Home ستون آزاد آرشیو ستون آزاد وقتی بی‌ثباتی رقبا به پنجره فرصت بدل می‌شود-مریم صدریه

وقتی بی‌ثباتی رقبا به پنجره فرصت بدل می‌شود-مریم صدریه

تأملی بر اظهارات اخیر دونالد ترامپ

در چارچوب نظریه‌های مسلط روابط بین‌الملل، به‌ویژه رئالیسم ساختاری و منطق کلاسیک موازنه قوا، دولت‌ها همواره در پی آن نیستند که مستقیماً بحران ایجاد کنند؛ بلکه بیش از هر چیز، محیط راهبردی را رصد می‌کنند تا پنجره‌های فرصت ناشی از فرسایش راهبردی یا پراکندگی تمرکز رقبا را تشخیص دهند. در این منطق، بی‌ثباتی زمانی اهمیت می‌یابد که نه به‌صورت منفرد، بلکه به‌طور هم‌زمان چند بازیگر رقیب یا چالش‌گر را درگیر کند؛ حتی اگر این بی‌ثباتی‌ها کاملاً درون‌زا، مستقل و فاقد رابطه علیّتی مستقیم باشند

هم‌زمانی بحران‌ها یا فشارهای نخبگانی در میان رقبا، اثری تجمعی بر توازن قدرت دارد: تمرکز راهبردی آن‌ها را کاهش می‌دهد، هزینه هماهنگی و کنش فرامنطقه‌ای را افزایش می‌دهد و به‌طور غیرمستقیم فضای مانور بازیگر ثالث را گسترش می‌بخشد—بی‌آنکه الزاماً هزینه‌های حقوقی، سیاسی یا نظامی مداخله مستقیم تحمیل شود. این وضعیت در ادبیات تحلیلی به‌عنوان مزیت ساختاری ناشی از پراکندگی تمرکز رقبا شناخته می‌شود، نه نتیجه طراحی یا تحریک خارجی

در شرایط کنونی، این منطق را می‌توان در هم‌زمانی تحولات چین و ایران مشاهده کرد. در چین، کنارگذاری یا پاک‌سازی برخی نخبگان سخت‌قدرت ذیل کارزارهای رسمی ضدفساد—هرچند در چارچوب سازوکارهای درون‌حاکمیتی—در سطح تحلیلی به‌مثابه نوعی بی‌ثباتی کنترل‌شده نخبگانی تفسیر می‌شود که می‌تواند تمرکز نهادی و انسجام تصمیم‌گیری را، ولو به‌طور موقت، تحت تأثیر قرار دهد. در سوی دیگر، ایران با فشارهای اقتصادی، اجتماعی و هزینه‌های انباشته سیاست منطقه‌ای مواجه است؛ فشارهایی که ظرفیت کنش فعال و پرهزینه در سطح فرامنطقه‌ای را محدود می‌کنند. فقدان رابطه علیّتی مستقیم میان این دو روند مانع از آن نیست که هم‌زمانی آن‌ها، در مجموع، امکان هماهنگی راهبردی مؤثر را کاهش دهد و به ایجاد یک پنجره فرصت ساختاری برای بازیگران ثالث بینجامد

در همین چارچوب تحلیلی باید به اظهارات اخیر دونالد ترامپ توجه کرد؛ جایی که او از اعزام «بهترین و بزرگ‌ترین کشتی‌ها» به سمت ایران، هم‌زمان با ادامه مذاکرات، سخن گفت و با عبارتی عامدانه مبهم افزود: «ببینیم همه این‌ها چطور نتیجه خواهد داد.» این بیان دوپهلو را می‌توان مصداقی از ابهام راهبردی دانست: ترکیب نمایش قدرت سخت با باز نگه‌داشتن مسیر دیپلماسی، بدون تعهد علنی به سناریویی مشخص. چنین رویکردی، از منظر تحلیلی، زمانی بیشترین کارایی را دارد که رقبا خود درگیر مدیریت فشارهای داخلی و فرسایش تمرکز باشند؛ وضعیتی که هزینه واکنش متقارن یا هماهنگ را برای آن‌ها افزایش می‌دهد

در همین بستر، مواضعی در میان برخی قانون‌گذاران آمریکایی مطرح شده که بر افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و اولویت دادن به پایان سرکوب در ایران، به‌جای تمرکز صرف بر توافق هسته‌ای، تأکید دارد؛ مواضعی که بیش از آنکه بیانگر سیاست اجرایی واحدی باشند، بازتاب گفتمان سیاسی داخلی آمریکا تلقی می‌شوند

بااین‌حال، نکته مهم در تمایز میان گفتار اطلاعاتی و گفتار دیپلماتیک نهفته است. دستگاه‌های اطلاعاتی، که مأموریتشان توصیف واقعیت قدرت و شناسایی فرصت‌ها و ریسک‌هاست، می‌توانند این وضعیت را صریح و بی‌پرده به‌عنوان مزیت ساختاری تحلیل کنند. در مقابل، دیپلماسی—به دلیل تعهد به اصول هنجاری نظم بین‌الملل، از جمله عدم مداخله و ثبات‌گرایی—ناگزیر است همین واقعیت را در قالب ادبیات محتاطانه‌تری چون «مدیریت تنش» یا «نگرانی از بی‌ثباتی» بازنمایی کند. این دوگانگی گفتاری نه نشانه تناقض، بلکه بازتاب تفاوت کارکردی میان تحلیل عریان قدرت و مدیریت مشروعیت در سیاست جهانی است

نمونه‌های تاریخی مشخص

نمونه ۱: شکاف چین–شوروی (اواخر دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰)

شکاف میان چین و اتحاد جماهیر شوروی کاملاً درون‌زا بود؛ اختلافات ایدئولوژیک، مرزی و رقابت رهبری، بدون مداخله خارجی، دو قطب کمونیستی را از هم جدا کرد. ایالات متحده طراح این شکاف نبود، اما هم‌زمانی بی‌ثباتی در دو رقیب راهبردی، ظرفیت هماهنگی آن‌ها را کاهش داد و برای واشنگتن فضای مانور ژئوپلیتیک بدون مداخله مستقیم فراهم ساخت. تحلیل‌های اطلاعاتی این وضعیت را «فرصت راهبردی» دانستند، در حالی که دیپلماسی به زبان «کاهش تنش» بسنده کرد

نمونه ۲: انقلاب ایران و جنگ افغانستان (۱۹۷۹–۱۹۸۹)

هم‌زمانی خروج ایران از مدار غرب با جنگ فرسایشی شوروی در افغانستان، دو بحران مستقل را فعال کرد که هزینه‌های ساختاری شوروی را افزایش داد و تمرکز راهبردی آن را فرسود، بی‌آنکه آمریکا ناگزیر به مداخله مستقیم در هر دو جبهه باشد. این وضعیت در تحلیل اطلاعاتی، مزیت تجمعی در موازنه قوا تلقی شد، اما در گفتار دیپلماتیک با ادبیات «نگرانی از بی‌ثباتی منطقه‌ای» بازتاب یافت

نمونه ۳: بهار عربی و بحران یورو (۲۰۱۱–۲۰۱۵)

بی‌ثباتی سیاسی در خاورمیانه هم‌زمان با بحران مالی و مشروعیتی اروپا رخ داد. این هم‌زمانی—مستقل و درون‌زا—به پراکندگی تمرکز راهبردی غرب انجامید و خلأهایی ایجاد کرد که بازیگران ثالث توانستند با هزینه کمتر از آن بهره ببرند. تحلیل‌های اطلاعاتی از «خلأ تمرکز» سخن گفتند، در حالی که دیپلماسی بر «لزوم ثبات و مدیریت بحران» تأکید داشت

نمونه ۴: پاک‌سازی نخبگان سخت‌قدرت در چین و فشارهای چندلایه بر ایران (۲۰۱۹–۲۰۲۳)

کنارگذاری برخی ژنرال‌ها و مقامات ارشد نظامی در چین ذیل کارزارهای ضدفساد—هرچند درون‌حاکمیتی—در سطح تحلیلی به‌عنوان بی‌ثباتی کنترل‌شده نخبگانی فهم می‌شود که می‌تواند تمرکز نهادی را موقتاً کاهش دهد. هم‌زمان، فشارهای اقتصادی–اجتماعی بر ایران ظرفیت کنش فرامنطقه‌ای را محدود کرده است. نبود رابطه علیّتی مستقیم مانع از آن نیست که اثر تجمعی این هم‌زمانی، هماهنگی راهبردی را تضعیف و برای بازیگر ثالث مزیت ساختاری ایجاد کند—واقعیتی که در تحلیل اطلاعاتی صریح است و در گفتار دیپلماتیک پوشیده می‌ماند

در چنین فضایی، نقش برخی بازیگران منطقه‌ای نیز اهمیت می‌یابد. کشورهایی چون قطر، ترکیه، عربستان سعودی، امارات متحده عربی و مصر، با حفظ کانال‌های ارتباطی موازی با طرف‌های مختلف، به‌عنوان میانجی‌های سیّال عمل می‌کنند. این رفت‌وآمد دیپلماتیک را می‌توان نه نشانه بی‌ثباتی موضع، بلکه راهبردی عقلانی برای افزایش وزن منطقه‌ای و مدیریت ریسک در شرایط ابهام راهبردی و پراکندگی تمرکز قدرت‌های بزرگ دانست در منطق سیاست قدرت، بی‌ثباتی هم‌زمان رقبا—حتی اگر مستقل و درون‌زا باشد—به پنجره فرصتی بدل می‌شود که در آن، آنچه در تحلیل‌های اطلاعاتی بی‌پرده گفته می‌شود، ناگزیر در زبان دیپلماسی در لفافه ثبات و مدیریت تنش پنهان می‌ماند