئی با لبۀ افراطی آن مرتکب شده، بدان امکان رشد و رونق بيشتری داده است. در حال حاضر حدود يک ميليارد مسلمان غبن عقب ماندن ازغافلۀ تمدّن و کينۀ بازيچه قرارگرفتن بوسيلة قدرت های بزرگ را میخواهند از طريق احراز و تحقق اسلام جبران کنند. و در اين ميان به واقعيت مادی عقبماندگی کمتر اهميت میدهند تا به توّهم ارضاء روحی. تحقق حکومت اسلامی و رعايت شعائر آن، حتّی اگر به صورت اسمی و ظاهری هم باشد، تشفی خاطری بسی آسان تر و بی دردسرتر و وسيلۀ ارضاء دم دست تری است تا کار طولانی و نهايتاً نامطمئنِ ساختن جامعههائی با معيارها و ضوابط جهان متمدن امروز. در برابر چنين چشم اندازی است که امروز، بعد از بيش از ربع قرن، معنا و حاصل تبعيد را به عنوان يک اقدام سياسی با همة وخامت و تلخی آن درمیيابيم.
نيازی به گفتن ندارد که گذشت زمان، حتّی اگر بيش از اين هم باشد، به خودی خود امر غيرمنتظره و خارق العاده ای نيست. برای هيچ مبارزة سياسی نمی توان زمان معينی قائل شد. گذشت زمان و طولانی شدن مقابله لزوماً در کيفيت و شرايط آن تغييراتی به وجود می آورد، ولی تا زمانی که اصول و هدف های آن پا بر جا مانده و اعتبار خود را حفظ کرده اند، بر حقانيت و ضرورت آن لطمه ای وارد نمی آيد. آنچه در مورد رژيم اسلامی بايد پذيرفت اين است که زمان به سود آن عمل کرده است. با گذشت زمان، رژيمی که در آغاز، بر حسب مقتضيات و نيازهای جامعة ما، غير منتظره و نابهنگام می نمود، اکنون عادی و حتی اجتناب ناپذير می نمايد و با وجود ذات
عقبمانده و ارتجاعی و بيگانگی چاره ناپذيرش با فرهنگ و دانش رايج امروز، توانسته است بسياری از شعارها و خواست های امروزی و مترّقی مخالفان را مصادره و از آن خود نمايد و با زدن لعاب کمرنگ و سطحی اسلامی بر آنها، مخالفان را خلع سلاح و يا سلاح هايشان را خنثی کند. بدين ترتيب، با گذشت زمان، اين ميهن است که از ما دور و دورتر می شود و از تصوّر و مفهومی که از آن داشته ايم فاصله می گيرد.
********
در روزگار پر تلوّن و متغيّری که در آن زندگی می کنيم، ازميان ارزش هائی که اعتبارشان هنوز و همچنان نزد همگان محفوظ مانده و به دوام و قوام زندگی مدنی کمک میکنند، ميهن دوستی است. هم در تاريخ معاصر نمونههائی از مقابله با اين سائقه وجود داشته است که خواستهاند جای آن را بگيرند و موفق نشدهاند. زمانی گرايش جهان وطنی، که ظاهراً از آرمان همبستگی و برادری بشريت سرچشمه میگرفت، کوشيد تا جای ميهن پرستی را با ارزشهائی مترقی تر و انسانی تر بگيرد، امّا در برابر آزمايشهای دشواری که کشورها يا ملتها میبايست به تنهائی با آنها روبرو شوند، دوام نياورد. در مملکت خود ما، در آغاز انقلاب، سعی شد تا امّت را به جای ملّت بنشانند و برتری دين و پرستش خدا را بر ملّی گرائی و تعلّق خاطر به ميهن، که علیالاصول از نظر اسلام نوعی شرک به حساب می آيد، به مردم بقبولانند. تجربۀ جنگ، و بجز آن، لزوم توسّل به بسيج عمومی و روی آوردن به خواست و ارادة مردم، چاره ای جز توسل به سائقۀ ميهندوستی باقی نمیگذاشت. امروز ميهندوستی با چالش جديدی روبروست : سير مقاومت ناپذير جهانی شدن سرمايه و سرمايهداری، که در هجوم مقاومت ناپذيرش مرز و سرزمينی نمیشناسد. اين
جريا ن نيز هنوز نتوانسته است به سائقه و نيروی ميهندوستی لطمه ای وارد آورد.
نائل شدن به موقعيت «بی وطن»، که همراه با دريافت کارت پناهندگی به ما ارزانی می شود، فرصتی است برای بازانديشی و بازبينی معنا و ارزش و عوارض و آثار ميهن دوستی که، از يک لحاظ، خود يکی از دلايل فروافتادن ما به همين موقعيت بوده است. چرا که تبعيدی از شدت علاقه به ميهن و مردمش بوده است که نمی توانسته وضعيت يا رژيمی را که بر آنها حاکم است بپذيرد و در نتیجه راه جدائی را در پيش گرفته و ناگفته پيداست که تبعيدی سياسی اين جدائی را علی الاصول موقتی میدانسته است.
زمانی که توّهم موقتی بودن جدائی از ميان میرود و«بیوطنی» به واقعيتی چند ده ساله تبديل میشود و تبعيدی در میيابد و میپذيرد که بايد باقي عمر را دور از وطن سر کند و در همينجا سر در خاک کشد، پيوند و علاقۀ او به ميهن در برابر آزمايش دشوار و ناگواری قرار میگيرد. دور شدن او از ميهن و دور شدن ميهن از او، به پرسشهای دردناکی میانجامد : آيا تبعيد، که در آغاز از حس هيجان آميز خطر کردن و فداکاری سرشار بوده، در واقع تدبيری برای بيرون راندن بی سر و صدا و کم هزينة عضو مزاحم خانواده نبوده است؟ آيا همگان، مجموعة ميهن و مردم، همچون والدينی کم حوصله و کم عاطفه، تبعيدی را به علت ناسازگاری و ادعاهای نامعقول و پر دردسرش طرد و عاق نکردهاند؟ اکنون آنها، ميهن و مردم، به گونهای با چرخش رويدادها با هم ساخته و بر جای خويش استوارند. مام ميهن با «رژيم»، که از نظر تبعيدی غاصب يا فاسقی بيش نبوده، کنار آمده و مدت هاست که با آن میسازد – درست مثل بی شمار همسرانی که بی هيچ علاقهای به يکديگر، تنها به ملاحظات مادی و مآل انديشی و آبروداری و يا به اين علت ساده که راه ديگری نمیشناسند، همديگر را تحمّل میکنند و گاهی هم در آغوش هم غلت و واغلتی می زنند. ملاحظة اين درجه از «تحمّل» – اگر بخواهيم خيلی مؤدبانه و با ملاحظه حرف بزنيم و از آوردن نسبتها و صفتهای ناهنجار خودداری کنيم – نمیتواند احساس ناخوشايند فريبخوردگی را در تبعيدی نسبت به مام ميهن بر نيانگيزد. با اين حال اين همه را و همۀ آن چيزی را که از اين همه بر میخيزد، میتوان و بايد به قانون گريزناپذير چيرگی واقعيت، به اصالت واقع بينی، تعبير کرد. امّا «بی وطن» نيز به خود حق میدهد که در ميزان و کيفيت پيوند و تعلّقاش بازبينی کند. و از خود بپرسد که پاداش شور و ايثارش به کجا رفته، يا چه معنا و اهميتی داشته است. از طرف ديگر، او نيز در آن سوی دنيا گرفتار واقعيتهای چاره ناپذير خويش است. او نيزحق دارد رابطة خود را با جهان و هستی متناسب با اين واقعيات تنظيم کند. و در منظومۀ مفروضات و شرايطی که او را در بر گرفته، وطن سيارهای است که در مقياس زندگی انسانی هر چه دورتر و دورتر می شود.
نائل شدن به موقعيت «بی وطنی» را بايد جزء مصيبتهای تبعيد دانست يا از جمله موهبت هاي آن؟ در فرهنگ فارسی واژة «بیوطن» ناسزائی است در رديف «بیناموس»، که اين يک را در امور خصوصی و فردی به کار میبرند و اولی را در امور سياسی. با اين حال زيستنِ طولانی در موقعيت بیوطنی ناگزير بدانجا میانجامد که «بیوطن» در آغاز بدان عادت میکند، سپس ارزشهائی در آن میيابد و سرانجام همين ارزشها را پايه و محور دليل وجودی خود میسازد. بیوطن
میتواند تا آنجا پيش رود که جلوههای گوناگون تعلّق خاطر به وطن و ميهندوستی در نظرش رنگ ببازند و به بهانههای بیپايه و سبکی برای توجيه احساس تعلّق و وابستگی و مالکيت درآيند. بیوطن میتواند تصور کند که بینيازی و احساس عدم تعلّق او را به آزادی و آزادگی نزديکتر کرده است. تنها اوست که می تواند به آسانی همۀ تشبث و تظاهری را که جلوههای گوناگون دلبستگی به ميهن، به ويژه در شکل افراطی آن، ميهنپرستی، نهفته است، دريابد.
همگان تصديق میکنند که تعلّق خاطر ملی و ريشه داشتن در سرزمين مادری از ارکان اصلی تشکيل و قوام هويت شخص است. در شناسنامة بين المللی افراد، گذرنامه يا پاسپورت، اولين و مهمترين مشخصة فرد تابعيت اوست، و نه حتّی نامش. اين که تو اهل کدام کشوری يا به کدام کشور تعلّق داری حتّی از نام تو مهمتر است. «بیوطن» در دورافتادگی و عدم تعلّق خود میتواند به مرحلهای برسد که از اين امتياز صرفنظر کند و حتّی آن را مخّل و مزاحم بداند. مگر نمیتوان پرسش را بدين ترتيب مطرح کرد که کسب هويت به اتکای و از طريق وابستگی به يک کشور، در واقع ناقض هويت فردی و منحصر به فرد ماست؟ چرا که اهل کشوری بودن و از ميراث ذهنی و مادی آن بهره بردن و از اين طريق کسب هويت کردن، امری مطلقاً تصادفی و يک سره خارج از ارادة و توانائی ماست و هيچ ربطی به لياقت و تلاش ما ندارد. بیوطن از اين رنگ تعلّق آزاد است و فقط به خويشتن خويش وابسته و متکّی است. هر چه هست خود اوست، نه اضافات و خرده ريزهائی که ميراث عمومی يک کشور را تشکيل میدهد و اتباع آن به حق يا به ناحقّ آنها را به خود میبندند.
******
با اين همه، از گذشته گريزی نيست. و گذشته همان لوحِ ضمير يا هويتی است که خطها و رگههای اصلیاش در طول دهها سال اوّل زندگی ترسيم شده و آنچه بعداً بر سر تبعيدی میآيد، تنها در دورن اين رگههاست که جا میگيرد. گذشته در عين حال کولبار خاطرات و انبوه تجربههائی است که ظرف مکان خود را از دست دادهاند و ديگر مجال و فرصتی برای بازيابی و مرور و پرداختن به آنها نيست. حتی نزديک ترين کسان تبعيدی به آنها بیتوجه و با آنها بيگانهاند. پس در برابر گذشت زمان
میفرسايند و دور میشوند. در واقع، بزرگترين غبن تبعيدی همين از دست دادن گذشته است. مثل کارمندی که در آستانة بازنشستگی به او میگويند که پروندة سوابق و سنواتش گم شده و بنا بر اين از حقوق بازنشستگی خبری نيست و او بايد سالهای آخر عمر را محروم از توشه و ذخيرهای که عمری برای گردآوری آنها تلاش کرده بگذراند.
از سوی ديگر، مقولههائی نظير «بی وطنی» يا «همشهری جهان»، مقولههائی مطلقاً ذهنیاند و جز در نزد خود تبعيدی اعتباری ندارند. در عمل و در وضعيت کنونی دنيای غرب، تبعيدی «پناهندة سياسی» است، نوعی شهروند درجة دو در کشور ميزبان، که به مدد روحيۀ همبستگی و توجه به حقوق بشر که از دوران سه دهۀ «پر شکوه» يا عصر طلائیِ بعد از جنگ در برخی قوانين يا سازمانهای اين کشورها باقی مانده، پذيرفته شده و اينک در شرايطِ بحران و تلاطم دائمی اقتصادی و اضطراب و نااستواری سياسی و اجتماعی، جزئی از خيل عظيم «خارجيان» به حساب ميآيد که نه با روی خوش، بلکه از سر ناچاری تحمّل میشوند. در اين ميان طبعاً تبعيديان نيز میکوشند تا در اين دنيای رقابت و زدن و بردن، متناسب با استعداد و تجربۀ خود جا و موقعيتی برای خويش دست و پا کنند و معمولاً نيز کم و بيش موفق میشوند. هنگامی که به ابعاد گوناگون و پايان ناپذير تلاش معاش در شرايط کنونی میانديشيم، که با تاًمين حوائج روزمره آغاز میشود و با اموری نظير به دست آوردن شغل، تربيت فرزندان، تهيۀ مسکن، تامين آينده، و کسب تابعيت کشور ميزبان ادامه میيابد، میبينيم که چگونه خود تبعيدی خواه نا خواه به همسان شدنش با خيل خارجيان مقيم در کشورهای ميزبان کمک میکند وبه گرايش عمومی آنها به سوی جذب در اين کشورها میپيوندد.
بدين ترتيب، معنا و هدفی که در آغاز در ترک ميهن مورد نظر بود هر چه بيشتر کمرنگ و کم اثر میشود و «تبعيدی سياسی» ابتدا در درون جامعة ايرانيان مقيم خارج («دياسپورای ايرانی») و سپس در درون خود جامعة کشور ميزبان تحليل میرود.
*******
بر مجموعۀ اين عوامل بايد اين نکتة بديع را هم افزود که تبعيديان سياسی ايران عموماً در سنين ميانی عمر کشور را ترک کردند و اينک پس از گذشت بيش از ربع قرن، به سرعت به مرحلة بازنشستگی و سپس به مرحلهای که به کنايه «دوران شکوه عمر»ش ناميدهاند، پا میگذارند. درست است که گفتهاند مبارزۀ سياسی بازنشستگی ندارد، و درست هم گفته اند. ولی حاصل و کيفيت مبارزه در دوران بازنشستگی را نمیتوان با دورانی از عمر که توان و خواست و خلاقيت در رگ های فرد می جوشد، مقايسه کرد.
از سوی ديگر، اينان متعلّق به نسلیاند که آيندهای برای خود میشناخت و بدان اعتقاد داشت و در دورانی میزيست که نوع خاصّی از برداشت و تعبير از تاريخ رواج داشت و تصوّر عمومی بر اين بود که پيشرفت و ترقّی به گونهای جبری و گريزناپذير بر شرايط انسانی تاًثير خواهد گذاشت و آن را به سوی بهبود و بهزيستی هدايت خواهد کرد. پيروزی نهائی خرد و عدالت امری تقريباً بديهی تلقّی می شد و کم و بيش همگان آن را به تلويح يا به تصريح میپذيرفتند. بر اين زمينۀ خوش بينانه، کودکان به واقع «آيندۀ بشريت» محسوب میشدند. پدران و مادران در وجود فرزندانشان به تحقق آنچه که خود در حسرت و آرزويش میسوختند، يک گام نزديک تر میشدند. از اين رو بچهدار شدن و پرورش کودکان اضافه بر ارضاء نيازهای روانی فردی، وظيفه ای در جهت تحقّق همان آينده به حساب می آمد.
امروز، امّا، آينده نه افقِ روشنائی و اميد، که مَکمن اضطراب ها و ترس هائی است که ديگر چندان هم ناشناخته نيستند. دستآوردهای بشر، و مهمتر از همه نظام اجتماعیای که اين دستآوردها را ممکن کرده است، اينک او را در آستانۀ مرحلهای قرار داده است که میتواند به آسانی به يک مغاک آپوکاليپتيک تبديل شود.
اين شرايط ارتباط ميان تبعيديان سياسی و نسلی را که از فرزندان آنها پديد آمده از لحاظ فکری و آرمانی از ميان برده و آن را به يک رابطۀ صرفاً خويشاوندی تقليل داده است. انتقال ميراث پدران و مادران، آنجا که پای تعهدات و آرمانها در ميا ن است، به فرزندان صورت نگرفته و نمی توانسته است صورت بگيرد. شکاف ميان اين دونسل چندان بزرگ و بارز است که آن را جز به انقراض نسل تبعيدی سياسی نمی توان تعبير کرد.
*******
دربارة جنگ داخلی اسپانيا، که بجز ويرانی و مرگ بی شمار، هزاران تبعيدی سياسی نيز بر جای گذاشت، گفته اند که از اين رو برای آزاديخواهان و بشردوستان سراسر جهان سخت غيرقابل تحمّل و دردناک و تراژيک بود که در برابر چشمانشان میديدند که حقّ لگدکوب ناحقّ می شود و کاری از دست کسی ساخته نيست. تفاوت روزگار ما بادوران جنگ داخلی اسپانيا در اين است که مرز ميان حقّ و ناحقّ سائيده و فرسوده شده و گاه از ميانه برخاسته است. راستی اين است که صراحت و قاطعيت و شفافيتی که نسلهای پيشين در درک واقعيت و يا در گزينشهای خود از آن سود می بردند، به يادگاری دور از دورانهای کودکی و صباوت تبديل شده است. اين زيستنِ در مرز نيکی و بدی، اين نوسانِ ميان ترديد و اطمينان، اين دور شدن از دو نهايت سياه و سفيد و پيش رفتن در فضای خاکستری را بايد به فال نيک گرفت و استقبال کرد و مقدمة رهائی و رستگاری تلقّی کرد، يا آستانة دوزخ، که تنها هم اکنون است که وجود و معنای آن را در مي يابيم؟
تبعيدی سياسی ايرانی از اين شانس غيرمنتظره برخوردار شد که، بر اثر ضربة سوزناک انقلاب، پيش از همگنان خود به خود آمد، يا می توانست به خود آيد، و دريافت –یا میتوانست دریابد — که رويدادهای جهان از چنان نظم و نسقی هم پيروی نمیکنند و به راستی معلوم نيست که در بروز و وقوع آنها خرد و صلاح جمعی نقش و دخالت دارد يا غريزههای کور و سائقههای ناشناختۀ فردی و گروهی و يا در نهايـت، هوی و هوس تقدير و تصادف، که ما عادت کرده بوديم با جمع آوری رويدادهای آن و سعی در سازمان دادن به آنها، نام تاريخ بر آن بگذاريم و دست آخر هم مسيری معيّن و حتّی قوانينی برای «پیشرفت» آن وضع کنيم.
اين همه به هيچ وجه به معنای اين نيست که دنيا به آخر رسيده و يا به قول نظريه پردازانی که به اصطلاح به مشروطيت خود رسيدهاند و آمال و آرزوهايشان هم در شرايط امروز برآورده شده، ما به «پايان تاريخ» رسيدهايم. تا آنجا که به تبعيدی سياسی ايرانی مربوط است، با همۀ دشواریها و تنگناها و کوتاهیهائی که برايش برشمرديم، از اين حقيقت نبايد گذشت که انتخاب او در بزنگاه سلطه و استقرار حکومت جهل و دروغ، از رعايت شاًن و حرمت انسان سرچشمه میگرفت. او در برابر ناشناخته خطر کرد و به جای تسليم و سکوت، آزادی را برگزيد و برای اين انتخاب بهای سنگينی پرداخت. ( نيازی به گفتن ندارد که اقدام تبعيدی به هيچ وجه در مقابلِ و يا ناقضِ انتخاب آنها که در کشور ماندند نيست.) اعتبار و ارزش اخلاقی و معنوی انتخاب تبعيديان ايرانی تا به حال نتايج عملی و ملموسی در صحنة سياسی کشور ما نداشته است. سخن گفتن از آينده نيز، با همة آنچه که دربارهاش گفتيم، همواره ناتمام و منوط به تحولّات و عواملی است که از دسترس شناخت و داوری ما بيرون است. تنها اين می ماند که هرکس به خويشتن خويش، به تصوری که از انسان، و در اين ميان از انسان ايرانی دارد، وفادار بماند و برای تحقّق آن بکوشد و جز رستگاری نهائی، که میتوان همان بهشت از دست رفتهاش دانست، هيچ گونه چشمداشتی نداشته باشد.
*******
نوشتن دربارة تبعيد کار خوشايند و دلچسبی نيست، چرا که به آسانی و تقريباً بی اختيار به زنجموره و ننه من غريبم تبديل میشود. در روزگار ما دنيا به «دهکدة کوچکی» تبديل شده که با جهان يهوديان باستان و يا دوران ناصرخسرو که از «کژدم غربت» می ناليد، فاصله ای نجومی دارد.
جز اين، تبعيد تجربهای به شدّت شخصی است. به اين معنی که هر يک از ما تبعيد را به گونهای منحصر به فرد آغاز و زندگی کردهايم که با تجربۀ عمومی و يا با تجربۀ ديگری میتواند کاملاً متفاوت باشد. اين حرف البته به معنای آن نيست که در ماجرای تبعيد ايرانيان بعد از انقلاب اسلامی جنبهها يا خصوصيات عمومی يا مشترک وجود ندارد. نکتهای که کسان بسيار بدان پرداخته و اطلاعات و نتيجهگيری های فراوانی هم عرضه کردهاند. منظور تنها تاًکيد بر اين نکته است که آنچه گفته شد مطلقاً جنبۀ شخصی و فردی دارد و کاملاً احتمال دارد که کسی در آن شريک نباشد.
محسن يلفانی 23 ژانويه 2007
نقل از کتاب گريز ناگزير ، به کوشش ميهن روستا، مهناز متين ، سيروس جاويدی، ناصر مهاجر
جلد دوم، ص 1098 تا 1108
نشر نقطه
چاپ آلمان، 1387


