اقتصاد آزاد در جمهوری اسلامی

احمد طباطبایی

 

 

کنون چند صباحی از حمله ی تروریسیتی سیستان گذاشته و زمان آن فرارسیده تا خارج از هیجانات و تاثرات معمول انسانی به این حادثه دلخراش نگاهی دوباره بیاندازیم. آری در آن حادثه جان عده ی بسیاری از افراد بی گناه گرفته شد، عده ای از سران سپاه جان خویش را از دست دادند و معاون کل نیروی زمینی نیز در این حادثه به رحمت الهی رفت. اما کنون و خارج از عوالم انسانی سوال دیگری بر ما مطرح می شود که آن دسته از افرادی که توانایی حفاظت کردن از جان خویش را هم ندارند چگونه ضامن امن و سلامت یک کشور توانند بود؟ آری این ماجرا به واقع یک تراژدی غمگنانه است اما روی غمگنانه تر ماجرا آنجاست که در می یابیم نیروهای سپاه و بسیج، تمرکز اصل خویش را از حفظ امنیت مردم به کسب ثروت تغییر داده اند و اینگونه است که امنیت کل کشور در خطرجدی است.

همین چند وقت پیش بود که همگان خبر شدیم که سپاه پنجاه و یک درصد از سهام مخابرات را خریداری کرده است. بلی خبر درست بود. مجموعه ی توسعه اعتماد مبین، توانست با پیروز شدن در این مزایده سهام غالب شرکت مخابرات را خریداری کند. مجموعه ای که از به هم پیوستن سه شرکت مجزا تشکیل شده است. جالب است بدانیم که از این سه شرکت فوق الذکر، دو شرکت به صورت رسمی در انحصار اعضای سپاه است و آن دیگری تحت نظارت مستقیم بیت رهبرآقایان ممنون شماییم که سر آخر مفهوم واقعی " خصوصی سازی " را به ما آموختید.

خوب است که دانستیم اقتصاد آزاد چه معنا دارد و چگونه شرکت های دولتی به بخش خصوصی واگذار می شوند و خوبتر آنکه عاقبت دانستیم که اصل 44 قانون اساسی برای چه نوشته شده است. اما موضوع مضحک تر از این، بررسی رقبای مجموعه توسعه اعتماد مبین است. این مجموعه در روز واگذاری شرکت مخابرات تنها دو رقیب دیگر داشته است که از این میان یکی باز هم آن سپاه بوده و آن دیگری پیش از آغاز مزایده به دلایل امنیتی از گردونه ی رقابت خارج شده است. دگر چه می توان گفت که دانستن همینها ما را بس.

در اخبار چنین آورنده اند که توسعه ی اقتصاد مبین، توانسته است با پرداخت مبلغی حدود 8 میلیون دلار برنده ی این مزایده باشد. چنین است که ده درصد این مبلغ در همان روز معامله به حساب شرکت مخابرات واریز شده و بناست تا 90 درصد باقی مانده در اقساط بلند مدت پرداخت شود. این ارقام خیره کننده شاید برای من و شمایی که تنها نشسته ایم و به بازی آقایان نگاه می کنیم بسیار بزرگ به نظر بیاید اما آنگاه که یادمان می آید در همین سال گذشته یک میلیارد دلار از بودجه ی مملکت " گم " شد و هیچ کس هم از آن خبری پیدا نکرد و یا در نمونه دیگر به یاد می آوریم آن سرمایه ی کلانی که از ایران خ

ارج شد و در ترکیه متوفق ماند... آری، این ها همه پولهایی است که از جیب من و شما به جیب نزدیکان احمدی نژاد می رود.

آقایان سپاهی و بسیجی، ننگ باد بر شرف و باورتان. آیا قرارتان از روز نخست همین بود؟ چه شد که از حال مردم غافل شده اید و تنها به فکر زراندوزی خود هستید؟ شما را چه می شود که نه به مال مردم رحم می کنید و نه به جانشان؟ این بود آن همه رافت و عزت کزان سخن می راندید؟

نیروهای سپاه را اگر شور و شوق امور اجرایی است، چرا سرمایه شان را وقف منافع اجتماعی و خدمت به خلق نمی کنند؟ از بهر نمونه مثال می آورم صنعت داروسازی کشور را. آقای احمدی نژاد مگر همین چندی پیش نبود که رئیس کمیته ی بهداشت و درمان مجلس توجه ویژه ی شما به مشکلات داروسازان را خواستار شد؟ شما در پاسخ چه کردید؟ لابد باز هم همان خنده های بی معنای همیشگی... آقای رئیس جمهور آیا هیچ با خود اندیشیده اید که این بازی مسخره را تا کجا می توانید ادامه دهید؟ خوب است جای پوزخند زدن بر مشکلات واقعی کشور کمی از شعور و آن قدرت کارشناسی ارشد کز آن داد سخن می رانید استفاده کنید. آقای رئیس جمهور، وظیفه ی نیروی انتظامی در هر کشوری برقرار کردن امنیت است و رواج صلح.همین و نه چیزی بیش. شما هم جای نقشه کشیدن برای تصاحب گاز و نفت و منابع و صنایع کشور، دوستان نزدیکتان را به وظیفه ی اصلی شان مشغول کنید.

حال و با دانستن این همه، نه آیا وقت آن رسیده که دولت مفهوم واقعی خصوصی سازی را در بخش بازرگانی کشور پیاده کند؟ نه آیا وقت آن رسیده تا دولت فضای یک رقابت سالم بازرگانی را برای بخش خصوصی به وجود بیاورد؟ نه آیا وقت آن رسیده تا دولتمردان کشور دست از تقلید از ارباب روسی خود بشویند و دروازه های ایران را به روی دنیای آزاد بگشایند؟ نه آیا وقت آن رسیده که سپاهیان و نظامیان، جای اندیشیدن به جیب و مال خویش به فکر جان و امن مردم باشند؟ آری همه ی اینها را وقت است اما مشکل جای دگر است که کنون ما را دگر سیاست مدار " وقت شناس " باقی نمانده...

سخن کوتاه کنیم که تکرار بیش از این آنچه امروز بر ما می رود، دیگر همه قصه ی رنج است و حکایت جور و ستم...

 

احمد طباطبایی

 

دهم آذر ماه هشتاد و هشت