Home جبهه جمهوری دوم ارشیو جبهه جمهوری دوم لیبرال دموکراسی و چپ سرگردان – مارال سعید

لیبرال دموکراسی و چپ سرگردان – مارال سعید

 با یک تعریف ساده و عامه فهم از لیبرالیسم آغاز کنم. لیبرالیسم یعنی پذیرش رقابت. “رقابت” برای صاحبان سرمایه (در تمام زمینه ها؛ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و …). بُرج و باروی این بنا (لیبرالیسم) بر فونداسیونی ابدی و مقدّس استوار است بنام “مالکیّت خصوصی”.

در میانه ی قرن هجده و در انگلستان ناقوس انقلاب صنعتی بصدا درآمد و جوامع اروپائی با ماترک برگرفته از دوران فئودالیته  یعنی؛ “مالکیّت خصوصی”، گام در راه فورماسیون سرمایه داری و تولید انبوه نهادند. این شکوفائی، آغازی بود بر نزدیک به دو قرن کشت و کشتار بر سر تقسیم بازارهای اروپا.

میدانیم؛ سرمایه داری در طول تکوین و نکامل، برای بقا به دو زایش ارزشی و تحوّلی در درون خویش تن داده است ۱- پذیرش اصل “رقابت” در میان نیروهای سرمایه ۲- پذیرش اصل “انتخاب” در میان نیروهای کار.

اما کار به همینجا خاتمه نیافت؛ سرمایه داری با پذیرش “رقابت” اگرچه به سمت لیبرالیزه کردن – شدن حیات اجتماعی رفت لیک نیروی دیگری را نیز بنا به ضرورت ها در دل خود پرورش داد، که با به کارگیری “نظام انتخاب” حال در چگونه گی اداره ی جامعه نیز عرض اندام می کرد.  

چنانچه آمد؛ در کنار این تغییر و تحوّلات در بنیان های اقتصادی جوامع، پارامتر دیگری در عرصه ی اجتماع وجود داشت که به امر چگونه گی اداره ی جوامع می پرداخت. که آنرا “دموکراسی” نام کرده اند. به این موجود (دموکراسی) از هر زاویه ای که بنگریم، ابزاری بوده و هست برای اعمال “قدرت”. و “قدرت” تاکنون ناشی از میزان تَمکّنِ مالی افراد معنی و مفهوم پیدا کرده و می کند. فلذا در جامعه ای که همه گان از تمکّنِ مالی یکسان برخوردار نیستند، آنکه تمکُّن بیشتری داشت و دارد، اعمال نظر و قدرت بیشتری خواهد داشت.

در تقسیم بندی ها و سیر تطّور و تحوّل دموکراسی، آنچه دموکراسی اوّلیّه نامیده می شود، همانا حکومت به وسیله و برای مردم گفته می شد و شده است. البته اکنون همگان آگاهند که خودِ واژه ی “مردم یا شهروندان” ابتدا صرفاً الیت جامعه بودند و تا این اواخر نیز حتی زحمتکشان و زنان، بیرون این دایره بودند، که تحت فشار و اجبار، سرمایه داری تن به تغییر و تحوّل داد، تا به شکل امروزین خود درآمد. که خود پژوهش مستقلی را می طلبد.

تجربه بر ما آشکار نموده که؛ دموکراسی یعنی امر چگونه گی اعمال “قدرت” در طول قرون و بنا به ضرورت های زمانی و مکانی، خود را بناچار با تحوّلاتی رودررو دیده که برای ادامه ی حیات، نیازمند پذیرش و درونی کردن آنها بوده و همچنان هست.

در سال های پایانی قرن نوزده برای رشد و گسترش “نظام رقابت”، سرمایه داری به اجبار نیازمند تجمُّع عظیم نیروی کار در بطن و متن خود گشت، و به موازات آن مجبور به پذیرش حضور “دیگران” در چگونه گی اداره ی جامعه. و این تحوّل، سنگ بنائی گشت برای نه تنها شرکت “نیروی کار” در اداره ی جامعه، بلکه در به دست گرفتن چگونه گی اعمال “قدرت”. که آن را “دموکراسی سوسیالیستی” نام کردند.

با انقلاب اکتبر روسیه، دوران آزمون های جدید و سختی با نام های دموکراسی پرولتری، دموکراسی توده ای و … آغاز گردید. این آزمون ها کم و بیش حدود هفت دهه زمان نیاز داشت تا بخش بزرگی از جهان با تحمُّل نابودی میلیون ها انسان و رنج بی شمار،  بپذیرد؛ دموکراسی در این شکل و شمایل ها یک تراژدی بی نتیجه است و بالمعال شکست خواهد خورد.

فشرده ی بالا بیانگر سیر لیبرالیزه شدن روابط اقتصاد از یک سو و دمکراتیزه گشتن چگونه گی اداره ی جوامع از دیگر سوست. اما این سیر تاریخی که در طول قرون متمادی در اروپا جاری و ساری بوده و هست نعل بالنعل در آسیا و آفریقا یا بهتر گفته باشم در کشورهای در حال توسعه پیش نرفته است. از آنجمله در ایران.

جوامع در حال توسعه را دو سندروم بصورتی متاستاز تاروپودش را در بَرگرفته و در رنج و عذاب انداخته است؛ ۱- اختلافات وسیع و عمیق قومی، زبانی، فرهنگی، دینی، مذهبی و … که حضور عملاً موجود آن ها، سد بزرگیست در راهِ مفهوم “ملت”. ۲- اقتصاد کشورهای در حال توسعه یا مبتنی بر ذخائر زیرزمینی ست و یا بسیار سنّتی همچون میانه ی دوران فئودالیسم در اروپاست.

از اینرو این کشورها هیچ کدام در معنی کلاسیک، هیچ گونه پتانسیل و زمینه ی مادی برای گذار یا ایجاد اقتصاد سرمایه داری و در مرحله ی بالاتر اقتصاد سرمایه داری لیبرال را نداشته و ندارند. در همین راستا این کشورها آماده گی تسرّی “نظام رقابت” در عرصه های مختلف اجتماعی را نداشته و ندارند. اگرچه بنیان “نظام رقابت” بر فونداسیون ابدی و مقدّس “مالکیّت خصوصی” استوار است و این کشورها آن را در حیطه ی نظری می پذیرند لیک نمی توانند یا نمی خواهند عملاً به الزامات این تقدّس تن در دهند. از دیگر سو به شکلی سر و دُم بریده “نظام انتخاب” را می پذیرند، لیک عملاً همه چیز هست جز “انتخاب” برای نیروی کار. در نتیجه ی، این خوشه چینی های ناشیانه از سیر سرمایه داری و دموکراسی در اروپا، دولت های حاکم در این جوامع به یک موجود عجیب الخلقه تبدیل شده اند که نه این است و نه آن و با تعاریف دولت در جوامع اروپائی فرسنگ ها فاصله دارد اما از او، هم این خواهند و هم آن.

در جوامع لیبرال دمکرات اروپائی، دولت تنظیم کننده ی روابط قدرت بر اساس “رقابت” و نظارت بَر حُسن اجرای “رقابت” است. لیک در جوامع در حال توسعه که تمامی بود و باش آنها مَلغمه ایست که نه اینست و نه آن، عملاً همگان متوقّع هم اینند و هم آن. نقشی که دولت ها نمی توانند بازیگر آن باشند. چون زمینه های مادی و زیرساخت های لازم آن موجود نیست.

امیدوارم توانسته باشم بصورتی بسیار فشرده تاریخچه ای از سیر لیبرالیسم و دمکراسی در اروپا و همچنین اگر بتوان گفت؛  جایگاه کشورهای در حال توسعه در این سیر تاریخی را ارائه داده باشم. اکنون با این پیش زمینه می توانیم آهسته و آرام به آنچه در یکصد ساله ی اخیر در اروپا بنا به ضرورت شکل گرفته یعنی؛ احزاب سیاسی بپردازیم.

گفتیم؛ دمکراسی قرار است در یک جامعه ی “رقابتی” مَجاری قانونی برای اعمال “قدرت” و نظارت و کنترل مردمی بر چگونگی عمل دولت ها را فراهم آورد. برای پرداختن به چنین عملی، نیاز است مدّعیان شرکت در اداره ی جامعه بصورتی مُتِشکّل در این همآورد شرکت جویند و در “رقابت” با هم، دستگاه اعمال قدرت را به دست گیرند. نطفه های این تشکّل ها از زمانی بسته شد که سرمایه داری شروع به “رقابت” نمود، و در بطن خود همانا نیروی کار را متشکل ساخت، که به مرور زمان و در تجربه زندگی دریافتند بایست متشکل بود تا بتوان با نیروی سرمایه درافتاد. البته دوشادوش و یا شاید پیشاپیش آنان نیروی سرمایه هوشیار گشت که تنها با اتّحاد در میان خود می تواند اداره ی جامعه و نیروی کار را بر اساس منافع خود هدایت و راهبری کند. بر پایه ی همین زمینه های مادّی، احزاب بوجود آمدند و محلی گشتند برای ارائه برنامه برای چگونه گی اداره ی جامعه.  

در حالی که اروپا با صف آرائی کار و سرمایه در مقابل هم برای چگونه گی اداره جامعه وارد قرن بیستم می گشت، جوامع بسته، عقب مانده، عقب نگه داشته شده، در حال توسعه، (هرآنچه که آنها را بنامیم) آسیا و آفریقا بدون داشتن چنین زمینه های مادّی، با فرسنگ ها فاصله و با کپی برداری های ناشیانه، لنگان لنگان به دنبال آن ها آمدند. پیش قراولان این جوامع که کشورهای خود را جا مانده از قافله ی جهانی می دیدند بی آنکه در صدد فراهم آوردن پایه های مادّی تشکیل چنین احزابی باشند، با کپی برداری های ناشیانه از احزاب اروپائی، شروع به تشکیل حزب نمودند. سرآمد آنها؛ حزب کمونیست ایران بود که بی آنکه زمینه ی مادّی تشکیل چنین حزبی در ایران فراهم باشد تشکیل شد.  

تا زمان موجودیّت اردوگاه سوسیالیسم، احزاب چپ نه بر اساس ضرورت ها و نیازهای مادّی و معنوی زحمتکشان (که با اغماض هم با تعاریف اروپائی همخوانی نداشت) جوامع آسیائی، آفریقائی بل اراده گرایانه و برای اعمال فشار بر دولت ها از طرف پیش قراولان جامعه ساخته و پرداخته می شد. این احزاب بَر مَبنای ایدئولوژی های خود اساساً نمی توانستند و نمی خواستند در زمین بازی سیاسی – اجتماعی موجود در کشورشان و مقرارات حاکم بر آن بازی کنند. پس در تحلیل نهایی؛ ساخته شده بودند (آمده بودند) تا در بدترین حالت بازی را به هم بزنند و یا در بهترین حالت (اگر بتوانند) بازی را خود به دست گیرند.

شاه بیت وجودی تمامی احزاب چپ سنَّتی (طرفدار مسکو، پکن، هاوانا، تیرانا، بلگراد) ناهمخوانی با دموکراسی لیبرال بود که با  بنیان های ایدئولوژیک آنها مُغایرت داشت. آن ها نمی توانستند و نمی خواستند در بازی که زیر چتر لیبرال دموکراسی انجام می شود بازی کنند، آن هم به یک دلیل ساده ای که توجیه گر این سیاست بود؛ “لیبرال دمکراسی ابزار اعمال قدرت بورژوازیست”.  

در دهه ی آخر قرن بیستم با فروریختن دیوار برلین، آرام آرام و بیش از پیش نمایان گشت؛ آنچه در آن سوی دیوار (اردوگاه سوسیالیسم) جاری و ساری بود بسیار عقب مانده تر از لیبرالیزمی بود که در این سوی دیوار (اردوگاه کاپیتالیسم) و به زیر چتر دموکراسی لیبرال در جریان بود و پیش می رفت.

علیرغم زیست طولانی مدّت بخش اعظم نیروهای چپ ایران در کشورهای اردوگاه سوسیالیسم و با شناخت عینی از زندگی در این جوامع، تو گویی غافلگیرانه دیوار برلین بر سر آن ها فروریخت. همگی به اردوگاه کاپیتالیسم کوچ کردند و سال های سال طول کشید تا بخشی (واقعاً بخشی) از آن ها بتوانند خودی بتکانند و از زیر آوار فرهنگی “اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود” بیرون بیایند. اما تربیت یافته گی نظام فکری آنها در چارچوبه ی “اردوگاه سوسیالیسم واقعاً موجود” و جهان دو قطبی، چنان جان سخت بود – هست که همچنان از پس گذشت سی سال از آن واقعه هنوز در سر هر پیچ رُخ می نماید. و از آن مهمتر، گرهی ست که آن ها هنوز و همچنان از گشودن آن عاجزند؛ “بازی در زمین سرمایه داری”. آن ها علاقه مندند از مَواهب دموکراسی لیبرال بهره مند باشند اما بدون آن که سرمایه داری لیبرال را بپذیرند.

این یک بام و دو هوائی احزاب چب دمکرات، فارغ از آنکه زمینه های مادّی بازی “رقابت” در عرصه ی سیاست ایران فراهم هست یا نه، آن ها را سرگردان ساخته است. آن ها هنوز نتوانسته اند؛ وظیفه ی اکتوئل خود را با توجّه به تجربیات پُر رنج و تَعُب و خونبار یکصد ساله ی اخیر در زمینه ی دموکراسی و عدالت اجتماعی در ایران را تبیین کنند و راهکارهای اصلاحی مناسب برای فردای ایرانی بهتر ارائه دهند.

سوال دست به نقد روی میز: آیا چپ دمکرات ایران بایست به یکباره خط بطلان بر روی تمامی دستاوردهای گرانبهای لیبرالیزم بکشد و خود و جامعه را به دنبال یک دموکراسی انتزاعی بکشاند؟ و هنوز و همچنان بازیگر حاشیه ای در عرصه ی سیاسی – اجتماعی ایران باشد!

پاسخ می توانست سهل الوصول تر از این باشد اگر احزاب و سازمان های چپ دمکرات در ایران و در ارتباط تنگاتنگ با بستر اجتماعی خویش می بودند. اما با فاصله، جا دارد چپ دمکرات ایران وجب به وجب جامعه ی ایران را واکاوی کند و با تحلیلی بخردانه از زمینه های مادّی و معنوی، از کلّی گوئی های مُعلَّق بین زمین و آسمان بپرهیزد. این بدان معنی نیست که اکنون از دموکراسی لیبرال یک شریعت جامد و مقدّس بسازد و اراده گرایانه سعی کند شِکلکی همچون جوامع اروپائی بسازد.

چپ دمکرات باید بنیان های مادّی و معنوی جامعه را عمیقاً مورد مَدّاقه و پرسش قرار دهد. و با علم به اینکه نمی توان با نابرابری ها و تبعیضات جاری توافق داشت، بپذیرد که می خواهد بازیگر سیاسی در زمین سرمایه داری و با تمهیدات لیبرال دموکراسی باشد. و می خواهد فعالانه بکوشد با برنامه های اصلاحی، جامعه را در راه انسانی تر شدن مددکار و راهبر باشد.

مارال سعید

شنبه 17 مهرماه 1400

اخبار روز