
داستان دو جنگ،انقلاب کپرنیک-رامین کامران
ظرف چند دهۀ اخیر، ایرانیان دو جنگ را تجربه کرده اند، یکی جنگ هشت ساله و دیگری جنگی که هم اکنون درگیر آن هستیم و شروعش دوازده روزه بود و پایانش هم معلوم نیست. بین این دو تفاوتهای بسیار هست ولی آنی که از باقی مهمتر است نوعی روگردانی مردم از اولی و ـ برعکس ـ درگیر شدن در دومی است. میدانم که این حکم بر همۀ مردم روا نیست، ولی تصور میکنم که به طور کلی مصداق دارد. در اینجا میخواهم ببینیم که این تفاوت از چه سرچشمه گرفته و نظرم را با شما در میان بگذارم.
در بارۀ جنگ هشت ساله، نکتۀ اصلی این بود که با فاصلۀ کمی از انقلاب واقع شد و همین باعث گشت تا برخی آنرا ادامۀ انقلاب به شمار بیاورند و با مواردی نظیر جنگهای انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر مقایسه نمایند و از نوعی جنگ ـ انقلاب صحبت کنند ـ در این زمینه نوشته های هانا آرنت هم مأخذ برخی شد. نکته در این است که هیچ الزامی برای پی هم آمدن دو واقعه نبود، ولی شاید مردم ایران هم جنگ را آنچنان از انقلاب جدا نشمردند و همانطور به آن نگاه کردند که به انقلاب، اگر با نتایج یکی موافق بودند، جنگ را هم پذیرفتند و اگر نه، از خود نشمردندش. این اولین عاملی بود که به موضعگیری مردم شکل داد.
البته میشود گفت که به هر صورت ایران مورد تعرض قرار گرفته بود نه انقلاب و مردم میباید به این امر واکنش نشان میدادند و میتوان گفت که نشان هم دادند. در مرحلۀ اول جنگ تا فتح خرمشهر. تا مرحله ای که میشد جنگ را ملی تلقی کرد، مردم هم دل به آن دادند، ولی از جایی که دیگر خاک مملکت آزاد شده بود و جنگ به راه دیگری رفت، موضعشان عوض شد.
لولای داستان درست در همین تغییر مسیر است. حکومت اسلامی که تازه برقرار شده بود و به همین دلیل احساس تزلزل داشت، جنگ را فرصتی برای تحکیم خود شمرد. تحکیمی که تحت عنوان اضطرار به همه تحمیل گشت و منطبق با خواست بخش بزرگی از مردم ایران که در آن زورگویی ایدئولوژیک و زورگیری مال و مقام میدیدند، نبود. مردم جنگ ملی را قبول داشتند، ولی حکومت جنگ ایدئولوژیک میخواست و این جنگ ملت نبود. تمام صحنه پردازی های مذهبی و شبه مذهبی و گفتار تبلیغاتی در بارۀ مقابلۀ اسلام وکفر و همۀ این داستانها از اینجا برمیخاست.
این تنش ملیگرایی و اسلامگرایی بود که مواضع مردم و حکومت را نسبت به جنگ شکل میداد و در نهایت چیرگی موضع حکومتی بود که مردم را از آن دور کرد. مقصودم از دوری این نیست که جنگ نکردند، این است که به گفتار غالب و رسمی در بارۀ جنگ دل ندادند. حکومت همه کار کرد تا مردم را از جنگ بیگانه کند و موفق هم شد.
در نهایت باید این نکته را اضافه کرد که جنگ هشت ساله بسیار بد اداره شد. از ترتیبات فرستادن سربازان روی مین تا انواع بلاهتهای تاکتیکی و استراتژیکی، همه و همه در دور کردن مردم سهم داشت. تعداد روزافزون کشته وزخمی، البته مایۀ تأثر و تأسف بود، ولی بیهودگی آنها در جنگی که معلوم نبود به کجا باید ختم شود، مردم را خسته و منزجر میکرد.
در نهایت، طول جنگ و اینکه به هیچ نتیجۀ روشنی ختم نگشت، در روگردان کردن مردم و تمایل سپردنش به دست فراموشی نقش داشت. هیچکس جنگ را دوست ندارد، ولی وقتی واقع شد، همه میخواهند کوتاه باشد و همه طالب پیروزی هستند. جنگ هشت ساله نه این بود و نه آنرا در پی آورد.
حال بیاییم سر این جنگی که هنوز درگیرش هستیم و ومعلوم هم نیست که کی از شرش خلاص شویم.
در اینجا نکتۀ اول این است که شور ایدئولوژیکی در کار نیست. هم مردم عادی و هم طرفداران حکومت، مدتهاست که به این نتیجه رسیده اند که ایدئولوژی اسلامگرا از عهدۀ ادارۀ مملکت برنمیاید و جز هرج و مرج فکری نتیجه ای بار نمیاورد. از این مهمتر، حکومتی که با اتکای به این ایدئولوژی روی کار آمده و در نهایت هنوز هم از آن مشروعیت اخذ میکند، فاسد است و ناکارآمد و سیاستهایش در تمامی زمینه ها، به غیر از نظام و تسلیحات، مفتضح بوده است. از اسلامگرایی جز مزاحمت بر جا نمانده و شاید بتوان گفت که این مجموعۀ اعتقادی از اول هم جز ایجاد مزاحمت نقشی نداشت ، فقط مطلب به مرور روشن و روشنتر شده است.
نتیجه اینکه نبرد فعلی، بر خلاف قبلی، هیچگاه در قالب نبرد اسلام و کفر تبیین نشده است تا بر سر معنایش دو دستگی ایجاد بشود. برای همه و از جمله اسلامگرایان روشن شده که این ایران است که مورد حمله قرار گرفته و این ایران است که در معرض نابودی است و باید از آن دفاع شود.
در اینجا وجه اسلامی کار که در درجۀ اول محدود است به تبلیغات حکومتی، همین دسته هایی که راه میاندازند تا ارادۀ نبرد ملت ایران را به همۀ دنیا نشان بدهند.صحنه هایش را همه میبینیم و در تأثیر تبلیغاتی آنها تردیدی هم نیست. ولی اینرا نیز همه شاهدیم که محور این تبلیغات دفاع از ایران است نه اسلام. اگر حرفی از اسلام و امام حسین زده میشود محض دفاع از ایران است، نه اسلام. اگر بار قبل حمله به ایران، حمله به اسلام تعبیر شد و در نهایت این برداشت ایدئولوژیک به همه تحمیل گشت، این بار مزاحمت ایدئولوژیک به حد اقل رسیده و محوریت ایران در هیچ کجای تبلیغات حکومتی هم مورد تردید قرار نگرفته است. جنگ اسلام و کفر در میان نیست. بحث برتری منطقه ای ایران است و رقابت قدرت، زبان روشن و بدون شیله پیلۀ سیاست بین المللی.
آنچه ظرف چند سال اخیر واقع شده و تثبیت عیانش را اکنون شاهدیم، نوعی انقلاب کپرنیکی است که در سپهر سیاسی ایران واقع گشته و نظر همه را جلب کرده است. این وارونگی پرسپکتیو بین ایران و اسلام واقع گشته. از ابتدای انقلاب قرار حکومت و تمامی دستگاه ایدئولوژیکش بر این بود که اسلام ارزش برتر است و انعکاس سیاسی این برتری، مقام اصلی است که به امت واگذار میگردد تا جای ملت را بگیرد. این سخنان بی مغز فرسود، هرچند هنوز پوسته اش در صحنۀ سیاست دیده میشود. آنچه با این دو جنگ اخیربه روشنی شاهد شدیم، معکوس شدن رابطۀ امت و ملت بود. تا دیروز تمامی دستگاه های رسمی به شما میگفتند که قرار است ملت ایران در خدمت اسلام باشد. امروز همۀ آن دستگاه ها حضور اسلام را در صحنۀ سیاست به دلیل خدماتی که به ایران میکند، توجیه میکنند. یعنی روشن شده که اسلام در خدمت ایران است و نه عکسش. مردم عادی هم که برای تشویق دفاع از مملکت، از انواع نمادهای اسلامی استفاده میکنند، به انتخاب شخصی این کار را انجام میدهند که حقشان است، نه به تحمیل حکومت.
به نظر من و احتمالاً به نظر بسیاری دیگر، این سلسله مراتب طبیعی است و همانی است که در طول تاریخ ایران برقرار بوده است، برقرار بوده تا وقتی که خمینی به فکر بر هم ریختنش افتاد و ما را به ورطۀ تلاطم ایدئولوژیک سوق داد. تاریخ گواهی فوت ایدئولوژی اسلامی را صادر کرده است، ولی جسد این نامرحوم هنوز روی دست ما مانده. وقتی روانۀ گورستان خواهد شد که بالاخره نظام سیاسی ایران تغییر کند و سلسله مراتب ارزشی که گفتم صورت رسمی بگیرد.
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۴ مه ۲۰۲۶
این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

